گنجور

 
شمس مغربی
 

مرا بفقر و فنا افتخار میباشد

زنام ملک و غنی ننگ و عار میباشد

مدام باده توحید میخورم زانرو

که این شراب مرا خوش گوار میباشد

مزاج هر کسی این باده بر نمیتابد

ولی مزاج مرا سازگار میباشد

میان آنکه تواش در کنار میطلبی

علی الدوام مرا در کنار میباشد

دلی کهدهست دلارا مرا در آوارم

ن ندانم از چه سبب بیقرار میباشد

بگرد مرکز توحید میکند جولان

دلم که همچو فلک در مدار میباشد

صفای چهره او را کجا تواند دید

دلی که دیده او بی غبار میباشد

دلست آینه آن چهره را دلی صافی

چگونه چهره نماید که تار میباشد

بیا که چشم دل مغربی بیار نگر

از آنکه چشم دلش چشم یار میباشد