گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۴۶ - در طلب صاحب

 

اگر بیایی و من بنده را دهی تشریفنه درخور تو ولیکن خرابه‌ای دارم
وگر هوای شراب مروقت باشدچو اعتقاد تو صافی قرابه‌ای دارم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۴۷ - شکوه از روزگار

 

خدایگانا سالی مقیم بنشستمبه بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم
همی نیاید نقشی به خیره چه خروشمهمی نگردد کارم نفیر چون دارم
نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورمنه شاخ شادیم از باد می‌دهد بارم
نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزمنه دست آنکه در این رنج پای بفشارم
نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابمنه روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۴۸ - در مدح تاج الدین ابوالمعالی محمد المستوفی گوید و عرق نسترن خواهد

 

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفاچرا چنین ز نسیم صبات بی‌خبرم
به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی ندادخرد به باغ سخن بی‌شکوفهٔ هنرم
به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دیکه چون بنفشه ز سستی فروشدست سرم
گر اندکی عرق نسترن به دست آریبه من فرست وگرنه بگوی تا بخرم
زبان چو لاله به گرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۲ - در شکایت

 

بزرگوارا دانی کز آفت نقرسز هرچه ترشی من بنده می‌بپرهیزم
شراب خواستم و سرکه‌ای کهن دادیکه گر خورم به قیامت مصوص برخیزم
شراب دار ندانم کجاست تا قدحیبه گوش و بینی آن قلتبان فروریزم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۴ - در شکر تشریف

 

خدایگان وزیران و پادشاه صدورکه با نفاذ تو هست از قضا فراموشم
یکی ز آتش جور سپهر بازم خرکه از تجاوز او همچو دیگ می‌جوشم
عجب مدار که امروز مر مرا دیدستدر آن لباچه که تشریف داده‌ای دوشم
ز بهر خسرو سیارگان همی خواهدکه عشوه‌ای بخرم وان لباچه بفروشم
وگرنه جفته نهد با قبای کحلی خویشهمی برآید از این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۶

 

مکوش تا بتوانی به جنگ و صلح گزینکه جنگ و صلح برد ره به سوی شادی و غم
پس ار عدو نکند صلح و جنگجوی بودتو جنگ جوی و منه بر طریق صلح قدم
بکوش نیک که تا از عدو نمانی پسبجوش سخت که تا در جدل نیابی کم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۷

 

شود زیادت شادی و غم شود نقصانچو شکر و صبر کنی در میان شادی و غم
ز شکر گردد نعمت بر اهل نعمت بیشبه صبر گردد محنت بر اهل محنت کم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۹۳ - از بزرگی مسحی و رانین خواهد

 

حسام دولت و دین ای خدای داده تراجمال احمد و جود علی و نام حسین
نهاد آدم لفظ و تو چون مراد از لفظسواد عالم عین و تو چون سواد از عین
عنایت ازلی صورت تو چون بنگاشتنوشت نسخهٔ روشن ز حاصل کونین
سعادت فلکی طینت تو چون بسرشتنمود از دل و دست تو مجمع‌البحرین
رخ تو آب حیاتست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۹۵ - در مذمت دشمنان صاحب

 

چهار چیز ز ارکان بارگاه تو بادمخالف تو کزو هست عیش تو شیرین
دو نیمه تن چو ستون و دریده دل چو شرجچو میخ کوفته سر چون طناب راه‌نشین


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۱۹ - طلب قبا از مخدوم کند

 

شهاب دولت و دین ای کسی که هست مدامنیاز راز تو عید و سؤال را روزه
ستاره را ز رواء تو کیک دریاچهزمانه را ز سخای تو ریگ در موزه
ز سرخ‌رویی توفیق تست نزد خردسپید کار و سیه کاسه چرخ پیروزه
ز آب‌روی سخای تو روزکی چندستکه آز را بنبشته است آب در کوزه
ز تست پستهٔ سربستهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۲۲ - در تهنیت تشریف

 

تو آن سپهر اثر صاحبی که پیک قدربه نیک و بد ز بساط تو می‌برد نامه
به تازه کردن تاریخ رسمهای تو دهرکجا بماند که روز نکرد هنگامه
ستارگان ز یمین و یسار آصف و جمبه خدمتی به تو آورده خاتم و خامه
ز قصد حادثه ایمن چو وحش و طیر حرمبه زیر سایهٔ عدل تو خاصه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۳۵ - انوری در جواب شجاع‌الدین خالد بلخی گفته و عذر تقصیر خواسته است

 

شجاعی ای خط و شعر تو دام و دانهٔ عقلهزار مرغ چو من صید دام و دانهٔ تو
ز من زمین خداوند من ببوس و بگویکه ای زمانهٔ فضل و هنر زمانهٔ تو
نزاد مادر گیتی به صد هزار قراننه چون تو یا چو جگرگوشهٔ یگانهٔ تو
چو گردکی که رساند زمین به دامن توچو مویکی که ستاند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۳۸

 

ای آنکه جویبار جهان از نهال جودخالیست تا تو سرو سعادت برسته‌ای
الا نظیر خویش که آن را وجود نیستاز روزگار یافته‌ای هرچه جسته‌ای
دست از سرم به علت تقصیر برمگیرتو کار خویش کن که نه شیران مسته‌ای
پارم سه دسته کاغذ نیکو بداده‌ایامسال از آن حدیث ورق چون بشسته‌ای


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۴۰

 

بر آفتاب حوادث بسوزم اولیترکه به هر سایه بود بر سرم سپاس همای
از این سپس من و کنجی و خانهٔ تاریککه سرد شد دلم بر هوای باغ و سرای


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۴ - فی‌الموعظة

 

چهار چیزست آیین مردم هنریکه مردم هنری زین چهار نیست بری
یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بودبه نیکنامی آن را ببخشی و بخوری
دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاریکه دوست آینه باشد چو اندرو نگری
سه دیگر آنکه زبان را به گاه گفتن زشتنگاه داری تا وقت عذر غم نخوری
چهارم آنکه کسی کو به جای تو بد کردچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۶۰ - حسب حال

 

کسی که مدت سی سال شعر باطل گفتخدای بر همه کامیش داد پیروزی
کنون که روی نهد جمله در حقیقت شرعچه اعتقاد کنی باز گیردش روزی
برو که عاقل از این اختیار آن بیندکه کشت تشنه نبیند ز ابر نوروزی
ز شعر نفس تو آن بارهای عار کشیدکه چون هلال به طفلی درآیدش کوزی
ز شرع جان تو آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۱ - ایضا در هجا

 

گمان مبر که ز بی‌عیبی عمادست آنکه هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی
مدیح گفت هجا کرده من بسم به عمادبرای من که هجا را بود هجا نکنی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۲ - در شکایت

 

مرا پیام فرستی همی که پرسش توچو چشم دارم بر من سلام چون نکنی
کشند پای به دامن درون بلی شعراچو دست بخششت از آستین برون نکنی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۷ - در ستایش سخن خود

 

بزرگوارا با آنکه معرضم ز سخنچنانکه باز ندانم کنون زردف روی
هنوز با همه اعراض من چو درنگریسخن چنانکه چنان به بود ز من شنوی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری