گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

من چه گویم جفا و جنگ ترا؟جرم رهوار و عذر لنگ ترا؟
ز دل و جان نشانه ساخته‌امناوک چشم شوخ شنگ ترا
ای نوازش کم و بهانه فراخلب لعل و دهان تنگ ترا
صلح را خود ببین که ما چه کنیم؟که به جان می‌خریم جنگ ترا
دل بدزدی و زود بگریزیما بدانسته‌ایم ننگ ترا
رنگ خوبان ز لوح فکر بشستاوحدی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱

 

نیست در آبگینه آتش و آبباده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب
باده نیز اندر اصل خود آبیستکآفتابش فروغ بخشد و تاب
ز آب بی رنگ شد عنب موجودوز عنب شیره وز شیره شراب
زین منازل نکرده آب گذارهیچ کس را نکرد مست خراب
باش، تا رنگ و بوی برخیزدکه همان آب صرف بینی، آب
هر کس از باده نسبتی دیدندجمله بین کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

روزگار از رخ تو شمعی ساختآتشی در نهاد ما انداخت
ما طلب‌گار عافیت بودیمدر کمین بود عشق، بیرون تاخت
سوختم در فراق و نیست کسیکه مرا چاره‌ای تواند ساخت
مگر او رحمتی کند، ورنههر کرا او بزد، کسی ننواخت
عاشقانش چرا کشند به دوش؟سر، که در پای دوست باید باخت
اوحدی آن چنان درو پیوستکه نخواهد به خویشتن پرداخت
سخن او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

هم ز وصف لبت زبان خجلستهم ز زلف تو مشک و بان خجلست
تا دهان و رخ ترا دیدندغنچه دل تنگ و ارغوان خجلست
دل به جان از رخ تو بویی خواستسالها رفت و همچنان خجلست
دیده را با رخ تو کاری رفتدل بیچاره در میان خجلست
عذر مهمانم، ای صبا، تو بخواهکه تو دانی که: میزبان خجلست
ای قلم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

حسن خوبان عزیز چندانستکه رخ یوسفم به زندانست
باش، تا او به تخت مصر آیدکه بخندد لبی که خندانست
بگذارد ز دل زلیخا راگر چه مانند سنگ و سندانست
گر چه باشد به شهر او راهتمرو آنجا، که شهر بندانست
آن یکی را، که وصف می‌گویمگر ببینی هزار چندانست
یاد آن زلف و یاد آن رخسارداروی جان دردمندانست
طلب او ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

گر به دست آوریم دامن دوستهمه او را شویم و خود همه اوست
آنکه او را در آب می‌جوییهمچو آیینه با تو رو در روست
تو تویی خود از میان برگیرکز تویی تو رشته تو برتوست
گر شود کوزه کوزه گرنه شگفتکه بسی کاسه سوده گشت و سبوست
همه از یک درخت هست این چوبکه گهی صولجان و گاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

در خرابات عاشقان کوییستوندرو خانهٔ پریروییست
طوق‌داران چشم آن ماهندهر کجا بسته طاق ابروییست
به نفس چون نسیم جان بخشدهر کرا از نسیم او بوییست
ورقی باز کردم از سخنشزیر هر توی آن سخن توییست
من ازو دور و او به من نزدیکپرده اندر میان من و اوییست
سوی او راهبر ندانم شدتا مرا رخ به سایه و موییست
اوحدی، با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

دوش چون چشم او کمان برداشتدلم از درد او فغان برداشت
حیرت او زبان من در بستغیرتش بندم از زبان برداشت
بنشینم به ذکر او تا صبحصبح چون ظلمت از جهان برداشت
مطرب آن نغمهٔ سبک برزدساقی آن ساغر گران برداشت
می و مطرب چو در میان آمدبت من پرده از میان برداشت
چون بدید این تن روان رفتهبنشست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

