گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد

از آهنگری ارّه و تیشه کرد

چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت

ز دریای‌ها رودها را بتاخت

به جوی و به رود آب‌ها راه کرد

به فرخندگی رنج کوتاه کرد

چراگاه مردم بدان برفزود

پراگند پس تخم و کشت و درود

برنجید پس هر کسی نان خویش

بورزید و بشناخت سامان خویش

بدان ایزدی جاه و فرّ کیان

ز نخچیر گور و گوزن ژیان

جدا کرد گاو و خر و گوسفند

به ورز آورید آن‌چه بُد سودمند

ز پویندگان هر چه مویش نکوست

بکشت و به سرشان برآهیخت پوست

چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم

چهارم سمور است کش موی گرم

بر این گونه از چرم پویندگان

بپوشید بالای گویندگان

برنجید و گسترد و خورد و سپرد

برفت و به جز نام نیکی نبرد

بسی رنج برد اندر آن روزگار

به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار

چو پیش آمدش روزگار بهی

از او مردری ماند تخت مهی

زمانه ندادش زمانی درنگ

شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ

نپیوست خواهد جهان با تو مهر

نه نیز آشکارا نمایدت چهر