گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶

 

جای گنج است کنج خانة ما
نقد وقت است در خزانة ما
راح بستان که که روح قدس به فخر
می نهد سر بر آستانة ما
تا کند مستی و برون آید
جرعه ای از می شبانة ما
طبق سیم و زر اگر نبود
چه خلل در شرابخانة ما
خم دهقان همیشه می دارد
به زر و سیم بر چمانة ما
خوش بود یک زمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

خوش بود بر طلوع صبح شراب
زود بشتاب ساقیا بشتاب
پیشتر زان که آفتاب کند
کلّه ی ما چو کوره ی پرتاب
آفتاب قدح کند روشن
کنج تاریک ما به برق شراب
دوست مطواع دوست در همه حال
یار هم رنگ یار در همه باب
پس بدین اعتبار باید بود
در جهانِ خراب مست و خراب
زاهد خشک مغزِ تر دامن
که نداند ره خطا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵

 

راحت روح شاهدست و شراب
فرح استماع چنگ و رباب
ساقیی طرفه تر ز آب زلال
مطربی تازه تر ز عیش شباب
خوش ترین جای چیست خلوت خاص
بهترین نقل چیست سیخ کباب
نی غلط رفت چاشنی کردن
از کجا از لب چو لعل مذاب
روی در روی دوست بر کف جام
دوش با دوش یار مست خراب
در فرو بسته بر عوام الناس
روی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

دوش برقع ز روی باز انداخت
گفت باید مرا به من بشناخت
در خودی خودت بباید سوخت
با مراد منت بباید ساخت
تا درو جان جان نزول کند
خانه باید ز خویشتن پرداخت
سر تسلیم پیش گیر چو چنگ
متغیر مشو ز ضربِ نواخت
ایمنش کرد و فارغ از دوزخ
آتش عشق هر که را بنواخت
نکند اعتراض بر مجنون
هر که با عاقلان کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰

 

شاد کن جان من که غمگین است
رحم کن بر دلم که مسکین است
روی بنمای تا نظاره کنم
کآرزوی من از جهان این است
دل بیچارگان به وصل دمی
شادمان کن که نیک غمگین است
گه گهم یاد کن به دشنامی
سخن تلخ از تو شیرین است
بی رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
دل به تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱

 

گر بدانی چه در قنینه ی توست
جام جم ساغر کمینه ی توست
در گلیم حکیم عشق گریز
که همه جزو و کل دفینه ی توست
با تو هم بسترست فرعونت
غلطم در درون سینه ی توست
گر تو مجموع نقد خود باشی
بحر و کان هر دو در خزینه ی توست
آب سیل قضای امروزی
تا به زانوی عقل دینه ی توست
عاریت نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶

 

آخر دور ظلم و بیدادست
که جهان در تزلزل افتاده ست
روی ها در سجود بر خاک است
دست ها بر خدا به فریاد است
دل ظالم کجا و رحم کجا
بی ستون بی خبر ز فرهادست
گر جهان شد خراب باکی نیست
چون وطن گاه جغد آبادست
نیست یک آدمی به ده قصبه
که نمی آید آدمی بادست
همه ابلیس و دیو و عفریت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

چون جزو نیست ای همه پس چیست
گر همه اوست پس همه کس کیست
برو و جان بدو سپار و بمان
ورنه بی او چه گونه خواهی زیست
هر چه او نیست نقدِ وقت همه
انتظارِ پریرو وعدۀ دی ست
عالمِ آفرینشِ مخلوق
منزلِ جنّ و انس و دیو و پری ست
ما در آن عالمیم مستغرق
کز دو عالم منزّه است و بری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۹

 

هر چه نسیه ست جز خیالی نیست
پس خیال تو جز محالی نیست
هر را نقد وقت نیست به دست
روی او بیش در ضلالی نیست
ملک باقی طلب که باقی را
ابد الآبدین زوالی نیست
عدمی مطلق است ناقص را
اگرش روی در کمالی نیست
گر قناعت کند بیاسوده ست
هر که را مالی و منالی نیست
عاشقانیم و عقل ناقص را
در مقامات ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴

 

رجب آمد سه ماه باید داشت
شرط طاعت نگاه باید داشت
دست از ناسزا بباید شست
با خدا سر به راه باید داشت
خدمت شرع و حرمت اسلام
هر دو بی اشتباه باید داشت
توبه ی تن درست باید کرد
بر شکستن گناه باید داشت
از پی آب روی در محشر
گونه این جا چو کاه باید داشت
راه پهلوی چاه می گذری
نظری هم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴

 

هر که با دوست آشنایی یافت
ز آفت خویشتن رهایی یافت
هر که خود را ز راه خود برداشت
راه در عالم خدایی یافت
ببر از خویشتن که طالب دوست
لذت وصل در جدایی یافت
هر که غواص وار جان درباخت
عاقبت گوهر بهایی یافت
در ضلالت مجوی را که خضر
روشنایی ز روشنایی یافت
فخر در فقر کن که سلطانی
عقل پوشیده در گدایی یافت
نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰

 

دیر شد تا ز ما نکردی یاد
طرفه رسمی نهاده ای بنیاد
الله الله نمی کنی تقصیر
آفرین آفرین مبارک باد
توبه توبه ز یار بی آزارم
آوخ آوخ ز یار سست نهاد
آب سر می زنم بر آتش دل
خاک بر سر همی کنم چون باد
بر شکستی و عهد بشکستی
چه توان گفت چشم بد مرساد
با تو باری به باد بر دادم
جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴

 

هم چو من دل بری که جان دارد
کس ندانم که در جهان دارد
دل برِ من مگر همه جان است
نه چو انسان که جسم و جان دارد
چشم او گر نه سر به سر شوخ است
پس چرا هم چو روح آن دارد
باده و انگبین و آبِ حیات
هر سه اندر یکی مکان دارد
ور نداری ز من قبول آنک
کوثر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳

 

هر که با سابقان قدم سپرد
هر دو عالم به یک درم نخرد
گو جهان بر خلاف مذهب باش
موقن البته هیچ غم نخورد
غلط احول است قرابه
بود و نابود را به هم شمرد
به همه حال هست مطلق را
نیست بیند چو از عدم نگرد
عقل چون زخم امتحان خورده است
بر سر کوی عشق کم گذرد
سخره دل مشو که نفس شریف
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۵

 

هجر با روزگار من آن کرد
که صفت جز به وصل نتوان کرد
به دو زلفت که روزگارِ مرا
گاه مجموع و گه پریشان کرد
به دو چشمت که ملک پیمان را
گاه معمور و گاه ویران کرد
به کمان دو ابرویت که مرا
بر دل از غمزه تیر باران کرد
به دو لعل لبت که جوهر عقل
لقبش رشکِ زاده کان کرد
به دهانت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۹

 

هرکه را درد عشق داغ نکرد
نبوَد مرد اگرچه باشد مرد
مردِ مرد آن گهی ببوَد که عشق
از وجودش همی برآرد گرد
عشق با سوز و درد می آید
[پیش] با جوش و بوش و بردابرد
هیچ افسرده را نباشد سوز
هیچ آسوده را نباشد درد
سوزناکان به دوست مشغولند
نه چو افسردگان به خواب و به خورد
متناسب نکرد هیچ بصیر
نفس سوزناک با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۴

 

گر مرا دل نواز بنوازد
رایتِ دولتم برافرازد
خود دگر بار از آن همی ترسم
که به دیدار ما نپردازد
راستی را بر آفتابِ سپهر
رسدش گر به حسن می نازد
مهرۀ مهر بر بساطِ نشاط
نیست ممکن که کس چو او بازد
لیک یک عادتِ دگر دارد
همه با رایِ خویشتن سازد
عاشقان را ز خویش بستاند
خان و مان شان به کل براندازد
دوستان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۸

 

تیغ کز دستِ دوستان باشد
زخمش آسایشِ روان باشد
یک اشارت ازو به گوشۀ چشم
خون بهایِ هزار جان باشد
چشمِ او آن کند به یک غمزه
کاعتبارِ جهانیان باشد
ترکِ جان عینِ زندگی ست ولیک
بر گران ترکِ جان گران باشد
بگذارد به سُم پرستان خر
هر که را غزمِ آسمان باشد
هر که بر دوست سود خواهد کرد
گو بکن تا که را زیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۵

 

مردِ دنیا نه اهلِ دین باشد
بدگمان منکرِ یقین باشد
عارفان ساکنِ خرابات اند
هم چو گنجی که در زمین باشد
هر که مست آمد از شرابِ الست
ابدا دایما چنین باشد
مستی و بی خودی کند پیشه
کارِ شوریدگان همین باشد
در سرایِ مجاز نیست عجب
زهر اگر یارِ انگبین باشد
نوش بی نیش نیست در دنیا
غنچه با خار هم نشین باشد
آن سرایِ بقاست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۸

 

هر که را عشق هم نشین باشد
جامۀ خوابش آتشین باشد
خانه خالی که دوست ننشیند
در وجودی که مهر و کین باشد
بی نمازی بود که در رهِ عشق
التفاتش به کفر و دین باشد
دوستان در چنین بلا که منم
صبرم از دوست بیش ازین باشد
عاقبت غم در آرد از پایم
بارِ هجران اگر چنین باشد
کم ز کاهی بود به بازویِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۳

 

دلبر ما فرشته خو باشد
روح ما را فرح ازو باشد
دلبر ما می است می که چو روح
همه خاصیتی درو باشد
بد اگر بد خورد نباشد نیک
هرکه نیکو خورد نکو باشد
هرچه ناحق خوری حرام بود
آب رز هم چو آبِ جو باشد
یار عفریت خو چه باشد مار
دلبر ما فرشته خو باشد
سخن اینست و بس که را چندین
سر بیهوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۳

 

هین که هنگام نای و نوش آمد
بلبل مست در خروش آمد
آتش عشق گل درو افتاد
همه اعضای من به جوش آمد
باد چون هدهد سلیمان شد
باغ چون قصر سبز پوش آمد
با زبانی کشیده همچون تیغ
سوسن آیا چرا خموش آمد
در میان های خواب بیداری
دوش ناگه به من سروش آمد
گر نزاری مست لایعقل
باز چون عاقلان به هوش آمد
مگر آواز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۷

 

مکر و تزویر به هم در بستند
به ستم توبه ما بشکستند
من به اسلام ندارم ایمان
اگر این قوم مسلمان هستند
تا ببرند سر توبه ی من
گردنی چند به هم بر بستند
گردن شیر ژیان زیر کنند
که قوی سرکش و بالادستند
نه همین قوم زمستان در کوی
از بس افراط و ورع می جستند
عیب شوریده سران می جستند
دل صاحب نظران می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۸

 

بس که خوردیم تازیانۀ دور
پا کشیدیم بر کرانۀ دور
قندِ شیرین و زهرِ تلخ به هم
هر دو دیدیم در خزانۀ دور
گه‌گهی شوقِ عشقِ پوشیده
جلوه می‌کرد در میانۀ دور
عاقبت آمد از کمانِ مراد
تیرِ امّید بر نشانۀ دور
تا گوارنده خنبکی باقی
مانده بود از شراب‌خانۀ دور
تا به اکنون به کوزه می‌پیمود
بیش و کم قابض زمانۀ دور
هین که زین پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۹

 

این چه ننگ است که آوردی باز
دست می‌گیر و ز پا می انداز
ننگ شد نام تو از بدعهدی
آشکارا مکن ای عاقل راز
بده انصاف و مکن بی‌دادی
ببُر از دشمن و با دوست بساز
که کند در غم تو این همه صبر
چون من از تو که کشد این همه ناز
تو و فارغ ز من و خوش در خواب
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری