گنجور

 
شمس مغربی

بیار ساقی از آن می که هست آب حیات

بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات

از آن شراب که جان و دلم از او یابد

ز قید جسم خلاص و ز بند نفس نجات

از آن شراب که ریحان روح ارواح است

از آن شراب که بخشد حیات بعد ممات

مئی که جان بتن مرده در دمد بویش

مئی که زندگی یابند ازو عظام رفات

بیار و بر دل و جان مرده ما ریز

ببین سرایت ارواح راح در اموات

چه خوش بود که ترا بی جهت توان دیدن

اگر چه روی تو پیداست در جمیع جهات

بیا و جلوه کنان برگذر ز منظر دل

که منظری به ازو نیست درگه جلوات

بیا که خلوت پاک از برای تو خالی است

از آنچه میل تو پیوسته است با خلوات

نظر بسوی دل مغربی کن ای دلبر

ببین که روی چه خوش مینماید این مرآت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

سپهر شعبده باز از درون پردۀ غیب

لطیفه یی دگر آورد کاهلا صلوات

رسید دختر دیگر مرا و یکباره

ببرد رونق عیش و برفت آب حیات

اگر نتایج صلبم بود برین قانون

[...]

مولانا

ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات

بیا که از تو شود سیئاتهم حسنات

خیال تو چو درآید به سینه عاشق

درون خانه تن پر شود چراغ حیات

دود به پیش خیالت خیال‌های دگر

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات

به چند محنت و خورد آن که خورد آب حیات

حکیم نزاری

گرم زمانه دهد از بلای عشق نجات

در فضول نکوبم دگر به هیچ اوقات

ولی نجاتِ من از عشق کی شود ممکن

گر آسمان چو زمین باز استد از حرکات

مرا نجات بود گر دهد ضلالت نور

[...]

ابن یمین

ترا ز شکر شیرین از آن دمید نبات

که یافت پرورش از آب چشمه سار حیات

اگر نه چشمه حیوان دهان تنگ تو بود

بگوی تا ز چه پوشیده گشت در ظلمات

چو بر کشید قضا نیل حسن بر بقمت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه