گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲۵ - جواب پسر

 

ای شهٔ مشرق شده چون آفتابوز تو جهان در حد مغرب بتاب
گر همه بر ماه رسد افسرمهم بتهٔ پای تو باشد سرم
رو تو چو خورشید زمشرق برایمن بسم ، اسکندر مغرب گشای
نا تو به مشرق بوی و من به غربحربه خورد هر که دراید به حرب
ور به ملاقات رهی رای تستافسر من خدمتی پای تست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲۶ - (ناصرالدین محمود فرزند کهتر خود کیکاوس را با تحایف فرستاد)

 

بادشه شرق، که آن مژده یافتروش ، چو خورشید زمشرق، بتافت
روی به کاؤس کی آورد و گفتتا شود آن ماه بخورشید جفت
سوی برادر شود آراستهبا سپه و کوکبهٔ و خواسته
جست، پی هدیه نصیحت گراندیده فروز همه قیمت گران
جامه هندی که ندانند ناماز تنگی تن بنماید تمام
عود به خروار قرنفل به منخرمنی از نافهٔ مشک ختن
عنبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲۷ - (کیقباد از دیدن برادر خود کیکاوس شادمان شد)

 

شاه به رویش چو نظر کرد چستدید دران آئینه خود را درست
گرم فرو جست ز تخت بلندکرد به آگوش تن ارجمند
داشت به آغوش خودش تا به دیرسیر نشد، چون شود از عمرسیر؟!


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲۸ - ملاقات پدر و پسر لحظهٔ قران السعدین

 

روز چو آخر شد و گرما گذشتچشمه خور خواست ز دریا گذشت
تا جور شرق برآهنگ آبکرد طلب کشتی گردون رکاب
کشتی شه تیز تر از تیر گشتدر زدن چشم ز دریا گذشت
راست که شد بر لب دریا رسیدگوهر خود بر لب دریا بدید
خواست که از سوز دل بی‌قراربر جهد از کشتی و گیرد کنار
صبر همی خاست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲۹ - (اندرز پدر به پسر)

 

چون بسخن رفت بسی داوریدور درامد به نصیحت گری
داد نخستش به دعای پناهکایزدت از حادثه دارد نگاه !
ریخت پس آن گاه به مهر تمامداروی تلخش ز نصیحت به کام
کای پسر! از ملک و جوانی منازناز بدو کن که شد او بی نیاز
خشم بهر جرم میاور بکسز آتش سوزنده نگهدار خس
چون به گنه معترف آید کسیعفو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۰ - (وداع پدر و پسر )

 

شب چو وداع مه و سیاه کردصبح دم از مهر قبا پاره کرد
کوکبهٔ شرق سوی شرق تافتلشکر مغرب سوی مغرب شتافت
سرور مشرق به وداع پسرگریه کنان کرد ز دریا گذر
خاص شد از بهر وداع دو شاهچو تره بایستهٔ آرام گاه
خلوت ازین گونه که محرم نبودهیچ کس از خلوتیان هم نبود
آنچه بد از مصلحت ملک رازیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۱ - (بازگشتن کیقباد بسوی دهلی )

 

کرد چو ره در سرطان آفتابچشمهٔ خورشید فرو شد باب
ابر سرا پرده به بالا کشیدسبزه صف خویش به صحرا کشید
تندی سیلاب ز بالای کوهاز شعب آورد زمین را ستوه
برق بهر سوی به تابی دگردشت بهر جوی بابی دگر
شالی سر سبز ندانم ز چیستکاب گذشتش ز سر، آنگاه زیست
آب فراخی همه ره تا به گنگآمده لشکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۲ - ( رسیدن کیقباد به دهلی )

 