تا بر دوست بار نتوان یافتدل بر ما قرار نتوان یافت
تا نیاید نگار ما در کارکار ما چون نگار نتوان یافت
بی‌دهان و لب چو شکر اوعاشقان را شکار نتوان یافت
گر بپرسیدنم نهد گامیجز دل و جان نثار نتوان یافت
به جز اندر دهان و جز لب اوزندگانی دوبار نتوان یافت
در جهان از شمار شوخی اوتا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷

 

ای شب تیره فرع گیسیویتاصل کفر از سیاهی مویت
مه ز دیوان مهر خواسته نوروجه آن گشته روشن از رویت
بی‌سخن دم ببسته طوطی راشیوهٔ شکر سخن گویت
مشک را در فکنده خون به جگرنکهت زلف عنبرین بویت
خورده چوگان طعنه سیب بهشتاز زنخدان گرد چون گویت
از طراوت بیتر زدهماه نو را کمان ابرویت
اوحدی را ز زلف بشکستهتیزی چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

هر دم از خانه رخ بدر دارددر پی عاشقی نظر دارد
هر زمان مست بر سر کوییبا کسی دست در کمر دارد
یار آن کس شود، که مینوشددست آن کس کشد، که زر دارد
دوست گیرد نهان و فاش کندمخلصان را درین خطر دارد
هر که قلاش‌تر ز مردم شهرپیش او راه بیشتر دارد
در خرابات ما شود عاشقهر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

زلف را تاب دام و خم برزدهمه کار مرا بهم برزد
دفتر دوستان خود می‌خواندبه سر نام من قلم برزد
صورت ماه را رقم بسترآنکه این چهره را رقم برزد
آتشی کندرین دل از غم اوستبه سر شعلهای غم برزد
گلبن وصل او به طالع منسر به سر غنچهٔ ستم برزد
شد ز چشم ترم به خشم، چو دیدلب خشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

پرسش خسته‌ای روا باشدکه درین درد بی‌دوا باشد
بنماید ترا، چنانکه توییاگر آیینه را صفا باشد
بی‌قفا روی نیست در خارجوندر آیینه بی‌قفا باشد
اندر آیینه هیچ ننمایدکه نه آیین شهر ما باشد
در صفا نیست صورت دوریدوری از ظلمت هوا باشد
این جدایی ز کندی روشستروش عارفان جدا باشد
از ختایی خطت اگر دویی استاین دوبینی ازین خطا باشد
نشود اوحدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱

 

سر عشق از خرد برون باشدعشق را پیشرو جنون باشد
چند گویی که: عشق بدبختیست؟پس تو پنداشتی که چون باشد؟
گر تو بر خوان عشق خواهی بودخورشت خاک و باده خون باشد
رقت چشم آرزومنداناثر حرقت درون باشد
به نصیحت قرار کی گیرد؟دل ، که از عشق بی‌سکون باشد
کی به شاخ غمش رسد دستی؟که نه در زیر این ستون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

عشق را پا و سر پدید نشدزین بیابان خبر پدید نشد
جز دل دردمند مسکینانناوکت را سپر پدید نشد
همه چیز از تو بود و در همه چیزجز تو چیزی دگر پدید نشد
خبری شد عیان من از فکروز عنایت خبر پدید نشد
هر که پیش تو جان نکرد ایثاراز وجودش اثر پدید نشد
تا تو منظور بیدلان نشدیهیچ صاحب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲

 

بید بشکفت و گل به بار آمدلاله بر طرف جویبار آمد
گربهٔ بید بر دریچهٔ شاخپنجه بگشود و در شکار آمد
علم خسرو چمن بزدندیزک لشکر بهار آمد
زان طرف لالهای سرخ برستزین طرف نالهای زار آمد
سرو آزاد بر یمین افتادنرگس مست بر یسار آمد
رفت قمری چو بلبل آمد و گلکه یکی گر بشد هزار آمد
از چمن نکهت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶

 

دوشم از وصل کار چون زر بودتا به روز آن نگار در بر بود
جام در دست و یار در پهلوعشق در جان و شور در سر بود
گل و شکر بهم فرو کردهوز دگر چیزها که در خور بود
با چنان رخ ز گل که گوید باز؟با چنان لب چه جای شکر بود؟
زلف مشکین بر آتش رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴

 

روز هجران آن نگار این بودمنتهای وصال یار این بود
روی او لالهٔ بهارم بودعمر آن لالهٔ بهار این بود
هست از اندیشه در کنارم خونبحر اندیشه را کنار این بود
کرده بودم ز وصل جامی نوشمی‌آن جام را خمار این بود
جان سفر کرد و بر قرار خودیای دل بی‌وفا، قرار این بود؟
بار غم بر دلم همی بینیآخر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

غیر ازو هر چه هست بازی بودما و من قصهٔ مجازی بود
زود بگذر، که اصل ذات یکیستوین صفت‌ها بهانه‌سازی بود
تو ز دستش بداده‌ای، ورنهدوست در عین دلنوازی بود
نفس کافر ترا ازو ببریدهر که او نفس کشت غازی بود
عشق خود با تو فاش می‌گویدکه: بما اول او نیازی بود
حدث از تست ورنه پیش از توهمه روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸

 

هر که از برگ و از نوا گویدمشنو: کز زبان ما گوید
بندهٔ خانه‌زاد باید جستکو ترا سر این سرا گوید
آنکه از کوی آشنایی نیستکی سخن‌های آشنا گوید؟
چو مقامیست هر کسی را خاصاز مقامی که هست وا گوید
دم ز چرخ فلک زند خورشیدذره از خاک و از هوا گوید
مرد را در سلوک مرقاتیستراز بر حسب ارتقا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

مگذر، ای ساربان، ز منزل یارتا دمی در غمش بگریم زار
از برای کدام روز بود؟اشک خونین و دیدهٔ‌خونبار
گر قیامت کنیم، شاید، از آنکبا قیامت فتادمان دیدار
پار با دوست بوده‌ایم این جاآه ازین پیش دوست بودن پار!
ساقی، از جام باده‌ای داریبه چنین فرصتی بیا و بیار
مطرب، ار مانعی و عذری نیستنفسی وقت عاشقان خوش دار
غزلی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹

 

همه عالم پرست ازین منظورهمه آفاق را گرفت این نور
حاصل شهر عاشقان سریستگرد بر گرد آن هزاران سور
گر چه پر آفتاب گشت این شهرزان میان نیست جز یکی مشهور
گنج در پیش چشم و ما مفلسدوست بر دستگاه و ما مهجور
اصل این کل و جز و یک کلمه استخواه تورات خوان و خواه زبور
هر کس از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵

 

صاحب روی خوب و زلف درازنه عجب گر به عشوه کوشد و ناز
آنکه زلفش به بردن دل خلقدام سازد، کجا شود دمساز؟
خفته در خواب خوش کجا داند؟که شب ما چه تیره بود و دراز!
آتش دل، که من بپوشیدمفاش کرد آب دیدهٔ غماز
دل سوزان اگر چه صبر کنداشک ریزان به خلق گوید راز
هر که او گفت: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴

 

هر چه گویم من، ای دبیر، امروزنه به هوشم، ز من مگیر امروز
قلم نیستی به من در کشکه گرفتارم و اسیر امروز
سالها در کمین نشستم تادر کمانم کشد چو تیر امروز
رو بشارت زنان، که گشت یکیبا غلام خود آن امیر امروز
پرده بر من مدر، که نتوان دوختنظر از یار بی‌نظیر امروز
میل یار قدیم دارد دلتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰

 

ای رخت خرم و دهانت خوشوآن نظر کردن نهانت خوش
روش قد نازنینت خوبشیوهٔ چشم ناتوانت خوش
وصل آن رخ به جان همی طلبمبه رخم در نگر که جانت خوش!
یارب، آن پرده کی براندازی؟تا ببینیم جاودانت خوش
به دهن میوهٔ بهشتی تومیوه شیرین و استخوانت خوش
چند گویی: زیان کنی از من؟سود کی کردم؟ ای زیانت خوش
کی ببینیم تنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی