گنجور

 
کمال خجندی
 

رخ نو نور بماه تمام می بخشد

چو خلعتی که شهی با غلام می بخشد

مرا که کشته مجرم ز لب پیام رسان

که باز عمر نومه آن پیام می بخشد

بیار سیب ذقن گرچه نقره خام است

که باغبان به گدا هرچه خام می بخشد

حریم وصل تو چون کعبه منزلی به صفاست

مرا صفای عجب آن مقام میبخشد

به باد زلف و رخ تست پیر مجلس را

دم و نفس که به هر صبح و شام میبخشد

مرد باده فروشم که شیخ جام خود اوست

هرآنکه زو مددی خواست جام میبخشد

کمال بوسه دهم با تو گفت با دشنام

به هر دو نقل خوشم هر کدام می بخشد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.