رخش طلب کرد شه کام گارشد بگهٔ چاشت به دولت سوار
از روش پیل کران تا کرانسر به سر اندام زمین شد گران
صف سیاه از علم سرخ وز ردنسخهٔ دیباچهٔ نوروز کرد
شه بتهٔ چتر سیه می چمیداول شب صبح دوم می‌دمید
شاه بدر وازهٔ دولت شتافتدادبدر وازه کشادی که یافت
نغمهٔ مطرب زگلوگاه سازگوش نیوشنده همی کرد باز
ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۳ - صفت دهلی

 

حضرت دهلی کنف دین و دادجنت عدن ست که آباد باد
هست چو ذات ارم اندر صفاتحرسها الله عن الحاد ثات
از سه حصارش دو جهان یک مقامو از دو جهان یک نفسش ده سلام
قبه اسلام شده در جهانبسته او قبه هفت اسمان


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۴ - صفت مسجد جامع

 

مسجد جامع که ز فیض الهزمزمهٔ خطبهٔ او تا به ماه
آمده دردی زسپهر کبودفیض ز یک خواندن قران فرود
غلغل تسبیح بگنبد درونرفته زنه گنبد بالا برون


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۵ - صفت مناره

 

شکل مناره چو ستونی ز سنگاز پی سقف فلک شیشه رنگ
آن که ز زر بر سرش افسرشده استسنگ ز نزدیکی خور زر شده است
سنجر سنگین که ستون سپهرآمده از مهر و شده هم به مهر
سنگ وی از بس که به خورشید شودزو از خورشید عیاری نمود
از پی بررفتن هفت آسمانکرد زمین تا به فلک نرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۶ - صفت حوض

 

در کمر سنگ میان دو کوهآب گهر صفوة و دریا شکوه
ساخته سلطان سکندر صفاتدر سد کوه ، آیینه ز آب حیات
شهر گر از وی نبود آب کشکس نخورد، در همه شهر ، آب خوش
در نخورد آب وی اندر زمینکی به زمین در خورد آبی چنین
نیم فلک هست به زیر زمینچون تهش نیست زمین آن ببین
حوض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۷ - صفت مردم شهر

 

مردم او جمله فرشته سرشتخوش دل و خوش خوی چو اهل بهشت
هر چه ز صنعت به همه عالم استهست در ایشان و زیادت هم است
بیشتراز علم و ادب بهره منداهل سخن خود که شمارد که چند
هر طرفی سحر بیانی نوستریزهٔ چین کمتر شان خسروست
پنج هزار از ملک نامدارلشکر شان بیشتر از صد هزار


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۸ - در صفت موسم گرمای هند

 

خانه چو خورشید به جوزا گرفترفت در آن خانه درون جا گرفت
رفت در آن خانهٔ تیر از مسیرمحرق ازآتش خورشید تیر
باد ز جوزا شده آتش ز مهرسوخت جهانی ز زمین تا سپهر
بس که ستد روز جهان را زتابدیده نشد نقش شب الا به خواب
صبح هم از تافتن شب برستطالب شب گشت چراغی بدست
تافته از گرمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳۹ - در وصف کشتی هندی

 

ساخته از حکمت کار آگهانخانهٔ گردنده بگرد جهان
نادرهٔ حکم خدای حکیمخانه روان ، خانگیانش مقیم
اهل سفر را همه بروی گذرهمره اوساکن و او در سفر
گاه روشن همره او گشته آبآبله در پاش شده از حباب
عکس که بنمود باب اندرونکشتی خصم ست که بینی نگون
ماه رسن بسته چو دلو استواریافته در خانهٔ ماهی قرار
ماه نوی کاصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۰ - در صفت باران موسمی هند

 

کرد چوره در سرطان آفتابچشمهٔ خورشید فرو شد باب
ابر سرا پرده به بالا کشیدسبزه صف خویش بصحرا کشید
آب فرو ریخت به کار زمینزد همه بنشست غبار زمین
سیل، عنان بس که به تندی گزاشتباد به زنجیر نگاهش نه داشت
چون دهل رعد شد از آب غرقگرم شد از آتش سوزان برق
گرم چنان شد که چو آواز دادغلغله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۱ - در وصف پیل جنگی هندی

