گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۶

 

ای بدل کرده آشنایی رابرگزیده ز ما جدایی را
خوی تیز از برای آن نبودکه ببرند آشنایی را
در فراقت چو مرغ محبوسمکه تصور کند رهایی را
مژه در خون چو دست قصاب استبی تو مر دیدهٔ سنایی را
شمع رخسارهٔ تو می‌طلبمهمچو پروانه روشنایی را
آفتابی و بی تو نوری نیستذره‌ای این دل هوایی را
عندلیبم بجان همی جویمبرگ گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۴

 

دلبرا عشق تو نه کار من استوین که دارم نه اختیار من است
آب چشم من آرزوی تو بودآرزوی تو در کنار من است
آنچه از لطف و نیکوی در تستهمه آشوب روزگار من است
تا غمت در درون سینهٔ ماستمرگ بیرون در انتظار من است
عشق تا چنگ در دل من زدمطربش ناله‌های زار من است
شب ز افغان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۶

 

دوست سلطان و دل ولایت اوستخرم آن دل که در حمایت اوست
هر که را دل به عشق اوست گرواز ازل تا ابد ولایت اوست
پس نماند ز سابقان در راههر که را پیش رو هدایت اوست
عرش بر آستانش سر بنهدهر که را تکیه بر عنایت اوست
در دو عالم ز کس ندارد خوفهر که در مامن رعایت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۴

 

ای مه و خور به روی تو محتاجبر سر چرخ، خاک پای تو تاج
چه کنم وصف تو که مستغنی ستمه ز گلگونه گل ز اسپیداج
هر که جویای تو بود همه روزهمه شبهای او بود معراج
پادشاهان که زر همی‌بخشندبه گدایان کوی تو محتاج
ندهد عاشق تو دل به کسیبه کسی چون دهد خلیفه خراج
عیب نبود تصلف از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۳

 

مه نکویی ز روی او داردشب سیاهی ز موی او دارد
خود بدین چشم چون توان دیدنآنچه از حسن روی او دارد
از سر کوی او به کعبه مروکعبه خانه به کوی او دارد
گل به بستان جمال ازو گیردمشک در نافه بوی او دارد
نه تو تنهاش آرزومندیهر چه هست آرزوی او دارد
ذره گر در هوا کند حرکتهوس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۹

 

آه درد مرا دوا که کند؟چارهٔ کارم ای خدا که کند؟
چون مرا دردمند هجرش کردغیر وصلش مرا دوا که کند؟
از خدا وصل اوست حاجت منحاجت من جز او روا که کند؟
من به دست آورم وصالش لیکملک عالم به من رها که کند؟
دادن دل بدو صواب نبوددر جهان جز من به این خطا که کند؟
لایق است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۴۲

 

دوشم اسباب عیش نیکو بودخلوتم با نگار دلجو بود
اندر آن خلوت بهشت آیینغیر من هر چه بود نیکو بود
با دلارام من مرا تا روزسینه بر سینه روی بر رو بود
سخنش چاشنی شکر داشتدهنش پستهٔ سخن‌گو بود
نکنی باور ار تو را گویمکه چه سیمین بر و سمن بو بود
بود در دست شاه چون چوگانآن که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۳

 

مست عشقت به خود نیاید بازور ببری سرش چو شمع به گاز
ای به نیکی ز خوب رویان فردوی به خوبی ز نیکوان ممتاز
هر که در سایهٔ تو باشد نیستروز او را به آفتاب نیاز
هر که را عشق تو طهارت داددر دو عالم نیافت جای نماز
قبله چون روی تست عاشق رادل به سوی تو به که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۶

 

جرعه‌ای می نخورده از دستشبیخودم کرد نرگس مستش
هر که از جام عشق او می‌خوردتوبه گر سنگ بود بشکستش
به کسی مبتلا شدم که نرستمرغ از دام و ماهی از شستش
به همه جای می‌رود حکمشبه همه کس همی رسد دستش
از عنایت مپرس کن معنینیست در حق بنده گر هستش
هر که عاشق نشد، به دامن دوستنرسد دست همت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۶۴

 

من ز عشق تو رستم از غم خویشور بمیرم گرفته‌ام کم خویش
در درون خراب من بنگرلمن الملک بشنو از غم خویش
زیر ابروت ماه رخسارتبدر دارد هلال در خم خویش
کای تو در کار دیگران همه چشمنیک بنگر به کار درهم خویش
بی‌من ار زنده ای به جان و به طبعتا نمیری بدار ماتم خویش
ور سلیمان دیو خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۸

 

ای منور به روی تو هر چشمدر دلم نور تو چو در سر چشم
هر دم از حسن تو دگر رنگیروی تو جلوه کرده بر هر چشم
مه چو خورشید جویدت هر روزتا به رویت کند منور چشم
دست صدقم کشد به میل نیازخاک پایت چو سرمه اندر چشم
به خیال تو خانهٔ دل راهر نفس می‌کند مصور چشم
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۸۷

 

عشق را حمل بر مجاز مکنجان ده ار عاشقی و ناز مکن
با خودی گرد کوی عشق مگردمؤمنی بی‌وضو نماز مکن
دست با خود به کار دوست مبربه سوی قبله پا دراز مکن
با چنین رو به گرد کعبه مگردجامهٔ کعبه بی‌نماز مکن
چون دلت نیست محرم توحیدسفر کعبه و حجاز مکن
از پی تن قبای ناز مدوزمرده را جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

ای که از سیم خام تن داریقامتی همچو نارون داری
در قبایی کسی نمی‌داندکه تو در پیرهن چه تن داری
تا نگفتی سخن ندانستمکه تو شیرین زبان دهن داری
تو بدان دام زلف و دانهٔ خالصد گرفتار همچو من داری
تو چنین چشم و ابروی فتانبهر آشوب مرد و زن داری
زیر هر غمزه‌ای نمی‌دانمکه چه ترکان تیغ زن داری
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

دی مرا گفت آن مه ختنیکه من آن توام تو آن منی
ما دو سر در یکی گریبانیمچو جدامان کند دو پیرهنی؟!
گو لباس تن از میانه بروچون برفت از میان ما دو تنی
گر فقیری به ما بود محتاجحاجت از وی طلب که اوست غنی
دوست با عاشقان همی گویدبه اشارت سخن ز بی‌دهنی
عاشقان از جناب معشوقندگر حجازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۴

 

خسروا خلق در ضمان تواندطالب سایهٔ امان تواند
غافل از کار خلق نتوان بودکه بسی خلق در ضمان تواند
ظلمها می‌رود بر اهل زمانزین عوانان که در زمان تواند
چون نوایب هلاک خلق شدنداین جماعت که نایبان تواند
هیچ کس را نماند آسایشتا چنین ناکسان کسان تواند
مایه بستان ازین چنین مردمکز پی سود خود زیان تواند
بر کن آتش چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۸

 

حسن هر جا که در جهان برودعشق در پی چو بی‌دلان برود
حسن هر جا به دلستانی رفتعشق بر کف نهاده جان برود
حسن لیلی صفت چو حکمی کردعشق مجنون سلب بر آن برود
در پی حسن دلربا هر روزعشق بی‌بال جان فشان برود
گر تو شرح کتاب حسن کنیمهر و مه چون ورق در آن برود
هر چه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۱

 

در شب زلف تو قمر دیدنخوش بود خاصه هر سحر دیدن
تا به کی همچو سایهٔ خانهآفتاب از شکاف در دیدن
پرده بردار از آن رخ پر نورکه ملولم ز ماه و خور دیدن
گر چه کس را نمی‌شود حاصللذت شکر از شکر دیدن
هست دشوار دیدن تو چنانکه ز خود مشکل است سر دیدن
روی منما به هر ضعیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۶ - فی نعت نبی اکرم «ص»

 

