گنجور

 
شمس مغربی

دلی که با رخ زلف تو همنشین باشد

مجرد از غم و شادی و کفر و دین باشد

بود ز کفر و ز اسلام بی خبر آن دل

که زلف و روی تواش روز شب قرین باشد

خود ز بهر تفاخر ز خرمن آن کس

که خوشه چین تو بوده است خوشه چین باشد

کجا به ملک سلیمان و خاتمش نگرم

مرا که مملکت فقر درّ نگین باشد

مرا که جنت دیدار در درّ درون دلست

چه التفات بدیدار حور عین باشد

کجا ز لذت دیدار او خبر یابی

ترا که میل به شیر و با انگبین باشد

به پیش دیده ی ما غیر و عین هردو یکیست

نظر بعین کند هر که با یقین باشد

بدوز دیده ز غیر آنگهی بعین نگر

بعین کی نگرد هر که غیر بین باشد

بیا و دیده از مغربی بوان ستان

ببین که هرچه بگفت او چنین، چنین باشد