گنجور

 
شمس مغربی
 

نهان بصورت اغیار یار پیدا شد

عیان بنقش و نگار آن نگار پیدا شد

میان گرد و غبار آن سوار پنهان بود

ولی چون گرد نشست، آن غبار پیدا شد

جهان خطی است که گردغذار او بدمید

خطی خوش است که گرد غذار پیدا شد

برای بلبل غمگین بینوای حزین

هزار گلبن شادی ز خار پیدا شد

یکی که اصل عدد بود در شمار

از آن سبب عدد بیشمار بیشمار پیدا شد

پدید گشت ز کثرت جمال وحدت را

یکی بکسوت چندین هزار پیدا شد

چو نقطه در حرکت آمد از پی تدویر

محیط و مرکز و دور مدار پیدا شد

اگر نتایج سوی کاینات لشکر او

بگو که از چه سبب این غبار پیدا شد

اگر تو طالب سرّ ولایتی بطلب

ز مغربی که درین روزگار پیدا شد