به سوی حضرت رسول‌اللهمی‌ورم با دل شفاعت خواه
نخورم غم از آتش، ار برسدآب چشمم به خاک آن درگاه
هیچ خیری ندیدم اندر خودشکر کز شر خود شدم آگاه
گشت در معصیت سیاه و سپیددل و مویم که بد سپید و سیاه
ره بسی رفته‌ام فزون از حدخر بسی رانده‌ام برون از راه
هیچ ذکری نگفته بی‌غفلتهیچ طاعت نکرده بی‌اکراه
ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵۶

 

دلبرا تا تو یار خویشتنیدر پی اختیار خویشتنی
بی‌قرارند مردم از تو و توهمچنان برقرار خویشتنی
عالم آیینهٔ جمال تو شدهم تو آیینه‌دار خویشتنی
با چنین زلف و رخ نه فتنهٔ مافتنهٔ روزگار خویشتنی
تو منقش بسان دست عروساز رخ چون نگار خویشتنی
زینت تو ز دست غیری نیستتو چو گل از بهار خویشتنی
در شب زلف خود چو مه تاباناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵۷

 

ملک دنیا و مردمان در ویگورخانه است و مردگان در وی
نیست بستان تو مباش در اوهست زندان تو ممان در وی
هر که را دل در او قرار گرفتگر چه زنده است نیست جان در وی
این جهان بر مثال مرداری‌ستاوفتاده بسی سگان در وی
آدمی‌زاده چون خورد چیزیکه سگان را بود دهان در وی؟
گوشتی لاغر است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

 

ای بدل کرده آشنایی را
برگزیده زما جدایی را
خوی تیز ازبرای آن نبود
که ببرند آشنایی را
در فراقت چو مرغ محبوسم
که تصور کند رهایی را
مژه در خون چو دست قصابست
بی تو مر دیده سنایی را
شمع رخساره تو می طلبم
همچو پروانه روشنایی را
آفتابی و بی تو نوری نیست
ذره یی این دل هوایی را
عندلیبم بجان همی جویم
برگ گل دفع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲

 

اختر از خدمت قمر دور است
مگس از صحبت شکر دور است
ما از آن بارگاه محرومیم
تشنه مسکین از آبخور دور است
پای من از زمین درگه او
راست چون آسمان ز سر دور است
جهد کردم بسی ولی چکنم
بخت و کوشش ز یکدگر دور است
پادشاهان چه غم خورند اگر
گربه از خانه سگ زدر دور است
تو بدست کرم کنم نزدیک
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

ما غریبیم وشهر ازآن شماست
با چنین رو جهان جهان شماست
پادشاهان چو بنده می گویند
ما رعیت ولایت آن شماست
عهد خسرو ندید از شیرین
شر و شوری که در زمان شماست
باچنین چشم مست عاشق کش
هرکه میرد از کشتگان شماست
گر براتی بجان کنند وبسر
بدهم چون برو نشان شماست
جان عاشق نشانه آن تیر
که زابروی چون کمان شماست
زردی روی زعفرانی من
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷

 

گرمرا زلفت اوفتد در دست
نکنم کوته ازتو دیگر دست
گرچه من هم نمی رسم شادم
که بزلفت نمی رسد هر دست
خاک پای تو گوهریست عزیز
کی رسد بنده را بگوهر دست
تا زلعلت شکر بدست آریم
چون مگس می زنیم برسر دست
هرکرا بر لب تو دست بود
کی بیالاید او بشکر دست
اهل دل را نداد در همه عمر
دلستانی زتو نکوتر دست
برسرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶

 

اختر ازخدمت قمر دورست
مگس از صحبت شکر دورست
ما ز درگاه دوست محرومیم
تشنه مسکین از آبخور دورست
پای ما از زین حضرت او
راست چون آسمان زسر دورست
همچو پروانه می زنم پر وبال
گرچه آن شمعم از نظر دورست
پادشاهان چه غم خورند اگر
گربه از خانه سگ زدر دورست
در فراق تو ای پسر هستم
همچو یوسف که از پدر دورست
یوسف عهدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی