گنجور

 
شمس مغربی
 

بیار ساقی از آن می که هست آب حیات

بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات

از آن شراب که جان و دلم از او یابد

ز قید جسم خلاص و ز بند نفس نجات

از آن شراب که ریحان روح ارواح است

از آن شراب که بخشد حیات بعد ممات

مئی که جان بتن مرده در دمد بویش

مئی که زندگی یابند ازو عظام رفات

بیار و بر دل و جان مرده ما ریز

ببین سرایت ارواح راح در اموات

چه خوش بود که ترا بی جهت توان دیدن

اگر چه روی تو پیداست در جمیع جهات

بیا و جلوه کنان برگذر ز منظر دل

که منظری به ازو نیست درگه جلوات

بیا که خلوت پاک از برای تو خالی است

از آنچه میل تو پیوسته است با خلوات

نظر بسوی دل مغربی کن ای دلبر

ببین که روی چه خوش مینماید این مرآت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.