گنجور

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۴

 

برآمد برین روزگار درازکشید اژدهافش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزادجهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید برسان سرو سهیهمی تافت زو فر شاهنشهی
جهانجوی با فر جمشید بدبه کردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران به بایستگیروان را چو دانش به شایستگی
بسر بر همی گشت گردان سپهرشده رام با آفریدون به مهر
همان گاو کش نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۵

 

نشد سیر ضحاک از آن جست جویشد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی
دوان مادر آمد سوی مرغزارچنین گفت با مرد زنهاردار
که اندیشه‌ای در دلم ایزدیفراز آمدست از ره بخردی
همی کرد باید کزین چاره نیستکه فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرم پی از خاک جادوستانشوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپدید از میان گروهبرم خوب رخ را به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۶

 

چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشتز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهید و گفتکه بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدرکیم من ز تخم کدامین گهر
چه گویم کیم بر سر انجمنیکی دانشی داستانم بزن
فرانک بدو گفت کای نامجویبگویم ترا هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷

 

چنان بد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لب
بران برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیب
چنان بد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاج
ز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راست
از آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۸

 

فریدون به خورشید بر برد سرکمر تنگ بستش به کین پدر
برون رفت خرم به خرداد روزبه نیک اختر و فال گیتی فروز
سپاه انجمن شد به درگاه اوبه ابر اندر آمد سرگاه او
به پیلان گردون کش و گاومیشسپه را همی توشه بردند پیش
کیانوش و پرمایه بر دست شاهچو کهتر برادر ورا نیک خواه
همی رفت منزل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹

 

چو آمد به نزدیک اروندرودفرستاد زی رودبانان درود
بران رودبان گفت پیروز شاهکه کشتی برافگن هم اکنون به راه
مرا با سپاهم بدان سو رساناز اینها کسی را بدین سو ممان
بدان تا گذر یابم از روی آببه کشتی و زورق هم اندر شتاب
نیاورد کشتی نگهبان رودنیامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که شاه جهانچنین گفت با من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۰

 

طلسمی که ضحاک سازیده بودسرش به آسمان برفرازیده بود
فریدون ز بالا فرود آوریدکه آن جز به نام جهاندار دید
وزان جادوان کاندر ایوان بدندهمه نامور نره دیوان بدند
سرانشان به گرز گران کرد پستنشست از برگاه جادوپرست
نهاد از بر تخت ضحاک پایکلاه کئی جست و بگرفت جای
برون آورید از شبستان اویبتان سیه‌موی و خورشید روی
بفرمود شستن سرانشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۱

 

چوکشور ز ضحاک بودی تهییکی مایه ور بد بسان رهی
که او داشتی گنج و تخت و سرایشگفتی به دل سوزگی کدخدای
ورا کندرو خواندندی بنامبه کندی زدی پیش بیداد گام
به کاخ اندر آمد دوان کند رودر ایوان یکی تاجور دید نو
نشسته به آرام در پیشگاهچو سرو بلند از برش گرد ماه
ز یک دست سرو سهی شهرنازبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۲

 

جهاندار ضحاک ازان گفت‌گویبه جوش آمد و زود بنهاد روی
چو شب گردش روز پرگار زدفروزنده را مهره در قار زد
بفرمود تا برنهادند زینبران باد پایان باریک بین
بیامد دمان با سپاهی گرانهمه نره دیوان جنگ آوران
ز بی‌راه مر کاخ را بام و درگرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدندهمه سوی آن راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱

 

فریدون چو شد بر جهان کامگارندانست جز خویشتن شهریار
به رسم کیان تاج و تخت مهیبیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته سر مهرماهبه سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی‌اندوه گشت از بدیگرفتند هر کس ره ایزدی
دل از داوریها بپرداختندبه آیین یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکامگرفتند هر یک ز یاقوت جام
می روشن و چهرهٔ شاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۲

 

ز سالش چو یک پنجه اندر کشیدسه فرزندش آمد گرامی پدید
به بخت جهاندار هر سه پسرسه خسرو نژاد از در تاج زر
به بالا چو سرو و به رخ چون بهاربه هر چیز مانندهٔ شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرنازیکی کهتر از خوب چهر ارنواز
پدر نوز ناکرده از ناز نامهمی پیش پیلان نهادند گام
فریدون از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۳

 

فرستادهٔ شاه را پیش خواندفراوان سخن را به خوبی براند
که من شهریار ترا کهترمبه هرچ او بفرمود فرمانبرم
بگویش که گرچه تو هستی بلندسه فرزند تو برتو بر ارجمند
پسر خود گرامی بود شاه رابویژه که زیبا بود گاه را
سخن هر چه گفتی پذیرم همیز دختر من اندازه گیرم همی
اگر پادشا دیده خواهد ز منو گر دشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۴

 

سوی خانه رفتند هر سه چوبادشب آمد بخفتند پیروز و شاد
چو خورشید زد عکس برآسمانپراگند بر لاژورد ارغوان
برفتند و هر سه بیاراستندابا خویشتن موبدان خواستند
کشیدند با لشکری چون سپهرهمه نامداران خورشیدچهر
چو از آمدنشان شد آگاه سروبیاراست لشکر چو پر تذرو
فرستادشان لشکری گشن پیشچه بیگانه فرزانگان و چه خویش
شدند این سه پرمایه اندر یمنبرون آمدند از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۵

 

نهفته چو بیرون کشید از نهانبه سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور دگر ترک و چینسیم دشت گردان و ایران‌زمین
نخستین به سلم اندرون بنگریدهمه روم و خاور مراو را سزید
به فرزند تا لشکری برگزیدگرازان سوی خاور اندرکشید
به تخت کیان اندر آورد پایهمی خواندندیش خاور خدای
دگر تور را داد توران زمینورا کرد سالار ترکان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۶

 

برآمد برین روزگار دراززمانه به دل در همی داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخوردبه باغ بهار اندر آورد گرد
برین گونه گردد سراسر سخنشود سست نیرو چو گردد کهن
چو آمد به کاراندرون تیرگیگرفتند پرمایگان خیرگی
بجنبید مر سلم را دل ز جایدگرگونه‌تر شد به آیین و رای
دلش گشت غرقه به آزاندرونبه اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدرکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۷

 

فرستادهٔ سلم چون گشت بازشهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامی جهانجوی را پیش خواندهمه گفتها پیش او بازراند
ورا گفت کان دو پسر جنگجویز خاور سوی ما نهادند روی
از اختر چنین استشان بهره خودکه باشند شادان به کردار بد
دگر آنکه دو کشور آبشخورستکه آن بومها را درشتی برست
برادرت چندان برادر بودکجا مر ترا بر سر افسر بود
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۸

 

یکی نامه بنوشت شاه زمینبه خاور خدای و به سالار چین
سر نامه کرد آفرین خدایکجا هست و باشد همیشه به جای
چنین گفت کاین نامهٔ پندمندبه نزد دو خورشید گشته بلند
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمینمیان کیان چون درخشان نگین
از آنکو ز هر گونه دیده جهانشده آشکارا برو بر نهان
گرایندهٔ تیغ و گرز گرانفروزندهٔ نامدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۹

 

چو تنگ اندر آمد به نزدیکشاننبود آگه از رای تاریکشان
پذیره شدندش به آیین خویشسپه سربسر باز بردند پیش
چو دیدند روی برادر به مهریکی تازه‌تر برگشادند چهر
دو پرخاشجوی با یکی نیک خویگرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو دل پر ز کینه یکی دل به جایبرفتند هر سه به پرده سرای
به ایرج نگه کرد یکسر سپاهکه او بد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۰

 

چو برداشت پرده ز پیش آفتابسپیده برآمد به پالود خواب
دو بیهوده را دل بدان کار گرمکه دیده بشویند هر دو ز شرم
برفتند هر دو گرازان ز جاینهادند سر سوی پرده‌سرای
چو از خیمه ایرج به ره بنگریدپر از مهر دل پیش ایشان دوید
برفتند با او به خیمه درونسخن بیشتر بر چرا رفت و چون
بدو گفت تور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۱

 

فریدون نهاده دو دیده به راهسپاه و کلاه آرزومند شاه
چو هنگام برگشتن شاه بودپدر زان سخن خود کی آگاه بود
همی شاه را تخت پیروزه ساختهمی تاج را گوهر اندر شاخت
پذیره شدن را بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند
تبیره ببردند و پیل از درشببستند آذین به هر کشورش
به زین اندرون بود شاه و سپاهیکی گرد تیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۲

 

برآمد برین نیز یک چندگاهشبستان ایرج نگه کرد شاه
یکی خوب و چهره پرستنده دیدکجا نام او بود ماه‌آفرید
که ایرج برو مهر بسیار داشتقضا را کنیزک ازو بار داشت
پری چهره را بچه بود در نهاناز آن شاد شد شهریار جهان
از آن خوب‌رخ شد دلش پرامیدبه کین پسر داد دل را نوید
چو هنگامهٔ زادن آمد پدیدیکی دختر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۳

 

به سلم و به تور آمد این آگهیکه شد روشن آن تخت شاهنشهی
دل هر دو بیدادگر پر نهیبکه اختر همی رفت سوی نشیب
نشستند هر دو به اندیشگانشده تیره روز جفاپیشگان
یکایک بران رایشان شد درستکزان روی شان چاره بایست جست
که سوی فریدون فرستند کسبه پوزش کجا چاره این بود بس
بجستند از آن انجمن هردوانیکی پاک دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۴

 

سپه چون به نزدیک ایران کشیدهمانگه خبر با فریدون رسید
بفرمود پس تا منوچهر شاهز پهلو به هامون گذارد سپاه
یکی داستان زد جهاندیده کیکه مرد جوان چون بود نیک‌پی
بدام آیدش ناسگالیده میشپلنگ از پس پشت و صیاد پیش
شکیبایی و هوش و رای و خردهژبر از بیابان به دام آورد
و دیگر ز بد مردم بد کنشبه فرجام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۵

 

بدان گه که روشن جهان تیره گشتطلایه پراگنده بر گرد دشت
به پیش سپه قارن رزم زنابا رای زن سرو شاه یمن
خروشی برآمد ز پیش سپاهکه ای نامداران و مردان شاه
بکوشید کاین جنگ آهرمنستهمان درد و کین است و خون خستنست
میان بسته دارید و بیدار بیدهمه در پناه جهاندار بید
کسی کو شود کشته زین رزمگاهبهشتی بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۶

 

سپیده چو از تیره شب بردمیدمیان شب تیره اندر خمید
منوچهر برخاست از قلبگاهابا جوشن و تیغ و رومی کلاه
سپه یکسره نعره برداشتندسنانها به ابر اندر افراشتند
پر از خشم سر ابروان پر ز چینهمی بر نوشتند روی زمین
چپ و راست و قلب و جناح سپاهبیاراست لشکر چو بایست شاه
زمین شد به کردار کشتی برآبتو گفتی سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی