گنجور

شعرهای شمس مغربی با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» - صفحهٔ ۱

 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را

نهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را

نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کن

ز کنج خلوت وحدت دمی تماشا را

اگر چه پرتو انوار ذات محو کند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

ورای مطلب هر طالب است مطلب ما

برون زمشرب هر شارب است مشرب ما

به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید

از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما

سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

بدست خویش چهل صبح بامداد الست

ندید تخم گای تا نکشت در گل ما

چه ماه بود که از آسمان فرود آمد

نشست خوش متمکن ببرج منزل ما

ملک که بود که افتاد در چه بابل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب

بدید دیده جان حسن بر کمال حبیب

چه التفات بلذات کائنات کند

کسی که یافت دمی لذت وصال حبیب

بدام و دانه عالم کجا فرود آید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراب

از آن دو نرگس مست توام مدام خراب

مرا که زمزمه قول دوست در گوش است

چه حاجت است آواز چنگ عود و رباب

فتاده بر رخ دلبر بطالع مسعود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

اگر ز روی براندازد او نقاب صفات

دو کَون سوخته گردد ز نور پرتو ذات

به پیش تاب تجلی ذات محو شود

چنانکه هست کشته از فروغ صفات

مجوز کَون و ثباتی به پیش برتو او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

دلی که آینه روی شاهد ذات است

برون ز عالم نفی و جهان اثبات است

مجو که در ورق کاینات نتوان یافت

علامت و اثر آنچه بی علامات است

کسی نجست و نجوید ز لوح هر دو جهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷

 

بیار ساقی از آن می که هست آب حیات

بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات

از آن شراب که جان و دلم از او یابد

ز قید جسم خلاص و ز بند نفس نجات

از آن شراب که ریحان روح ارواح است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

صفا و روشنی کاندرون خانه ماست

ز عکس چهره آندلبر یگانه ماست

خرد که بیخبر از کاینات افتاده است

خراب جرعه از باده شبانه ماست

ز زلف و خط بتان باش برحذر دایم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

 

هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است

محب دوست بتحقیق عین محبوب است

تراست یوسف کنعتان درون جان پنهان

ولی چه سود که چشمت بچشم یعقوب است

دوای درد درون را از درون بطلب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

 

چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراست

چو حال تست در آتش جگر کباب چراست

ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت

چو زوست تابش رویت از و شباب چراست

چو نیست عهد شکن غیر زلف بر شکنت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

نهان پیر تو خویش آفتاب رخت

از آنکه مانع ادراک اوست تاب رخت

رخت ز پرتو خود در نقاب میباشد

عجب بود که نشد غیر ازین نقاب رخت

حجاب روی تو گر هست نیست جز تابش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

چو بحر نامتناهیست دایما موّاج

حجاب وحدت دریاست کثرت امواج

جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست

ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج

دلم که ساحل بینهایت اوست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

سحرگهی که موذن بفالق الاصباح

صلای زنده دلان میدهد بخوان صلاح

تو رو به خانه خمار عاشقان آور

برای راحت روحت طلب کن از وی راح

کلید فتح دلِ اهل دل، بدست دل است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶۵

 

نشان و نام مرا روزگار کی داند

صفات و ذات مرا غیر یار کی داند

کسیکه هستی خود را بخود بپوشاند

دگر کسیش بجز از کردگار کی داند

مرا که گمشده ام در تو، کس کجا یابد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶۹

 

دلی نداشتم آنهم که بود، یار ببرد

کدام دل که نه آن یار غمگسار ببرد

به نیم غمزه روان چه من هزار بود

بیک کرشمه دل همچو من هزار ببرد

هزار نقش برانگیخت آن نگار ظریف

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

 

مرا بفقر و فنا افتخار میباشد

زنام ملک و غنی ننگ و عار میباشد

مدام باده توحید میخورم زانرو

که این شراب مرا خوش گوار میباشد

مزاج هر کسی این باده بر نمیتابد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۷۸

 

دلی که با رخ زلف تو همنشین باشد

مجرد از غم و شادی و کفر و دین باشد

بود ز کفر و ز اسلام بی خبر آن دل

که زلف و روی تواش روز شب قرین باشد

خود ز بهر تفاخر ز خرمن آن کس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۸۰

 

نهان بصورت اغیار یار پیدا شد

عیان بنقش و نگار آن نگار پیدا شد

میان گرد و غبار آن سوار پنهان بود

ولی چون گرد نشست، آن غبار پیدا شد

جهان خطی است که گردغذار او بدمید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدار

از آنکه یار کند جلوه بر الولابصار

ترا که دیده نباشد کجا توانی دید

بگاه عرض تجلی جمال چهره یار

اگر چه جمله پرتو فروغ حسن ویست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

[۱] [۲]