گنجور

 
سیف فرغانی
 

حق که این روی دلستان بتو داد

پادشاهی نیکوان بتو داد

در جهان هرچه می خوهی می کن

که جهان آفرین جهان بتو داد

در جهان نیکوان بسی بودند

بنده خود را ازآن میان بتو داد

دل گم گشته باز می جستم

چشم وابروی تو نشان بتو داد

مرغ مرده است دل که صید تو نیست

بتو زنده است هرکه جان بتو داد

حسن روی تو بیش ازین چه کند

که دل وجان عاشقان بتو داد

آفتاب ارچه صورتش پیداست

معنی خویش در نهان بتو داد

زآسمان تا زمین گرفت بخود

وز زمین تا بآسمان بتو داد

هرکه یک روز در رکاب تو رفت

گر بدوزخ بری عنان بتو داد

بخ بخ ای دل (که) دوست در پیری

اینچنین دولت جوان بتو داد

روی نی، شمس غیب باتو نمود

بوسه نی، عمر جاودان بتو داد

آن حیاتی که روح زنده بدوست

از دو لعل شکر فشان بتو داد

بر در دوست سیف فرغانی

سگ درون رفت و آستان بتو داد

بر سر خوان لطف او اصحاب

مغز خوردند واستخوان بتو داد

آنکه عشقش بروح جان بخشد

دل بغیر تو وزبان بتو داد