 

پیل چو کوهی که بود بی‌سکونچارستون زیر که بی ستون
وان جل زر نیش به فرو شکوهسایه همی کرد به بالای کوه
سود بگردون سر شنگرف سایرنگ شفق زو شده شنگرف زای
پیچش خرطوم بسان کمنداژدری افتاده ز کوه بلند
اژدر آن کوه شده پارپیچمار ازو یافته در غار پیچ
بر شده بالا و سوارش بلندچون دو پیاده به پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۲ - صفت طعام هندی

 

گرم‌ترین کارگزاران خوانمایده کردند ز مطبخ روان
خوانچهٔ آراسته بیش از هزاربر همه الوان نعم کرده بار
بانگ روا رو که ز اختر گذشتبلک زنه خوانچه صلا بر گذشت
گشت علم از خورش ارجمندخوانچه از آن ساخت سه پایه بلند
صد قدح از شیرهٔ آب نباتدر مزه هم شیرهٔ آب حیات
کرد گز رسوئی حریفان نخستکام می آلوده ز جلاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۳ - در وصف جویدن «پان در هند»

 

بیره تنبول که صد برگ بستچون گل صد برگ بیامد بدست
نادره برگی چو گل بوستانخوب‌ترین نعمت هندوستان
تیز چو گوش فرس تیزخیزصورت و معنی به صفت هر دو تیز
تیزی ازو یافته گوش دگرداد بهر گوش ز تیزی خبر
پر رگ و در رگ نه نشانی ز خونلیک هم از رگ دودش خون برون
طرفه نباتی مکه چو شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۴ - صفت زنان مطربهٔ هندی

 

شد زن مطرب به نوا پروریانجمنی پر ز مه و مشتری
غمزه زنانی همه مردم فریبسیب، زنخ، خال زنخ، تخم سیب
چاه زنخ روشن و صافی چو ماهروی نما گشته چو آبی به چاه
پرده برانداخته چون آفتابکرده به یک غمزه جهانی خراب
روئی چو خورشید بر افروختهجان کسان زاتش خود سوخته
ز ابروی خم پشت کمان ساختهتیر مژه نیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۵ - نمونهٔ کامل صنایع لفظی و معنوی در اشعار قران السعدین ایجاز

 

گر چه پدر بر سر تختش کشیدشست و فرود آمد و پیشش دوید


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۶ - تشبیه و تمثیل

 

لشکر اسلام که آنجا رسیدبود زمین تشنه که دریا رسید
بود به یک جای صف تیغ و تیرهمچو نیستان به لب آبگیر
تیز تگ و گوش چو پیکان پدیدبر سر یک تیر دو پیکان که دید
دائرهٔ خیمه به سبزی قطارابر فرود آمده در مرغزار
پیک گران سنگ سبک ایستادتند چو ابری که رود روز باد
طرفه عروسی شده آراستهآئینهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۷ - تخیل

 

جوهری شام به سودا گریکرده گهر پیش کش مشتری
چرخ یکی حلقهٔ انگشترینبر سر یک حلقه هزاران نگین
با همه چون سایه شده هم نشستیک تن و هر جا که بجوئیش هست
گرم شود بر همه بی هیچ کینپس ز حیا در رود اندر زمین


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۸ - صبح

 

چون دل شب حاملهٔ مهر گشتبر شب حامل مه کامل گذشت
حامل یک ماهه نه بل یکشبهتاجوری زاد در آن کوکبه


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۹ - دیگر صنایع بدیعی:

 

مستی او مایهٔ هشیاریشخفته همه خلق ز بیداریش
کردی بزرگی به حق کهترانداد سبک جامه به قیمت گران
این همه بیداری ما خفتن ستکامدن ما ز پی رفتن ست
از پی نامی که مبادش امید،نامه سیه کردی و دیده سپید!


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی