گنجور

 
شمس مغربی

به‌دست خویش چهل صبح بامداد الست

ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما

چه ماه بود که از آسمان فرود آمد

نشست خوش متمکن به برج منزل ما

ملک که بود که افتاد در چه بابل

چه سحرهاست در این قعر چاه بابل ما

چه موج‌ها که پیاپی همی‌رسد هر دم

ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما

هزار نقش به یک لحظه می‌پذیرد دل

ببین چه نقش‌پذیر است قلب قابل ما

به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید

از او گشاده شود صد مشکل ما

اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولی‌ست

بیا ز هندوی او شو که هست مقبل ما

چو مغربی نظر از عین کائنات بدوز

اگر کمال طلب می‌کنی ز کامل ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

کسی که مهر رخت را سرشت با گل ما

هم او نهاد مگر داغ عشق بر دل ما

به روز حشر که خاکم به مهر بشکافند

به بوی عشق تو پیدا شود مفاصل ما

به طعنه جان طلبیدی ندارم از تو دریغ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
شمس مغربی

ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا‏

‏وی روی تو در آینۀ کَون هویدا‏

‏‏تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد‏

‏عکس رخ خود دید، دید شد واله و شیدا

هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا

[...]

جامی

بیاکه تا ز تو ای مه تهیست منزل ما

چراغ و مشعله ندهد فروغ محفل ما

چه سود روی عبادت به کعبه آوردن

چونیست قبله روی تو در مقابل ما

اجل چو محمل ما بندد از جهان باشد

[...]

بابافغانی

درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما

کز آن به باد فنا رفت غنچهٔ دل ما

ندیده روشنی دیدهٔ امید هنوز

فلک نشاند به یک دم چراغ محفل ما

دگر برای چه نخل امید بنشانیم

[...]

فصیحی هروی

شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ما

کدام غم که نزد حلقه بر در دل ما

شهید خنجر شوقیم وتا ابد شاید

که چشم ما نکند خیرباد قاتل ما

اسیر بادیه حیرتیم و می‌آید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه