گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۰

 

عارف چو بحر باید: لب خشک و رخ گشادهبر جای خود چو بحری جوشان و ایستاده
از خاک در گذشته، افلاک در نوشتهیک باره روح گشته، تن را طلاق داده
چون عاشقان جانی،در حال زندگانیهفتاد بار مرده، هشتاد بار زاده
آهنگ کار کرده، تن را حصار کردهوین نفس خوار کرده، چون خاک اوفتاده
آفاق را سترده، انفس مگس شمردهرخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۲

 

ای مرغزار جانها لعل تو آب دادهوی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده
رویت به یک لطیفه مه را سپر شکستهچشمت به نیم غمزه دل را جواب داده
دل را لب تو از می تاراج روح کردهجان را رخ تو از خوی بوی گلاب داده
پیش رخ و جبینت باج و خراج هر دمهم مشتری کشیده، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۶

 

ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زندههر دم لبش حیاتی در مرده‌ای دمنده
زنار او کمندی در حلق جان کشیدهناقوس او خروشی در آسمان فگنده
ای خاکیان رنجور، آمد طبیب دلهاکز جانتان بشوید ترکیب آب گنده
رنج درون تن را تدبیر اوست کافیدرد نهان دل را درمان او بسنده
کو عقل؟ تا بداند پیوند ابن و آباکو دیده؟ تا ببیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵

 

با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابیراضی شدم که: بینم روی ترا به خوابی
صد نامه مشق کردم در شرح مهربانینادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی
هر گه که بر در تو من آب روی جویمخون مرا بریزی بر خاک در چو آبی
اندر غم تو رازم رمزی دو بود و اکنونهر حرف از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳

 

سوگند من شکستی، عهدم به باد دادیبا این ستیزه رویی روز و شبم به یادی
گفتی: چو کارت افتد من دستگیر باشمخود با حکایت من دیگر نیوفتادی
چستی نمودم، ای جان، در کار عشق اولسودی نداشت با تو چیستی و اوستادی
چون دیده و دل من گشتند فتنهٔ توآب اندران فگندی آتش از آن نهادی
هم سرو لاله‌رویی، هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵

 

نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردیپس عشق دیدن آن در ما پدید کردی
تا هر کسی نداند سر پرستش تووامق بیافریدی، عذرا پدید کردی
خورشید را بدادی نوری ز طلعت خودوز بهر خدمت او جوزا پدید کردی
تا قطره را نباشد از گم شدن هراسیبر راه باز گشتن دریا پدید کردی
می‌خواستی که از ما بر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰

 

بر خسته‌ای ملامت چندین چه می‌پسندی؟کورا نظر بپوشد شوخی به چشم‌بندی
ای خواجهٔ فسرده، خوبی دلت نبردهگر درد ما بنوشی، بر درد ما نخندی
چون پسته لب ببستم از ذکر شکر اوزان شب که نقل کردیم آن پستهای قندی
در دست کوته ما مهر زر ار نبیندکی سر نهد به مهری؟ سروی بدان بلندی
دیگر بهیچ آبی در بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۳

 

ما با تو رسم یاری گفتیم اگر شنیدیاحوال خود به زاری گفتیم اگر شنیدی
گفتی که: باز دارم گوشی به جانب توای بی‌وفا چه داری؟ گفتیم اگر شنیدی
دردی که هست ما را در دوری تو صد پیبا باد نوبهاری گفتیم اگر شنیدی
نه رونق تو ماند،نه سوز دردمندانتا دیده بر گماری، گفتیم اگر شنیدی
صد روز وعده دادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶

 

باغ بهشت بیند بی‌داغ انتظاریآن کش ز در درآید هر لحظه چون تو یاری
بر صید گاه دولت نگرفته‌اند هرگزشاهان به باز و شاهین زین خوب‌ترشکاری
چون بلبل ار بنالم واجب کند کزین ساندر دامن دل من نگرفته بود خاری
بر دل گذر نمی‌کرد این روز نامرادیوقتی که بود ما را روزی و روزگاری
ایمن نمی‌نشینم، کاسان دهد بکشتنچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۹

 

ساقی، بده شرابم، کندر چنین بهارینتوان شراب خوردن بی‌مطربی و یاری
یاری لطیف باید، گوینده‌ای موافقتا می‌تواند از تن کردن بدل گذاری
آن کش نشسته باشد در خانه لاله‌روییحاجت نباشد او را رفتن به لاله‌زاری
چون تاختن کند غم آهنگ سبزه‌ای کنبر گرد او کشیده از بید و گل حصاری
آن ترک را به مستی امروز در میان کشور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۱

 

باز آمدی، که خونم بر خاک در بریزیتوفان موج خیزم زین چشم تر بریزی
هر ساعتی به شکلی، هر لحظه‌ای بینگیدوداز دلم برآری، خون از جگر بریزی
گر تشنه‌ای به خونم، حاکم تویی،ولیکندر پای خویش ریزش،روزی اگر بریزی
مانند آفتابی، کز بس شعاع خوبیچون دیده بر تو دوزم، نور از نظر بریزی
در شهر اگر نماند شکر، چه غم؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۵

 

گفتم که: بگذرانم روزی به نام و ننگی؟خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی
رفت از دهان تنگش بار و خرم به غارتدردا! که بر نیامد خروار من به تنگی
رخ می‌نمود از اول و اکنون همی نمایداز بهر کشتن ما هر ساعتی بینگی
احوال خود بگویم با زلفش آشکارااکنون که جز سیاهی ما را نماند رنگی
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹

 

ای بر شفق نهاده از شام زلف خالیبر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی
چون ماه عید جویم هر شب ترا، ولیکنماهی چنان نبیند جوینده، جز به سالی
ما کمتریم از آن سگ کو بر در تو باشدزان بر در تو ما را کمتر بود مجالی
میخواستم که: جایت بر چشم خود بسازماز دل نمیروی خود بیرون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰

 

با دشمنان ما شد هم خانه آشناییکرد از فراق ما را دیوانه آشنایی
روزی هزار نوبت از شمع عارض خودما را بسوخت همچون پروانه آشنایی
از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لبهم دام عشق دارد هم دانه آشنایی
ترس خدا ندارد در سینه شهر سوزیمویی وفا ندارد در شانه آشنایی
آن روز کاشنا شد با من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵

 

مشتاق آن نگارم آیا کجاست گویی؟با ما نمی‌نشیند بی ما چراست گویی؟
ما در هوای رویش چون ذره گشته پیداوین قصه خود بر او باد هواست گویی
صد بار کشت ما را نادیده هیچ جرمیدر دین خوبرویان کشتن رواست گویی
نزدیک او شد آن دل کز غم شکسته بودیاین غم هنوز دارم آن دل کجاست گویی؟
از زلف کژرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - وله نورالله قبره

 

گریان در آخر شب، چون ابر نوبهاریبر خاک نازنینی کردم گذر به زاری
نزدیک او چو رفتم، خاکش به دیده رفتمدیگر ز سر گرفتم آیین سوکواری
گفتم که : ای گذشته، ما را به غصه هشتهآه! از کجات پرسم: چونی و در چه کاری؟
حالم تباه کردی، حال تو چیست گویی؟روزم سیاه کردی، شب چون همی گذاری؟
روحش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - وله سترالله عیوبه

 

ای روزه‌دار، اگر تو یک ریزه راز داریدست و زبان خود را از خلق بازداری
با ساز و برگ بودی سالی، سزد کزین پسیک ماه خویشتن را بی‌برگ و ساز داری
آخر چه سود کشتن تن را به زور؟ چون توشامش رضا بجویی، صبحش نیاز داری
آنست سر روزه: کز هر بدی ببندیگوشی که برگشودی، چشمی که باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی