گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

این چه خلدست که چندین همه حورست اینجاچه غم از نار که در دل همه نورست اینجا
گل سوری که عروس چمنش می‌خوانندگو بده باده درین حجله که سورست اینجا
موسم عشرت و شادی و نشاطست امروزمنزل راحت و ریحان و سرورست اینجا
اگر آن نور تجلیست که من می‌بینمروشنم گشت چو خورشید که طورست اینجا
آنکه در باطن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجاکه برون شد دل سرمست من از دست اینجا
چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشاندلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا
تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادمهیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا
کیست این فتنهٔ نوخاسته کز مهر رخشاین دل شیفته حال آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

همچو بالات بگویم سخنی راست تراراستی را چه بلائیست که بالاست ترا
تا چه دیدست ز من دیده که هردم گویدکاین همه آب رخ از رهگذر ماست ترا
ایکه بر گوشهٔ چشمم زده‌ئی خیمه ز موجمشو ایمن که وطن بر لب دریاست ترا
پیش لعلت که از او آب گهر میریزدوصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست ترا
این چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

دست گیرید درین واقعه کافتاد مراکه نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوستاشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شادمادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آنکه نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادمظاهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرارخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا
یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شبدر مه چارده تا روز نظر بود مرا
یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمیافق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا
یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تونقل مجلس همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مراچون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا
اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشوزاریم بین و ازین بیش میازار مرا
چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویشدست من گیر و دل خسته بدست آر مرا
بی گل روی تو بس خار که در پای منستکیست کز پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

میرود آب رخ از بادهٔ گلرنگ مرامیزند راه خرد زمزمهٔ چنگ مرا
دلق از رق به می لعل گرو خواهم کردکه می لعل برون آورد از رنگ مرا
من که بر سنگ زدم شیشهٔ تقوی و ورعمحتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ مرا
مستم از کوی خرابات ببازار بریدتا همه خلق ببینند بدین رنگ مرا
نام و ننگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

آخر ای یار فراموش مکن یارانرادل سرگشته بدست آر جگر خوارانرا
عام را گر ندهی بار بخلوتگه خاصز آستان از چه کنی دور پرستارانرا
وصل یوسف ندهد دست به صد جان عزیزاین چه سودای محالست خریدارانرا
گر نه یاری کند انفاس روان‌بخش نسیمخبر از مقدم یاران که دهد یارانرا
آنکه چون بنده بهر موی اسیری داردکی رهائی دهد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

ای بناوک زده چشم تو یک اندازانراکشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا
جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرمپشه آن نیست که بازیچه دهد بازانرا
دل چو دادم بتو عقلم ز کجا خواهد ماندمال کی جمع شود خانه براندازانرا
عندلیبان سحر خوان چو در آواز آیندمی بیارید و بخوانید خوش آوازانرا
پای کوپان چو در آیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

آنکه بر هر طرفی منتظرانند او راننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را
سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بودجای آن هست که بر چشم نشانند او را
حیف باشد که چنان روی ببیند هرکسزانک کوته‌نظران قدر ندانند او را
هست مقصود دلم زان لب شیرین شکریبود آیا که بمقصود رسانند او را
راز عشاق چو از اشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

بده آن راح روان پرور ریحانی راکه به کاشانه کشیم آن بت روحانی را
من بدیوانگی ار فاش شدم معذورمکان پری صید کند دیو سلیمانی را
سر به پای فرسش در فکنم همچون گویچون برین در کشد آن ابلق چوگانی را
برو ای خواجه اگر زانکه بصد جان عزیزمیفروشند بخر یوسف کنعانی را
گر تو انکار کنی مستی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

هر که در عهد ازل مست شد از جام شرابسر ببالین ابد باز نهد مست وخراب
بیدلان را رخ زیبا ننمائی به چه وجهعاشقانرا ز در خویش برانی ز چه باب
می پرستان همه مخمور و عقیقت همه میعالمی مرده ز بی آبی و عالم همه آب
سر کوی خط و قدت چمن و سنبل و سروسمن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خوابدیدم آن نرگس پرفتنهٔ فتان در خواب
خیمه برصحن چمن زن که کنون در بستاننتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب
بود آیا که شود بخت من خسته بلندکایدم قامت آن سرو خرامان درخواب
ای خوشا با تو صبوحی و ز جام سحریپاسبان بیخبر افتاده و دربان در خواب
فتنه برخاسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشبیا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب
گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که اوبرمن خسته بگرید ز سر سوز امشب
مرغ شب خوان که دم از پردهٔ عشاق زندگو نوا از من شب‌خیز بیاموز امشب
چون شدم کشتهٔ پیکان خدنک غم عشقبردلم چند زنی ناوک دلدوز امشب
همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴

