گنجور

 
سیف فرغانی
 

دل عاشق رهین جان نبود

دادن جان بر او گران نبود

حال عاشق بگفت در ناید

سخن عشق را زبان نبود

هرکرا عشق سوخت همچون نار

زآب وآتش ورا زیان نبود

عاشق از مردن ایمنست ازآن

که ورا زندگی بجان نبود

گرچه نبود ازو جهان خالی

عاشق دوست در جهان نبود

خانه عاشقان بی مسکن

چون زمین زیر آسمان نبود

تو تعجب مکن که لاشی را

بجز از لامکان مکان نبود

عاشقان را زخود قیاس مکن

قرص خورشید همچونان نبود

تا زهستی تو ترا اثریست

این خبرها ترا عیان نبود

ابر چون از میانه برخیزد

آفتاب از کسی نهان نبود

ترک اغیار کن بیار برس

دیدن یار را مکان نبود

چونکه در مصر شد عزیز چه غم

یوسف ار با برادران نبود

سیف فرغانی این نمط اشعار

لایق فهم این وآن نبود

این سخن در درون نگه می دار

مغز بیرون استخوان نبود

جهد کن تا زنفس در سخنت

چون بر آب از قدم نشان نبود