گنجور

 
شمس مغربی

ورای مطلب هر طالب است مطلب ما

برون زمشرب هر شارب است مشرب ما

به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید

از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما

سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون

که هست ذات مقدس سپهر کوکب ما

بتاختند اسب دل ولی نرسید

سوار هیچ روانی به گرد مرکب ما

هنوز روز و شب کائنات هیچ نبود

که روز ما رخ او بود و زلف او شب ما

کسی که جان و جهان داد عشق او بخرید

وقوف یافت ز سود زیان بکسب ما

ز آه و یارب ما آن کسی خبر دارد

که سوخته است چو ما او ز آه یا رب ما

تو وین و مذهب ما گیر در اصول و فروع

که دین و مذهب حق است دین و مذهب ما

نخست لوح دل از نقش کائنات بشوی

چو مغربیت هست اگر عزم مکتب ما

چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما

چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظام قاری

مگر فرشته رحمت درآمد از درما

که شد بهشت برین کلبه محقر ما

رسد بر اطلس زمرتبت سرما

گهی که شاهد والا در آید از درما

جهان که شست بصابون مهر جامه چرخ

[...]

اسیر شهرستانی

ز عندلیب چه پرسی نشان خانه ما

که پی نبرد صبا هم به آشیانه ما

بهار رفت (و) نچیدیم جز گل حسرت

ز آب گریه مگر سبز گشت حاصل ما

صامت بروجردی

گرفته نور ز داغ جگر نظاره ما

که آفتاب برد حسرت ستاره ما

درستکاری ما را همین طریق بس است

که هیچ آنیکه نشکست سنگ خاره ما

کسی ز صحبت ما دو رشد که نا اهلست

[...]

میرزاده عشقی

ز من شنو که چسان سخت شد به من دنیا

زنم ز گرسنگی داد عمر خود به شما

نبود هیچ به جز خاک، فرش خانه ما

به جز گرسنگی و حسرت و غم و سرما

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه