گنجور

 
حکیم نزاری

مردِ دنیا نه اهلِ دین باشد

بدگمان منکرِ یقین باشد

عارفان ساکنِ خرابات اند

هم چو گنجی که در زمین باشد

هر که مست آمد از شرابِ الست

ابدا دایما چنین باشد

مستی و بی خودی کند پیشه

کارِ شوریدگان همین باشد

در سرایِ مجاز نیست عجب

زهر اگر یارِ انگبین باشد

نوش بی نیش نیست در دنیا

غنچه با خار هم نشین باشد

آن سرایِ بقاست کاندر وی

مهر بی انتقامِ کین باشد

دل که باشد چو موم نقش پذیر

حلقۀ عشق را نگین باشد

سنگ را دل مخوان که سنگین دل

دومِ حارثِ لعین باشد

حالیا نقدِ وقت او دارد

هر که را هم دمی قرین باشد

دوستان را به چشمِ دل دیدن

کارِ مردانِ راست بین باشد

باز ماند ز اتّصال به دوست

هر که موقوفِ حورِ عین باشد

محو در ذاتِ دوست باید شد

تا فراغت ز کفر و دین باشد

هر کسی را تصوّری دگرست

اعتقادِ نزاری این باشد