 

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شبچند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب
تا به شب بر سر بازار معلق همه روزتا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب
سوختم ز آتش هجران و دلم بریان شدور نسازم چکنم با دل بریان همه شب
رشتهٔ جان من سوخته بگسیخته بادگر ز عشق سر زلفت ندهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

ای که شهد شکربن تو برد آب نباتخاک خاک کف پای تو شود آب حیات
بشکر خنده ز تنک شکر شورانگیزتا شکر ریخته‌ئی ریخته‌ئی آب نبات
از دل تنگ شکر شور برآمد روزیکه برآمد ز لب چشمهٔ نوش تو نبات
گر بخونم بخط خویش برات آوردینکشم سر ز خطت زانک بوجهست برات
منکه جز آب فراتم نشود دامنگیرپیش جیحون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوختجگر لاله بر آن دلشدهٔ زار بسوخت
حبذا شمع که از آتش دل چون مجنوندر هوای رخ لیلی به شب تار بسوخت
دیشب آن رند که در حلقهٔ خماران بودبزد آهی و در خانهٔ خمار بسوخت
ایکه از سر انا الحق خبری یافته‌ئیچه شوی منکر منصور که بر دار بسوخت
تو که احوال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌ریختمهر دل آب رخم ز آتش سودا می‌ریخت
آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاهدل شوریده‌دلان می‌شد و در پا می‌ریخت
چین گیسوی دوتا را چو پریشان می‌کردمشک در دامن یکتائی والا می‌ریخت
شعر شیرین مرا ماه مغنی می‌خواندو آب شکر بلب لعل شکر خا می‌ریخت
در قدمهای خیال تو بدامن هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲

 

ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاستکار اسلام ز بالای بلندت بالاست
شکل گیسوی و دهان تو بصورت حامیمحرف منشور جلال تو بمعنی طاهاست
شب که داغ خط هندوی تو دارد چو بلالدلش از طره عنبرشکنت پر سود است
زمزم از خجلت الفاظ تو غرق عرقستمروه از پرتو انوار تو در عین صفاست
هر که او مشتریت گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداستهمچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست
آن چه فتنه‌ست که در حلقه رندان بنشستوین چه شورست که از مجلس مستان برخاست
گر از آن سنبل گلبوی سمن فرسا نیستچیست این بوی دلاویز که با باد صباست
تا برفتی نشدی از دل تنگم بیرونگر چه تحقیق ندانم که مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراستزین صفت نرگس سیراب تو بیخواب چراست
چشم جادوی تو کز بادهٔ سحرست خرابروز و شب معتکف گوشه محراب چراست
نرگس مست تو چون فتنه ازو بیدارستهمچو بخت من دل سوخته در خواب چراست
مگر از خط سیاه تو غباری داردورنه هندوی رسن باز تو در تاب چراست
جزع خون‌خوار تو گر خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

کار ما بی قد زیبات نمی آید راستراستی را چه بلائیست که کارت بالاست
چون قد سرو خرام تو بگویم سخنیدر چمن سرو ببالای تو می‌ماند راست
بخطا مشک ختن لاف زد از خوش‌بوئیبا سر زلف تو پیداست که اصلش ز ختاست
زیر هر موی چو زنجیر تو دیوانه دلیستروی بنمای که چندین دل خلقت ز قفاست
با تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

کاف و نون جزوی از اوراق کتب خانه ماستقاف تا قاف جهان حرفی از افسانهٔ ماست
طاق پیروزه که خلوتگه قطب فلک استکمترین زاویه‌ئی بر در کاشانهٔ ماست
گر چراغ دل ما از نفس سرد بمردشمع این طارم نه پنجره پروانهٔ ماست
گنج معنی که طلسم است جهان بر راهشچون به معنی نگری این دل ویرانهٔ ماست
آب رو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

منزل پیر مغان کوی خرابات فناستآخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست
دست در دامن رندان قلندر زده‌ایمزانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست
هر که در صبحت آن شاخ صنوبر بنشستهمچوباد سحری از سر بستان برخاست
پیش آنکس که چو نرگس نبود اهل بصرصفت سرو به تقریر کجا آید راست
گر نمی‌خواست که آرد دل مجنون در قیدلیلی آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

شامش از صبح فروزنده درآویخته استشبش از چشمهٔ خورشید برانگیخته است
گوئیا آنک گلستان رخش می‌آراستسنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است
یا نه مشاطه ز بیخویشتنی گرد عبیرگرد آئینه چینش بخطا بیخته است
تا چه دیدست که آن سنبل گل‌فرسا رادستها بسته و از سرو درآویخته است
نتوان در خم ابروی سیاهش پیوستآنک پیوند من سوخته بگسیخته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی