گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

نگارم گر به چین با طرهٔ پرچین شود پیداز چین طرهٔ او فتنه‌ها در چین شود پیدا
کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالعکی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا
هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفتکجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا
صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاندکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

اگر مردان نمی بردند امتحانش رانمی دانم که بر می‌داشت این بار گرانش را
من بی‌چاره چون بوسم رکاب شه‌سواری راکه نگرفته‌ست دست هیچ سلطانی عنانش را
فلک کار مرا افکند با نامهربان ماهیکه نتوان مهربان کردن دل نامهربانش را
مرا پیوسته در خون می‌کشد پیوسته ابروییکه نتواند کشیدن هیچ بازویی کمانش را
کسی از درد پنهان آشکارا می‌کشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان راکه تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودمکه پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کنکه اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشراگر چون صبح صادق بینی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

چنان بر صید مرغ دل فکند آن زلف پرچین راکه شاهی افکند بر صعوهٔ بیچاره شاهین را
گهی زلفش پریشان می‌کند یک دشت سنبل راگهی رخسارش آتش می‌زند یک باغ نسرین را
گر از رخ آن بت زیبا گشاید پردهٔ دیبافرو بندند نقاشان، در بت خانهٔ چین را
کسی کاندر جهان آن روی زیبا را نمی‌بیندهمان بهتر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶

 

غلام آن نظربازم که خاطر با یکی داردنه مملوکی که هر ساعت نظر با مالکی دارد
مسلم نیست عمر جاودان الا وجودی راکه از زلف رسای او به کف مستمسکی دارد
حدیث بردباری را بپرس از عاشق صادقکه بر دل حسرت بسیار و طاقت اندکی دارد
دم از دانش مزن با دانه خال نکورویانکه از هر حلقه‌دام عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارشمن و بخت گران خوابی که نتوان کرد بیدارش
نه الله است هر اسمی که بسرایند در قلبشنه منصور است هر جسمی که بفرازند بردارش
به بازاری گذر کردم که زر نقشی است از خاکشبه گل‌زاری قدم خوردم که گل عکسی است از خارش
معطر شد دماغ جان من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

تویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرشمنم آن مایهٔ حسرت که نتوان داد تغییرش
تو و زلف گره گیری نتوان دید در چنگشمن و خواب پریشانی که نتوان کرد تعبیرش
تعال‌الله از این صورت که من ماتم ز تحسینشبنام ایزد از این معنی که من لالم ز تقریرش
دلا را صورتی دیدم که دل می‌برد دیدارشبه صورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱

 

اگر گاهی بدان مه پاره یک نظاره می‌کردمگریبان فلک را تا به دامان پاره می‌کردم
گر آن خورشید خرگاهی ندیم بزم من می‌شدبزرگی زین شرف بر ثابت و سیاره می‌کردم
ندانستم که دور چرخش از من دور می‌سازدو گر نه چارهٔ چشم بد استاره می‌کردم
کس گر می‌شنید از من فسون و مکر گردون رابسی افسانه زین افسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

فدای قاصد جانان کز او آسوده شد جانمبشارت های خوش داد از اشارت‌های جانانم
به عالم هیچ عیشی را از این خوش‌تر نمی‌دانمکه جام از من تو بستانی و من کام از تو بستانم
نمی‌دانم چه عشق است این که یک جا کند بنیادمنمی‌دانم چه سیل است این که یک سر ساخت ویرانم
شنیدم کز برای هر شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹

 

شعار عشق بازان چیست، خوبان را دعا کردنقفا خوردن، پی افشردن، جفا بردن، وفا کردن
کمال کامرانی در محبت چیست می‌دانیبتی را پادشاهی دادن و خود را گدا کردن
به چشم پاک بنگر مجمع پاکیزه‌رویان راکه در کیش نظربازان، خطا باشد خطا کردن
حضورت گر نبوده‌است آن خم ابروی محرابینماز کرده‌ات را راستی باید قضا کردن
قیامت قامتی با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

گدایی از در می‌خانه باید دم به دم کردنسفالین کاسهٔ می را خیال جام جم کردن
دمادم کار ساقی چیست در می‌خانه می‌دانیبه مخموران قدح دادن به مسکینان کرم کردن
صبا ای کاش می‌گفتی بدان آهوی مشکین موکه بعد از رام گردیدن، خطاکاری است رم کردن
زلیخا را محبت کرد رسوای جهان آخرکه بی‌تقصیر یوسف را نباید متهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵

 

ز صحن این چمن آن سرو قامت را تمنا کنبه زیر سایه‌اش بنشین، قیامت را تماشا کن
به طرف بوستان باد بهار آمد، بشد شادیبرای دوستان اسباب عشرت را مهیا کن
نگارا تا لب پر نوش و زلف پر گره داریدرون خسته را دریاب و کار بسته را واکن
تو مشکین مو نباید ساعتی بی‌کار بنشینیگهی بر تار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸

 

لبش را هر چه بوسیدم، فزون‌تر شد هوای منندارد انتهایی خواهش بی منتهای من
چرا بالاتر از واعظ نباشم بر لب کوثرکه در می‌خانه دایم صدر مجلس بود جای من
خطای بنده باید تا عطای خواجه بنمایدنمایان شد عطای او ز طومار خطای من
شبی کز شور مستی گریهٔ مستانه سر کردمسحر از در درآمد شاهد شیرین ادای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵

 

اگر ناصح نظر بر منظر جانان من کردیبه جای هر نصیحت رحمتی بر جان من کردی
طبیب دردمندان خوانمت ای عشق کز رحمتهمان دردی که دادی عاقبت درمان من کردی
شبی گفتم که مشکین شد دماغ جان من گفتامگر اندیشهٔ گیسوی مشک افشان من کردی
فراغت دادی از غم‌های دهرم ای غم جانانسرت نازم که تعمیر دل ویران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲

 

چو در میناست می، یاقوت رخشان است پنداریچو در ساغر چکد، لعل بدخشان است پنداری
چو افتد در بلورین کاسه عکس طلعت ساقیپری در خانهٔ آیینه پنهان است پنداری
عبیر آمیز و عنبربیز و عطرانگیز می‌آیدگذرگاه نسیم از جعد جانان است پنداری
گل آتش زد چاک سینه‌اش دامان گلشن راگریبان، چاک آن چاک گریبان است پنداری
ز کویش دوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳

 

تو شکر لب که با خسرو بسی شیرین سخن داریکجا آگاهی از شوریده حال کوه کن داری
مرا از انجمن در گوشهٔ خلوت نشانیدیولی با مدعی خوش خلوتی در انجمن داری
من آن شهرم که سیلاب محبت ساخت ویرانمتو آن گنجی که در ویرانهٔ دلها وطن داری
نخواهی بر سر خاک من آمد روز محشر همکه از هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانیپس آنگه جان شیرین را به شکرخنده بستانی
مسلمان زاده نتواند که روی از قبله گرداندمن از تو رو نگردانم گر از من رو بگردانی
من از خاک سر کویت به خاری بر نمی‌خیزمگرم بر آتش سوزنده برخیزی و بنشانی
من از سرو بلندت نگسلم پیوند الفت راگر از بیخم بیندازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴

 

به شکر خنده دل بردی ز هر زیبا نگارینیبنام ایزد، چه زیبایی، تعالی الله چه شیرینی
چنان بر من گذر کردی که دارایی به درویشیچنان بر من نظر کردی که سلطانی به مسکینی
هزاران فتنه برخیزد ز هر مجلس که برخیزیهزارن شعله بنشیند به هر محفل که بنشینی
تویی خورشید و ماه من به هر بزمی و هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی