گنجور

شعرهای کمال خجندی با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» - صفحهٔ ۳

 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۶

 

رخ نو نور بماه تمام می بخشد

چو خلعتی که شهی با غلام می بخشد

مرا که کشته مجرم ز لب پیام رسان

که باز عمر نومه آن پیام می بخشد

بیار سیب ذقن گرچه نقره خام است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۷

 

رخی چنین که تو داری کدام مو دارد

خدا همیشه ز چشم بدت نگه دارد

بکش نخست مرا گر گه محبت تست

که بنده از همه بسیار تر گنه دارد

غلام آن سگ کویم که چون شناخت مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۵

 

از برگ گل که نسیم عبیر می آید

نسیم اوست از آن دلپذیر می آید

حدیث کوثرم از یاد می رود به بهشت

چو نقش روی و لبش در ضمیر می آید

برپخت خون عزیزان عجبتر آنکه هنوز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۸

 

ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد

به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد

البته که پر شکرست آن به هیچ کس نرسید

ازان دهان که ز هیچ است که مرا چه رسد

هزار تشنه به آبه لبی چو قطره آب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۰

 

از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش

ز آه و ناله شبهای ما چه غم دارد

میان عیش و طرب پادشاه نعمت و ناز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۱

 

ز غمزه های نو چندانکه ناز میبارد

مرا ز هر مژه اشک نیاز می بارد

سرشک ماز تو باران نو بهاران است

که لحظه ای نستاده است و باز میبارد

بریخت پیکر محمود و چشم او در خاک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۳

 

ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رود

چه جای ماه سخن هم در آفتاب رود

تو آن دری که از پیش نظر اگر بروی

مرا ز دیده گریان در خوشاب رود

مکن به خونه دلم چشم سرخ زآنکه کسی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۴

 

شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد

به سوختن دل پروانه‌اش مهوس شد

دو چشمت از دل و دین آنچه داشتم بردند

توانگری که به مستان نشست مفلس شد

ز کیمیای نظر چون تو خاک زر سازی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۷

 

صبا ز دوست پیامی بسوی ما آورد

بهمدمان کهن دوستی به جا آورد

رسید باد مسیحا دم ای دل بیم

بر آر سرکه طبیب آمد و دوا آورد

نه من ز گرد رهش دل به باد دادم و بس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۱

 

غبار خاک در او چو در خیال آرید

بنور چشم خود آن نونیا میازاربد

گلی که در چمن آرد نسیم پیرهنش

چو باد دامن آن گل ز دست بگذارید

گر از خیال نبش نیست دیده را رنگی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۴

 

فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید

که گر به کوه بسنجم غمت فزون آید

گذشت از غم فرهاد سالها و هنوز

صدای ناله اش از کوه بیستون آید

اگر رود ز دل ریش من بگردون دود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۵

 

قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد

غمش میاد کز اینسان دلی بدست آرد

زمینه به جرعه بده آب و نخم عشرت کار

که خواجه آن درود از جهان که میکارد

میان زاهد و رندان ز باده دریاهاست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۷

 

کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسد

که بوی بار به باران مهربان برسد

دلی که بی در وصلش میان بحر غم است

امیدوار چنانم که بر کران برسد

زهی خجسته زمانی و وقت میمونی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۸

 

کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کند

ز عشق سینه که رنجور شد شفا چه کند

اگر نظر نگمارد به عاشق درویش

عتابت و کرم خویش پادشا چه کند

گرفتم آن سر زلف از سنم ندارد دست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۰

 

گدای کوی ترا پادشاه میخوانند

چو راه یافته بر آن در براه میخوانند

کمر به خدمت تو هر که بست شاهانش

بقدر مرتبه صاحب کلام می خوانند

بر آستان تو درویش بی سر و پا را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۹

 

مرا دلیست که از بار بار میطلبد

بسوز سینه انگار بار می طلبد

مرا دلیست که گر مست باشد و هوشیار

زمست خواه ز هشیار بار می طلبد

بکنج صومعه هوشیار در طلب نه و مست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۰

 

مرا ز پیش براندی جفا همین باشد

نهایت ستم ای بیوفا همین باشد

بدانچه شکر نکردم وصال روی ترا

گر انتقام نمانی جزا همین باشد

نمی کند دل ما جز بور قد نو میل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱

 

مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد

بدین مشابه گدا را که محترم دارد

ز کیمیای حبانم نشان ده ای ره بین

که چشمم آرزوی خاک آن قدم دارد

بیاد روی تو جامی که داردم ساقی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۲

 

مرا ز صحبت باران چه کار بگشاید

که کارم از گره زلف یار بگشاید

چو طره باز کند برقرار هر روزه

از بند غصه دل بیقرار بگشاید

حصار عمر چه محکم کنی که غمزة او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۷

 

هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید

عناه کشید و زآن سو عنایتی نرسید

از خوان علم که پر نقل حکمت است ترا

برون ز نقل حدیث و روایتی نرسید

به گوش نهادی شبه نزول و همین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

[۱] [۲] [۳] [۴] [۵] … [صفحهٔ آخر]