گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارافراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویشبیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به همبه دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جویچرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵

 

شب فراق نخواهم دواج دیبا راکه شب دراز بود خوابگاه تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانندکه احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسیروا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که تویی برقعی فروآویزو گر نه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت توببرد قیمت سرو بلندبالا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹

 

کمان سخت که داد آن لطیف بازو راکه تیر غمزه تمامست صید آهو را
هزار صید دلت پیش تیر بازآیدبدین صفت که تو داری کمان ابرو را
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجیکه روز معرکه بر خود زره کنی مو را
دیار هند و اقالیم ترک بسپارندچو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
مغان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱

 

تفاوتی نکند قدر پادشایی راکه التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهدکه در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوکز خیل خانه برانند بی‌نوایی را
و گر تو جور کنی رای ما دگر نشودهزار شکر بگوییم هر جفایی را
همه سلامت نفس آرزو کند مردمخلاف من که به جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۵

 

اگر تو برفکنی در میان شهر نقابهزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
که را مجال نظر بر جمال میمونتبدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب
درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالیکنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
به موی تافته پای دلم فروبستیچو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
تو را حکایت ما مختصر به گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱

 

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲

 

معلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانمکه کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
تو بت چرا به معلم روی که بتگر چینبه چین زلف تو آید به بتگری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق رابباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشدخلیل من همه بت‌های آزری بشکست
مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳

 

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماستمراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویشخلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریمتفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شدخلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰

 

شب فراق که داند که تا سحر چند استمگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو وان هم عظیم سوگند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۱

 

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ استز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنیدکه توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است
دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماعکه نیکنامی در دین عاشقان ننگ است
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینممرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
به یادگار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۲

 

هزار سختی اگر بر من آید آسان استکه دوستی و ارادت هزار چندان است
سفر دراز نباشد به پای طالب دوستکه خار دشت محبت گل است و ریحان است
اگر تو جور کنی جور نیست تربیتستو گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست
نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریختمخالفت نکنم آن کنم که فرمان است
ز عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۳

 

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بی‌قرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمرگرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان داردبه جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیزولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۴

 

ز من مپرس که در دست او دلت چونستازو بپرس که انگشت‌هاش در خونست
وگر حدیث کنم تندرست را چه خبرکه اندرون جراحت رسیدگان چونست
به حسن طلعت لیلی نگاه می‌نکندفتاده در پی بیچاره‌ای که مجنونست
خیال روی کسی در سرست هر کس رامرا خیال کسی کز خیال بیرونست
خجسته روز کسی کز درش تو بازآییکه بامداد به روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۹

 

بتا هلاک شود دوست در محبت دوستکه زندگانی او در هلاک بودن اوست
مرا جفا و وفای تو پیش یک سان استکه هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده‌ستدو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباستعلی‌الخصوص که از دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۱

 

سفر دراز نباشد به پای طالب دوستکه زنده ابدست آدمی که کشته اوست
شراب خورده معنی چو در سماع آیدچه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست
هر آن که با رخ منظور ما نظر داردبه ترک خویش بگوید که خصم عربده جوست
حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیرکه قطره قطره باران چو با هم آمد جوست
نمی‌رود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۶

 

ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوستبه قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست
به بندگی و صغیری گرت قبول کندسپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست
به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشندرضا مده که متاعی بود حقیر از دوست
جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشتنه نعمتیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۳

 

ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوستبیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
اگر جهان همه دشمن شود ز دامن توبه تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست
سرم فدای قفای ملامتست چه باکگرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست
به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنیبه خون خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست
چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۴

 

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوستهزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلمکه یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفتبه راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دستبگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست
تنم بپوسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۹

 

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هستبگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بود که چنین بی‌حساب دل ببریمکن که مظلمه خلق را جزایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتینظر کنند که در کوی ما گدایی هست
به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روزز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
کسی نماند که بر درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۲

 

زهی رفیق که با چون تو سروبالاییستکه از خدای بر او نعمتی و آلاییست
هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمرنیافتست اگرش بعد از آن تمناییست
هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگرباربرای خود نفسی می‌زند نه بس راییست
نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسینه عارفست که هر روز خاطرش جاییست
مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۳

 

مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییستقرین دوست به هر جا که هست خوش جاییست
کسی که روی تو دیدست از او عجب دارمکه باز در همه عمرش سر تماشاییست
امید وصل مدار و خیال دوست مبندگرت به خویشتن از ذکر دوست پرواییست
چو بر ولایت دل دست یافت لشکر عشقبه دست باش که هر بامداد یغماییست
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۸

 

چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیستچو زلف پرشکنش حلقه فرنگی نیست
دهانش ار چه نبینی مگر به وقت سخنچو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست
به تیغ غمزه خون خوار لشکری بزنیبزن که با تو در او هیچ مرد جنگی نیست
قوی به چنگ من افتاده بود دامن وصلولی دریغ که دولت به تیزچنگی نیست
دوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۲

 

چو ابر زلف تو پیرامن قمر می‌گشتز ابر دیده کنارم به اشک تر می‌گشت
ز شور عشق تو در کام جان خسته منجواب تلخ تو شیرینتر از شکر می‌گشت
خوی عذار تو بر خاک تیره می‌افتادوجود مرده از آن آب جانور می‌گشت
اگر مرا به زر و سیم دسترس بودیز سیم سینه تو کار من چو زر می‌گشت
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۳

 

خیال روی توام دوش در نظر می‌گشتوجود خسته‌ام از عشق بی‌خبر می‌گشت
همای شخص من از آشیان شادی دورچو مرغ حلق بریده به خاک بر می‌گشت
دل ضعیفم از آن کرد آه خون آلودکه در میانه خونابه جگر می‌گشت
چنان غریو برآورده بودم از غم عشقکه بر موافقتم زهره نوحه گر می‌گشت
ز آب دیده من فرش خاک تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی