گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰

 

زاهدان را گذاشتیم به جنگما و جام شراب و نغمهٔ چنگ
نه پی مال می‌رویم و نه جاهنی غم می خوریم و نه ننگ
نه به اقرار دوستان شادیمنه به انکار دشمنان دلتنگ
نه به شاهیم طامع و نه به میرنه به بویم غره و نه برنگ
سر مظلوم و آرمان در پیشتیغ ظالم شکارشان در چنگ
کرده از ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷

 

توبه کردم ز توبه کردن خامببر این جامه و بیار آن جام
چون بپوشیم راز؟ کاوردیمطبل در کوچه و علم بر بام
پیر ما را چگونه توبه دهد؟که جوانی نکرده‌ایم تمام
زاهد خام اگر زند طعنیبگذاریم تا بجوشد خام
نیست از یک دگر پدید هنوزصالح و فاسق و حلال و حرام
تا نجوشیم در نیاید عشقتا نکوشیم بر نیاید کام
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰

 

من درین شهر پای بند توامعاشق قامت بلند توام
مردهٔ آن دهان چون پستهکشتهٔ آن لب چو قند توام
می‌دوانی و می‌کشی زارمچون بدیدی که در کمند توام
ای هلاک دلم پسندیدهدولتی باشد از پسند توام
گذری می‌کن، ار طبیب منیآتشی می‌نه، ار سپند توام
گو: رفیقان سفر کنند که مننتوانم، که پای بند توام
ز اوحدی باز پرس حال، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲

 

مدتی من به کار خود بودمبا خود و روزگار خود بودم
صورتی چند نقش می‌بستمگر چه صورت نگار خود بودم
به دیدار کسان شدم ناگاهگر چه هم در دیار خود بودم
بدر هر حصار می‌گشتمنه که من در حصار خود بودم؟
سالها یار،یار، می‌گفتمخود به تحقیق یار خود بودم
یک شبم یار در کنار کشیدروز شد، در کنار خود بودم
اوحدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳

 

کیست آن مه؟ که می‌رود نازانعاشقان در پیش سراندازان
پای وصلش ز سوی ما کوتاهدست هجرش به جان ما یازان
حلقهای دو زلف چون رسنشچنبر گردن سر افرازان
بر سر چار سوی دل مشهورکمر او ز کیسه پردازان
در خم زلف او زبون دلهاچون کبوتر به چنگل بازان
می‌دواند میان لشکرگاهاز چپ و راست همچو طنازان
دست در دامنش زنم روزیبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶

 

ای صبا، حال من بدو برساننه چنان سرسری، نکو برسان
سخن من نه بیش گوی و نه کمآنچه من گویمت، بگو، برسان
به زبان کسش مده پیغامخود سخن گوی و روبرو برسان
نامه با خودنگاه دار و چو اوبا تو گوید که، نامه کو؟ برسان
گر مجالت نباشد اول روزفرصتی نیک‌تر بجو، برسان
قصهٔ این غریب سرگشتهپیش آن ماه تندخو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱

 

تا ندانی ز جسم و جان مردنپیش آن رخ کجا توان مردن؟
عاشقی چیست؟ زنده بودن فاشوآنگه از عشق او نهان مردن
از برون جهان نشاید مرددر جهان باید از جهان مردن
هیچ دانی حیات باقی چیست؟پیش آن خاک آستان مردن
اهل یاریست، یار، در غم اوسهل کاریست هر زمان مردن
بوسه‌ای زان دهن بخواهم خواستکه نشاید به رایگان مردن
اوحدی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷

 

دوست با کاروان کن فیکونآمد از شهر لامکان بیرون
عور گشت از لباس بی‌چونیباز پوشید کسوت چه و چون
گه بر آمد به صورت لیلیگه در آمد به دیدهٔ مجنون
گاه مشهور شد به آیت نورگاه مذکور شد به سورهٔ نون
چون به آب و زمین او بر رستریشه و بیخهای گوناگون
پیش کافور و زنجبیل نهادعسل و تین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸

 

ای مکان تو از مکان بیرونسر امرت ز کن فکان بیرون
در وجودی و از وجود به دردر جهانی و از جهان بیرون
آسمان و زمین تو داری، تواز زمین وز آسمان بیرون
فتنه‌ای در میان فگنده ز عشقخویشتن رفته از میان بیرون
ساعتی نیستی ز دل خالینفسی نیستی ز جان بیرون
آن و اینت به فکر چون یابند؟ای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۳

 

ساقیا، خیز و یک دو جام بدهمی گلرنگ لاله فام بده
دهن همچو قند را بگشایبی‌دلان به بوسه کام بده
دلم از شربت حلال گرفتساغری بادهٔ حرام بده
تو غلام که‌ای؟ نمی‌دانمقدحی، ای منت غلام، بده
به سلامت چو میروی، ای بادآن پری را ز من سلام بده
گو که: از نام ما نداری ننگساعتی ترک ننگ و نام بده
همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸

 

چیست آن شهریار در پرده؟شور در شهر و یار در پرده
هر زمان بار می‌دهد، لیکننیست امکان بار درپرده
پرده از روی برگرفت آن ماههمچنان روی کار در پرده
همه گلها ازو شکفته و بازگل او غنچه‌وار در پرده
پرده داری بدوستان دادستو آنگه آن پرده دار در پرده
چیست این نقش گونه‌گون؟ ار نیستنقشبندی سوار در پرده
از پس پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۲

 

ای برون از بلندی و پستیجز تو کس را نمی‌رسد هستی
عقل در وادی محبت توره غلط می‌کند ز سرمستی
تا سر جمله‌ها شود نامتخویشتن را به جمله بر بستی
حلقه‌ای نیست خالی از ذکرتگر چه در هیچ حلقه ننشستی
بودن ما جدا نبود از توبا تو بودیم تا تو بودستی
بر سر چار سوی رغبت خویشنخریدی دلی، که نشکستی
اوحدی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۵

 

باز دوشم ز راه مهمانیبه خرابی کشید و ویرانی
داشت در پیش رویم آینه‌ایتا بدیدم درو به آسانی
که جزو نیست هر چه می‌دانمکه ازو خاست هر چه می‌دانی
دو قدم راه بیش ، نیست ولیتو در اول قدم همی مانی
هر چه هستیست در تو موجودستخویشتن را مگر نمی‌دانی؟
ای که روز و شبت همی خوانمگر چه هرگز مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۶

 

تو ز آه من ار هراسانیچون دلم می‌بری به آسانی؟
بر دل ما مکن جنایت پرکه به ترکت کنیم اگر جانی
روز آن نیست ورنه هست مرابا لبت رازهای پنهانی
دل ما را ز نعمت غم توهر شبی دعوتست و مهمانی
نوبت وصل ار به من برسدراستی نوبتیست سلطانی
گر چه عیدیست مرگ ما بر توچون بمیریم، قدر ما دانی
بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰

 

کاکل آن پسر ز پیشانیکرد ما را بدین پریشانی
حاصل ما ز زلف و عارض اوستاشک چون خون و چشم چون خانی
شب اول چو روز دانستمکه کشد کار ما به ویرانی
ای به رخسار آفتاب دوموی به دیدار یوسف ثانی
در کمند توییم و می‌بینیمستمند توییم و می‌دانی
عهد بستیم و نیستی راضیدل بدادیم و هم پشیمانی
گر نیاییم یاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - وله

 

سر پیوند ما ندارد یارچون توان شد ز وصل برخوردار؟
کار ما با یکیست در همه شهروان یکی تن نمیدهد در کار
همدمی نیست، تا بگویم رازمحرمی نیست، تا بنالم زار
در خروشم به صیت آن معشوقدر سماعم به صوت آن مزمار
بلبلی هستم اندرین بستانغلغلی بستم اندرین گلزار
مطربم پرده‌ای همی سازدکه درین پرده نیست کس را بار
منم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - وله بردالله مضجعه

 

کردم اندیشه تاکنون باریبرنیامد ز دست من کاری
گر ز قرب و قبول آن حضرترتبتی یافت خوب کرداری
من چنانم ز شرم بار گناهکه نظر بر نمی‌کنم باری
دیده بسیار لطف و ناکردهشکر او، اندکی ز بسیاری
کیستند این مجاهزان زمین؟کرکسی چند، گرد مرداری
هرکس از بهر پای‌بند وجودگرد خود درکشیده دیواری
چیست این عمر و این عمارت دهر؟پنج روزی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی)

