گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

رفته و باز آمده در یک زمان

رفتن و باز آمدنش توأمان

چشم یقینش چو به رحمت فتاد

امت بیچاره نرفتش ز یاد

آب که خود خورد ازان زمزمه

قطره چکانید به کام همه

قطرهٔ او چشمهٔ والا شده

چشمه چه گویند که دریا شده

نیم شب آن پیک الهی ز دور

آمد و آورد براقی ز نور

داد نویدش که از ین قعر چاه

خیز و به دریای ابد جوی راه

برق صفت جست به پشت براق

کرده به میثاق شتاب از وثاق

جست برون جوهرش از کن فکان

یافت مکانی بحد لامکان

از زبر و زیر برون برد ذات

زیر و زبر هیچ نماند از جهات

منزلتی یافت منازل نورد

کیف وکم از راه برون برد گرد

پردهٔ خویشی زمیان خاسته

مرتبهٔ بی خودی آراسته

چون زمیان رفته حجاب خیال

بی حجبش جلوه نمود آن جمال

جام عنایت زصفا نوش کرد

و زخودی خویش فراموش کرد

 
sunny dark_mode