گنجور

 
کمال خجندی
 

ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد

به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد

البته که پر شکرست آن به هیچ کس نرسید

ازان دهان که ز هیچ است که مرا چه رسد

هزار تشنه به آبه لبی چو قطره آب

میان آن همه از قطره بما چه رسد

تو کیستی و من ای دل که جرعه زین جام

بصد چو جم نرسد تا من و تا چه رسد

چنین که بر سر کوی نو نیغ میبارد

به جز بلا بسر عاشق از هوا چه رسد

از نیزه بازی مژگان شوخ چشمانم

سنان به سینه رسید و هنوز تا چه رسد

کمال چون نرسد جز جفا ز اهل وفا

قیاس کن که ز خویان بیوفا چه رسد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.