 

در خرابات عاشقان کوییست
وندر آن خانه یک پری‌روییست
طوقداران چشم آن ماهند
هر کجا بسته طاق ابروییست
در خم زلف همچو چوگانش
فلک و هر چه در فلک گوییست
به نفس چون مسیح جان بخشد
هر کرا از نسیم او بوییست
ورقی باز کردم از سخنش
زیر هر توی این سخن توییست
من ازو دور و او به من نزدیک
پرده اندر میان من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » سر آغاز

 

قل هوالله لامره قد قالمن له‌الحمد دائما متوال
احد غیر واجب باحدصمد لم یلد و لم یولد
آنکه هست اسم اعظمش مطلقحی و قیوم نزد زمرهٔ حق
آنکه بی‌نام او نگشت تمامنامهٔ ذوالجلال و الاکرام
آنکه فوقیتش مکانی نیستوآنکه کیفیتش نشانی نیست
آنکه بیرون ز جوهر و عرضستوآنکه فارغ ز صحت و مرضست
آنکه تا بود یار و جفت نداشتوآنکه تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » مناجات

 

ای خرد را تو کار سازندهجان و تن را تو دل نوازنده
در صفات تو محو شد صفتمگم شد اندر ره تو معرفتم
روشنایی ببخش از آن نورماز در خویشتن مکن دورم
رشحهٔ نور در دماغم ریززیت این شیشه در چراغم ریز
تا ببینم چو در نظر باشیراه یابم چو راه بر باشی
بنمایی،چرا ندانم دید؟ننمایی، کجا توانم دید؟
گر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » در آداب التماس

 

اوحدی، گر سر لجاجت نیستزو نخواهی که خواست حاجت نیست
باغ و خرمن چه خواهی و ده ازو؟زو چه خواهی که باشد آن به ازو؟
تو ازو وقت حاجت او را خواهکو نماید به هر مرادت راه
گر مریدی جزو مرادت نیستور جزو خواهی این ارادت نیست
هر که بی‌او رود فرو ماندخیز و بیخود برو، که او ماند
او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » در نعت رسول

 

عاشقی، خیز و حلقه بر در زندست در دامن پیمبر زن
حب این خواجه پایمرد تو بسنظر او دوای درد تو بس
اوست معنی و این دگرها نامپخته او بود و این دگرها خام
آنکه از اصطفا بر افلا کنددر ره مصطفی کم از خاکند
از در او توان رسید به کامدیگران را بهل برین در و بام
اوست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » ضراعت در صورت قسم

 

ای به مهر تو آسمان در بندیاد من کن، چو میدهم سوگند
به زمانی که عقد دین بستیبه زمینی که اندرو هستی
به بنان قمر شکن که تراستبه زبان شکر سخن که تراست
به دو گیسوی مشک پیوندتبه دو چشم سیاه دلبندت
به نماز شب و قیام و قعودبه دعای پر و رکوع و سجود
به اذان و به مسجد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » در ستایش خرد

 

ای نخستینه فیض عالم جوداولین نسخهٔ سواد وجود
روح در مکتبت نو آموزیابد از مد مدتت روزی
آسمان ترا زمین سایهآفتاب سپهر نه پایه
لنگر کشتی نفوس توییمسعد اختر نحوی تویی
هر که دور از تو دور ازو نیکیوانکه نزد تو، یافت نزدیکی
نیست راه از تو تا به علت توبجز از بیش او و قلت تو
اندر ایجاد علت اولینیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » جام جم » در تسبیح فلک

 

ویحک! ای قبهٔ زمرد رنگکه ز جانم همی زدایی زنگ
کارگاه تر از کونی توکس نداند که: از چو لونی تو؟
بودنیها ز تست و آیینهابه تو گویی حوالتست این ها
باده‌ای گر نخورده‌ای ز کجاست؟که چو فرزین همیر وی چپ و راست
در تو این گردش چنین دایمهم ز شوقیست، تا شدی قایم
مینماید که نطق و جانت هستروشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی