گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۷

 

خنبِ من کوثرست و راحِ رحیق
گنجِ من کُنجِ خانۀ تحقیق
نفسم روح خاصه روحِ مسیح
خاطرم بحر خاصه بحرِ عمیق
سخنم دانه دانه دُرِ نفیس
لغتم نکته نکته رمزِ دقیق
نه غلط می کنم چه حاجتِ آن
که مقاماتِ خود کنم تصدیق
کارِ من نیست طم طراق نی ام
مردِ جنگ و جدل به هیچ طریق
من به خود نیستم کم از کم هیچ
هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۱

 

کوزه بر دوشِ راهب دیرم
حلقه در گوش ساجد لاتم
من که دردی کش خراباتم
فارغ از طمطراق و طاماتم
گاه از مشرکانِ توحیدم
گاه از موقِنانِ غلّاتم
نه که در حوضِ کوثرِ تحقیق
آب جاری بود مجاراتم
نه که در درجِ مدرجِ توحید
در مکنون بود عباراتم
به خرد می سزد مفاخرتم
به هنر می رسد مباهاتم
عقل کلّی به اختیار دهد
بوسه بر آستانِ ابیاتم
نفسِ قدسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۸

 

من از این عهده کی برون آیم
بی دلیلی به راه چون آیم
تو بخوان تا توانم آمد من
تو ببر تا ز خود برون آیم
گر به معراج ارتقا دهی ام
سقف افلاک را ستون آیم
عدم است انتکاس و می دانم
که ز بالای سرنگون آیم
گر به رای بلند خویش روم
پس ز دو نان هنوز دون آیم
به محل از همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۹

 

ما که شنگولیانِ خوش باشیم
بنده‌ی شاهدانِ قلّاشیم
بت‌پرستی نمی‌کنیم اَرنه
لعبتی بی‌نظیر بتراشیم
اصل معناست ور نه نقش کنیم
صورتی بی‌بدل که نقّاشیم
گاه دیوانه‌ایم و گه عاقل
گاه پندان شویم و گه فاشیم
دام در خاک و مرغ در افلاک
دانه‌ای بر امید می‌پاشیم
خلق اگر دوست‌اند وگر دشمن
ما نه مردانِ صلح و پرخاشیم
ایمنیم از خبر که خرسندیم
فارغیم از خرد که اوباشیم
کارِ‌ما با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۵

 

یا رب آزاد کن مرا از من
برهانم ز دستِ آهرمن
فرحی از شمامۀ رضوان
فرجی از زمانۀ ریمن
تا شوم ایمن از خطا و زَلَل
تا شوم فارغ از زمین و زمن
هرکه پرسد ز واحد القهَار
هم تو او را جواب ده که به من
بیش زین ره مده که برخیزد
این همه ما و من زما و زمن
نظری کن که بشکفد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۴

 

گوشه چشم پر خمارش بین
سر دستان پر نگارش بین
خط سبز زمردین نگرش
سر دندان آبدارش بین
نرگس مست دل رباش نگر
لب لعل شکر نثارش بین
در خم زلف مشک افشانش
نیفه نافه تتارش بین
سرو سیمین برش نگر عمدا
بر سر سرو لاله زارش بین
گل نسرین عارضش دیدی
نوک مژگان هم چو خارش بین
از میانش مگو نزاری باز
گو میان بی میان کنارش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۵

 

ای مرا هم چو دیده نادیده
دیده بسیار خوش‌تر از دیده
گر چه نادیده هم چو دیده تویی
کی بود هم چو دیده نادیده
غایتِ حدِّ حسن می‌دانی
چیست نادیدهٔ پسندیده
آفرینش ز مبداءِ فطرت
نی بدل گشته نی بگردیده
آسمان نام عشق برد مگر
بحر از آن مست گشت و جوشیده
مغزش از دودِ دوزخ آگنده
هر که او بویِ عشق نشنیده
عقل خود از بساط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۳

 

از برت می‌روم به ناچاره
طمع از جان بریده یک باره
تا کجا سر برون کند مجنون
که شد از کویِ لیلی آواره
از بلایی چنین که پیش آمد
بوده‌ام ترس‌ناک همواره
تا کند احتمالِ دردِ فراق
کو دلی بردبارِ خون‌خواره
ماه‌رویا بسوزم ار برسی
بر سر راه من به سیاره
از تو دارم طمع که یادآری
از نزاریِ زار بی‌چاره


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۹

 

چیست آن پای‌بندِ دست گشای
عقل فرتوت و عشق سحرنمای
عقل از امر فایض است آری
عشق هم فایض است از بالای
عاشقی عالمِ خوش است و مرا
نیست اکنون به عاقلان پروای
من چو اکنون نمی‌پرستم عقل
کوی دیوانگان گرفتم جای
او سرِ خویشتن گرفت چو من
درکشیدم ازو به دامن پای
من و اکنون و جامِ جان پرور
بر جمال بتِ جهان آرای
گفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۲

 

هیچ یاری بود که برگردی
بعدِ چندین که دوستی کردی
از تو گو روزگار برخور ، ما
برنخوردیم و خونِ ما خوردی
دلِ خلقی بسوختی آخِر
تا کی ای شوخ نا جوان مردی
تو بدین جفتِ چشم و ابروی طاق
رستخیز از جهان برآوردی
دردِ بی چارگانِ سوخته دل
چه شناسی که فارغ از دردی
خونِ دل می دهی نزاری را
کش به خونِ جگر بپروردی


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۲

 

مرحبا مرحبا کجا بودی
دیر شد تا جمال ننمودی
یک دمم در حضور ننشتی
یک شبم در کنار نغنودی
برشکستی و دیر پیوستی
سیر گشتی ز ما بدین زودی
درِ خلوت سرایِ ما اکنون
قفل کردی و باز نگشودی
خبری گوی صوفیانه بتا
تا ز ابرام ما بیاسودی
تو خود از بدوِ فطرتِ اُولا
در کنارِ خیالِ ما بودی
سخنی در تعارفِ ارواح
گفته بودیم با تو نشنودی
مشرک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۸

 

گر ز شیرین‌لبی کنم شوری
گو سلیمان عَفُو کن از موری
فرشِ سلطان عجب نباشد اگر
عار دارد ز دامنِ عوری
این که گویند دوست دوست مدار
نتوان کرد بر کسی زوری
چه کم از حسن اگر دمی بنشست
یوسفی در برابرِ کوری
کی کند شکر شکّرِ شیرین
ناچشنده ز بی‌نمک شوری
عاقبت پیل‌تن نجست از گور
گرچه تنها همی زدی گوری
باز می‌گو نزاریا که خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۴

 

می حرام است خاصه بر عامی
مرد جامی چو جم شود نامی
احمد از جام یافت ملک ابد
چه عجب گر نبود هم جامی
جهد کن تا مگرتو هم بچشی
جرعه ی جام احمد جامی
باده در کام جان رندان ریز
زاهدان را بده به ناکامی
هم چو دریا،چه شوری از بادی
کشتیی نوش تا بیارامی
تا بر آرد ز مشرق جانت
نور صبح آبگینه ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۲

 

ساقیا می بیار حالی می
که ندارم سرِ کجا که و کی
خلوتی ‌کن که عشق بپسندد
نه چو نفرت گرفته عشق از وی
دردِ مخموری مرا دانی
که نباشد علاج الا می
هیچ درمان دگر نخواهد بود
گفته‌اند آخِرُ الدَوا الکی
باز گردد به اصلِ خود هر چیز
چند گویی بس از شی ولاشی
خنب شخص من است و می جانم
زنده بی جان کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۳

 

می بیار ای غلام حالی می
دفع سرما نمی‌کنی هی هی
در چنین شب که زمهریرِ هوا
می‌کند خشک در بدن رگ و پی
بر تنِ هوش‌یار در حمام
زخمِ سرما بیفسراند خوی
جز به گرمیِ آفتاب قدح
نرود سردی از طبیعتِ وی
به از این کی به کار خواهد شد
کی دهی پس به من نگویی کی
بده آبی که آن کند با من
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۴

 

الله الله بده بده می می
هیچ غفلت مکن مکن هی هی
مونسِ روزگارِ ما ده ده
جانِ جان روحِ روحِ ما وی وی
هم به تریاک می‌شود ممکن
از لعابِ هلاهلِ حی حی
ما چو مجنون به پا فرو کردیم
درد را از محبتِ دل و می
محتسب آمده‌ست تا چه کند
قولِ او کی شنیده‌ام کی کی
راست برگویمت به رمز که گه
قصدِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۲

 

تا به کی عجب و شرک و خود بینی
با خدا باش تا خدا بینی
این همه شوق و عشق و درد و نیاز
در میان هیچ تو همه اینی
شش همی خواهی و یک آمد نقش
آن نکوتر که مهره بر چینی
جان به تلخی چو کوه کن بدهی
بس که مغرورِ حسنِ شیرینی
چه محل پیشِ پاک بازانت
تا تو مشغولِ جاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۱ - در توحید

 

منّت از ذوالجلال والاکرام
بَدو آغاز و غایتِ انجام
آفریننده وجود و عدم
پیش گیرنده حدوث و قدم
برگزیننده حق از باطل
کارپرداز عامل و عاطل
ره نماینده خطابینان
مونس بی دلان و مسکینان
مالک ملک اول و آخر
واضع حق باطن و ظاهر
اولیا رازدار پنهانش
انبیا کارساز فرمانش
از صفی الله از مبادی کار
درگرفته بدایت ادوار
گرچه دانم، نگویم از گندم
ترسم از اعتراض نامردم
کرده بر موجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۲ - مناجات با خدا و نعت پیامبر

 

نظری یا مفتح الابواب
سببی یا مسبب الاسباب
مرحمت کن که وقت مرحمت است
گردنم زیر بار معصیت است
هیچ کم گردد از خزانه عام
که ببخشی گناه مشتی خام؟
چون تو پروردیم به اول کار
هم به آخِر میفکنم، بر دار
گرچه از روی عفو تو خجلم
رحم کن زان که بس شکسته دلم
بر من و بی کسی من بخشای
درِ دربستۀ دلم بگشای
رهبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۳ - در مدح شمس الدین علی شاہ نیمروز

 

بعد توحید و نعت پیغمبر
مدحت شاه شرق اولیتر
شهریار بلند اختر و بخت
نازش و افتخار افسر و تخت
آن که از همت رفیعش هست
آسمان با علوّ قدرش پست
عالم از عدل شاملش آباد
نو سر افگنده ملک را بنیاد
تحت امرش ممالک عالم
فوق بر تخمه بنی آدم
شمس دین شاه نیمروز على
قاتل المشرکین چو شیر مَلی
آن که چون رایش انتظام کند
نور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۴ - در سبب نظم این مثنوی و گفتگوی شاعر با شب

 

شب نوروز در خرابه خویش
جام و جان و من و قرابۀ خویش
خالی السیر بود پنداری
بی خبر بودم آن شب تاری
بحث محروم کرد و نومیدم
شب عیش از وصال خورشیدم
جام و جان و قرابه روح افزای
تن بی جان من ستم فرسای
تا نگویی مگر قرابه می
نه تصور چنین مکن هی هی
شیشه‌ای داشتم ز خونابه
پر چنان کز شراب قرابه
دیگران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۵ - بردن باد صبا پیام شب را از برای روز و آغاز پیکاره

 

شب فرستاد پیش روز رسول
«کای جهانگرد فتنه جوی فضول
هرشب از فتنۀ تو تیره ترم
چند داری چو روز خیره سرم
هرچه بگریختم ز مشغله ای
آمدی در گرفته مشعله ای
همه برهم زدی ولایت من
برشکستی سپاه و رایت من
پای بیرون منه ز حد قیاس
بر رهم بیش از این مریز الماس
بعد از این ترک سرفرازی کن
با بزرگان به خرده بازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۶ - پاسخ روز به شب

 

با صبا گفت: «دم مزن دیگر
به رسالت قدم بزن دیگر
باز گرد از همین قدر سوی شب
که: ز نادانی تو نیست عجب
چون تویی را چه حد پایه ماست؟
خود سواد تو عکس سایه ماست
گهگهت دل که همچو رخ سیه است
روشن از عکس شمعدان مه است
شمع مه گر نکردمی روشن
کی شدی گلخن تو چون گلشن؟
روی تاریک تو چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۷ - پیغام دوم شب برای روز

 

باز شب داد روز را پیغام
که: «چنین بر مکش به چرخ اَعلام
من جهاندار بودم از اول
نه تو نه مه نه مشتری نه زحل
کدخدای جهان به حکم خدای
منم و من به عقل روشن رای
قله این بلند طارم را
یعنی این قلعه چهارم را
دیدبانی مقیم می بایست
چشم داری عظیم می بایست
بهر آن بر گماشتند ترا
تا به اکنون بداشتند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » مثنوی روز و شب » بخش ۸ - پاسخ روز یا خورشید به شب

 

روز گفتش: «چه ترّهات است این
سخن حشو بی حیات است این
رای تاریک تو چه رای زند
مگر اندر هزیمه نای زند
من جهان دار و من جهان تابم
بر زمین و بر آسمان تابم
هفت اقلیم آسمان دارم
در میان تختگه از آن دارم
تا بود در میان هفت اقلیم
راست از هرسویی سه بخش و دونیم
بحر و بر، طول و عرض، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری