گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۴

 

دلی که دید که پیرامن خطر می‌گشتچو شمع زار و چو پروانه در به در می‌گشت
هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیرهنوز در تک و پوی غمی دگر می‌گشت
سرش مدام ز شور شراب عشق خرابچو مست دایم از آن گرد شور و شر می‌گشت
چو بی‌دلان همه در کار عشق می‌آویختچو ابلهان همه از راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۸

 

چو نیست راه برون آمدن ز میدانتضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
به راستی که نخواهم بریدن از تو امیدبه دوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشیبه هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون به عهد بازآییبخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
مه دوهفته ندارد فروغ چندانیکه آفتاب که می‌تابد از گریبانت
اگر نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۹

 

نه آن شبست که کس در میان ما گنجدبه خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد
کلاه ناز و تکبر بنه کمر بگشایکه چون تو سرو ندیدم که در قبا گنجد
ز من حکایت هجران مپرس در شب وصلعتاب کیست که در خلوت رضا گنجد
مرا شکر منه و گل مریز در مجلسمیان خسرو و شیرین شکر کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۰

 

حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجدبیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد
سماع انس که دیوانگان از آن مستندبه سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد
میسرت نشود عاشقی و مستوریورع به خانه خمار در نمی‌گنجد
چنان فراخ نشستست یار در دل تنگکه بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد
تو را چنان که تویی من صفت ندانم کردکه عرض جامه به بازار در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۱

 

کس این کند که ز یار و دیار برگرددکند هرآینه چون روزگار برگردد
تنکدلی که نیارد کشید زحمت گلملامتش نکنند ار ز خار برگردد
به جنگ خصم کسی کز حیل فروماندضرورتست که بیچاره وار برگردد
به آب تیغ اجل تشنه است مرغ دلمکه نیم کشته به خون چند بار برگردد
به زیر سنگ حوادث کسی چه چاره کندجز این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۵

 

که می‌رود به شفاعت که دوست بازآردکه عیش خلوت بی او کدورتی دارد
که را مجال سخن گفتنست به حضرت اومگر نسیم صبا کاین پیام بگزارد
ستیزه بردن با دوستان همین مثلستکه تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد
مرا که گفت دل از یار مهربان برداربه اعتماد صبوری که شوق نگذارد
که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برودمرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۷

 

گر از جفای تو روزی دلم بیازاردکمند شوق کشانم به صلح بازآرد
ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبوداسیر عشق چه تاب شب دراز آرد
دلی عجب نبود گر بسوخت کآتش تیزچه جای موم که پولاد در گداز آرد
تویی که گر بخرامد درخت قامت توز رشک سرو روان را به اهتزاز آرد
دگر به روی خود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۸

 

کس این کند که دل از یار خویش برداردمگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد
که گفت من خبری دارم از حقیقت عشقدروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد
اگر نظر به دو عالم کند حرامش بادکه از صفای درون با یکی نظر دارد
هلاک ما به بیابان عشق خواهد بودکجاست مرد که با ما سر سفر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۹

 

تو را ز حال پریشان ما چه غم دارداگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
تو را که هر چه مرادست می‌رود از پیشز بی مرادی امثال ما چه غم دارد
تو پادشاهی گر چشم پاسبان همه شببه خواب درنرود پادشا چه غم دارد
خطاست این که دل دوستان بیازاریولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد
امیر خوبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۱

 

مگر نسیم سحر بوی یار من داردکه راحت دل امیدوار من دارد
به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گلمگر شمایل قد نگار من دارد
نشان راه سلامت ز من مپرس که عشقزمام خاطر بی‌اختیار من دارد
گلا و تازه بهارا تویی که عارض توطراوت گل و بوی بهار من دارد
دگر سر من و بالین عافیت هیهاتبدین هوس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۳

 

کدام چاره سگالم که با تو درگیردکجا روم که دل من دل از تو برگیرد
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیستکه چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آنکه پیش تیر غمت صابری سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده درآیکه گر به خنده درآیی جهان شکر گیرد
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۴

 

دلم دل از هوس یار بر نمی‌گیردطریق مردم هشیار بر نمی‌گیرد
بلای عشق خدایا ز جان ما برگیرکه جان من دل از این کار بر نمی‌گیرد
همی‌گدازم و می‌سازم و شکیباییستکه پرده از سر اسرار بر نمی‌گیرد
وجود خسته من زیر بار جور فلکجفای یار به سربار بر نمی‌گیرد
رواست گر نکند یار دعوی یاریچو بار غم ز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۵

 

کسی به عیب من از خویشتن نپردازدکه هر که می‌نگرم با تو عشق می‌بازد
فرشته‌ای تو بدین روشنی نه آدمیینه آدمیست که بر تو نظر نیندازد
نه آدمی که اگر آهنین بود شخصیدر آفتاب جمالت چو موم بگدازد
چنین پسر که تویی راحت روان پدرسزد که مادر گیتی به روی او نازد
کمان چفته ابرو کشیده تا بن گوشچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۰

 

از این تعلق بیهوده تا به من چه رسدوزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد
به گرد پای سمندش نمی‌رسد مشتاقکه دستبوس کند تا بدان دهن چه رسد
همه خطای منست این که می‌رود بر منز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد
بیا که گر به گریبان جان رسد دستمز شوق پاره کنم تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۲

 

گر آن مراد شبی در کنار ما باشدزهی سعادت و دولت که یار ما باشد
اگر هزار غم است از جهانیان بر دلهمین بس است که او غمگسار ما باشد
به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلقگر آن لطیف جهان یار غار ما باشد
از آن طرف نپذیرد کمال او نقصانوزین جهت شرف روزگار ما باشد
جفای پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۸

 

مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشدچو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
به لطف اگر بخرامد هزار دل ببردبه قهر اگر بستیزد هزار تن بکشد
اگر خود آب حیاتست در دهان و لبشمرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد
گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماندو گر گریخت خیالش به تاختن بکشد
مرا که قوت کاهی نه کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۹

 

کسی که روی تو دیده‌ست حال من داندکه هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیستکه آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاددلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
اگر به دست کند باغبان چنین سرویچه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۰

 

دلم خیال تو را رهنمای می‌داندجز این طریق ندانم خدای می‌داند
ز درد روبه عشقت چو شیر می‌نالماگر چه همچو سگم هرزه لای می‌داند
ز فرقت تو نمی‌دانم ایچ لذت عمربه چشم‌های کش دلربای می‌داند
بسی بگشت و غمت در دلم مقام گرفتکجا رود که هم آن جای جای می‌داند
به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنیکه چاره در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۶

 

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستندجهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌بردعلی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند
کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندینسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاطز بس که عارف و عامی به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت راکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۱

 

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرندو گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
و گر به خشم برانی طریق رفتن نیستکجا روند که یار از تو خوبتر گیرند
به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردیچو روی باز کنی دوستی ز سر گیرند
هلاک نفس به نزدیک طالبان مراداگر چه کار بزرگست مختصر گیرند
روا بود همه خوبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۲

 

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند
چگونه انس نگیرند با تو آدمیانکه از لطافت خوی تو وحش نگریزند
چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظرحلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسنبه سر سزاست که پیشش به پای برخیزند
تو قدر خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۳

 

روندگان مقیم از بلا نپرهیزندگرفتگان ارادت به جور نگریزند
امیدواران دست طلب ز دامن دوستاگر فروگسلانند در که آویزند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیستکه اهل معرفت از تو نظر بپرهیزند
نشان من به سر کوی می‌فروشان دهمن از کجا و کسانی که اهل پرهیزند
بگیر جامه صوفی بیار جام شرابکه نیک نامی و مستی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۶

 

توانگران که به جنب سرای درویشندمروت است که هر وقت از او بیندیشند
تو ای توانگر حسن از غنای درویشانخبر نداری اگر خسته‌اند و گر ریشند
تو را چه غم که یکی در غمت به جان آیدکه دوستان تو چندان که می‌کشی بیشند
مرا به علت بیگانگی ز خویش مرانکه دوستان وفادار بهتر از خویشند
غلام همت رندان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۹

 

کسی که روی تو بیند نگه به کس نکندز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند
در این روش که تویی پیش هر که بازآییگرش به تیغ زنی روی بازپس نکند
چنان به پای تو در مردن آرزومندمکه زندگانی خویشم چنان هوس نکند
به مدتی نفسی یاد دوستی نکنیکه یاد تو نتواند که یک نفس نکند
ندانمت که اجازت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۵۱

 

اگر تو برشکنی دوستان سلام کنندکه جور قاعده باشد که بر غلام کنند
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتدز دست دوست نشاید که انتقام کنند
به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردیچو روی باز کنی بازت احترام کنند
مرا کمند میفکن که خود گرفتارملویشه بر سر اسبان بدلگام کنند
چو مرغ خانه به سنگم بزن که بازآیمنه وحشیم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی