گنجور

اقبال لاهوری » اسرار خودی » تمهید

 

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی

چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم

نظیری نیشابوری

راه شب چون مهر عالمتاب زد

گریهٔ من بر رخ گل ، آب زد

اشک من از چشم نرگس خواب شست

سبزه از هنگامه ام بیدار رست

باغبان زور کلامم آزمود

مصرعی کارید و شمشیری درود

در چمن جز دانهٔ اشکم نکشت

تار افغانم به پود باغ رشت

ذره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد

 

پیکر هستی ز آثار خودی است

هر چه می بینی ز اسرار خودی است

خویشتن را چون خودی بیدار کرد

آشکارا عالم پندار کرد

صد جهان پوشیده اندر ذات او

غیر او پیداست از اثبات او

در جهان تخم خصومت کاشته‌ست

خویشتن را غیر خود پنداشته‌ست

سازد از خود پیکر اغیار را

تا فزاید لذت پیکار را

میکشد از قوت بازوی خویش

تا شود آگاه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است

 

زندگانی را بقا از مدعا ست

کاروانش را درا از مدعا ست

زندگی در جستجو پوشیده است

اصل او در رزو پوشیده است

رزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاک تو مزار

رزو جان جهان رنگ و بوست

فطرت هر شی امین رزو ست

از تمنا رقص دل در سینه ها

سینه ها از تاب او ئینه ها

طاقت پرواز بخشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

 

نقطهٔ نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر سوزنده تر تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

در جهان هم صلح و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در بیان اینکه خودی از سؤال ضعیف میگردد

 

ای فراهم کرده از شیران خراج

گشته ئی روبه مزاج از احتیاج

خستگی های تو از ناداری است

اصل درد تو همین بیماری است

می رباید رفعت از فکر بلند

می کشد شمع خیال ارجمند

از خم هستی می گلفام گیر

نقد خود از کیسه ی ایام گیر

خود فرود آ از شتر مثل عمر

الحذر از منت غیر الحذر

تابکی دریوزهٔ منصب کنی

صورت طفلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد

 

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

آن نوا پیرای گلزار کهن

گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند

 

آن شنیدستی که در عهد قدیم

گوسفندان در علف زاری مقیم

از وفور کاه نسل افزا بدند

فارغ از اندیشه ی اعدا بدند

آخر از ناسازی تقدیر میش

گشت از تیر بلائی سینه ریش

شیر ها از بیشه سر بیرون زدند

بر علف زار بزان شبخون زدند

جذب و استیلا شعار قوت است

فتح راز آشکار قوت است

شیر نر کوس شهنشاهی نواخت

میش را از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب است

 

راهب دیرینه افلاطون حکیم

از گروه گوسفندان قدیم

رخش او در ظلمت معقول گم

در کهستان وجود افکنده سم

آنچنان افسون نامحسوس خورد

اعتبار از دست و چشم و گوش برد

گفت سر زندگی در مردن است

شمع را صد جلوه از افسردن است

بر تخیلهای ما فرمان رواست

جام او خواب آور و گیتی رباست

گوسفندی در لباس آدم است

حکم او بر جان صوفی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه

 

گرم خون انسان ز داغ آرزو

آتش ، این خاک از چراغ آرزو

از تمنا می بجام آمد حیات

گرم خیز و تیزگام آمد حیات

زندگی مضمون تسخیر است و بس

آرزو افسون تسخیر است و بس

زندگی صید افکن و دام آرزو

حسن را از عشق پیغام آرزو

از چه رو خیزد تمنا دمبدم

این نوای زندگی را زیر و بم

هر چه باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در بیان اینکه تربیت خودی را سه مراحل است مرحلهٔ اول را اطاعت و مرحلهٔ دوم را ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده اند: «مرحلهٔ اول اطاعت»

 

خدمت و محنت شعار اشتر است

صبر و استقلال کار اشتر است

گام او در راه کم غوغا ستی

کاروان را زورق صحرا ستی

نقش پایش قسمت هر بیشه ئی

کم خور و کم خواب و محنت پیشه ئی

مست زیر بار محمل می رود

پای کوبان سوی منزل می رود

سر خوش از کیفیت رفتار خویش

در سفر صابر تر از اسوار خویش

تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در شرح اسرار اسمای علی مرتضی

 

مسلم اول شه مردان علی

عشق را سرمایه ی ایمان علی

از ولای دودمانش زنده ام

در جهان مثل گهر تابنده ام

نرگسم وارفته ی نظاره ام

در خیابانش چو بو آواره ام

زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست

می اگر ریزد ز تاک من ازوست

خاکم و از مهر او آئینه ام

می توان دیدن نوا در سینه ام

از رخ او فال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کرد

 

سید هجویر مخدوم امم

مرقد او پیر سنجر را حرم

بند های کوهسار آسان گسیخت

در زمین هند تخم سجده ریخت

عهد فاروق از جمالش تازه شد

حق ز حرف او بلند آوازه شد

پاسبان عزت ام الکتاب

از نگاهش خانه ی باطل خراب

خاک پنجاب از دم او زنده گشت

صبح ما از مهر او تابنده گشت

عاشق و هم قاصد طیار عشق

از جبینش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

 

طایری از تشنگی بیتاب بود

در تن او دم مثال موج دود

ریزه ی الماس در گلزار دید

تشنگی نظاره ی آب آفرید

از فریب ریزه ی خورشید تاب

مرغ نادان سنگ را پنداشت آب

مایه اندوز نم از گوهر نشد

زد برو منقار و کامش تر نشد

گفت الماس ای گرفتار هوس

تیز بر من کرده منقار هوس

قطره ی آبی نیم ساقی نیم

من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » حکایت الماس و زغال

 

از حقیقت باز بگشایم دری

با تو می گویم حدیث دیگری

گفت با الماس در معدن ، زغال

ای امین جلوه های لازوال

همدمیم و هست و بود ما یکیست

در جهان اصل وجود ما یکیست

من بکان میرم ز درد ناکسی

تو سر تاج شهنشاهان رسی

قدر من از بد گلی کمتر ز خاک

از جمال تو دل آئینه چاک

روشن از تاریکی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد

 

در بنارس برهمندی محترم

سر فرو اندر یم بود و عدم

بهره ی وافر ز حکمت داشتی

با خدا جویان ارادت داشتی

ذهن او گیرا و ندرت کوش بود

با ثریا عقل او همدوش بود

آشیانش صورت عنقا بلند

مهر و مه بر شعله ی فکرش سپند

مدتی مینای او در خون نشست

ساقی حکمت بجامش می نبست

در ریاض علم و دانش دام چید

چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » در بیان اینکه مقصد حیات مسلم ، اعلای کلمة الله است و جهاد ، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است

 

قلب را از صبغة الله رنگ ده

عشق را ناموس و نام و ننگ ده

طبع مسلم از محبت قاهر است

مسلم ار عاشق نباشد کافر است

تابع حق دیدنش نا دیدنش

خوردنش ، نوشیدنش ، خوابیدنش

در رضایش مرضی حق گم شود

«این سخن کی باور مردم شود»

خیمه در میدان الا الله زدست

در جهان شاهد علی الناس آمدست

شاهد حالش نبی انس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است

 

ای که مثل گل ز گل بالیده‌ای

تو هم از بطن خودی زائیده‌ای

از خودی مگذر بقا انجام باش

قطره‌ای می باش و بحر آشام باش

تو که از نور خودی تابنده‌ای

گر خودی محکم کنی پاینده‌ای

سود در جیب همین سوداستی

خواجگی از حفظ این کالاستی

هستی و از نیستی ترسیده‌ای

ای سرت گردم غلط فهمیده‌ای

چون خبر دارم ز ساز زندگی

با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » الوقت سیف

 

سبز بادا خاک پاک شافعی

عالمی سر خوش ز تاک شافعی

فکر او کوکب ز گردون چیده است

سیف بران وقت را نامیده است

من چه گویم سر این شمشیر چیست

آب او سرمایه دار از زندگیست

صاحبش بالاتر از امید و بیم

دست او بیضا تر از دست کلیم

سنگ از یک ضربت او تر شود

بحر از محرومی نم بر شود

در کف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » اسرار خودی » دعا

 

ای چو جان اندر وجود عالمی

جان ما باشی و از ما می رمی

نغمه از فیض تو در عود حیات

موت در راه تو محسود حیات

باز تسکین دل ناشاد شو

باز اندر سینه ها آباد شو

باز از ما خواه ننگ و نام را

پخته تر کن عاشقان خام را

از مقدر شکوه ها داریم ما

نرخ تو بالا و ناداریم ما

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » رموز بیخودی

 

جهد کن در بیخودی خود را بیاب

زود تر والله اعلم بالصواب

مولانای روم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » پیشکش به حضور ملت اسلامیه

 

منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق

این نشه بمن نیست اگر با دگری هست

عرفی

ای ترا حق خاتم اقوام کرد

بر تو هر آغاز را انجام کرد

ای مثال انبیا پاکان تو

همگر دلها جگر چاکان تو

ای نظر بر حسن ترسازاده ئی

ای ز راه کعبه دور افتاده ئی

ای فلک مشت غبار کوی تو

«ای تماشا گاه عالم روی تو»

همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » تمهید : در معنی ربط فرد و ملت

 

فرد را ربط جماعت رحمت است

جوهر او را کمال از ملت است

تاتوانی با جماعت یار باش

رونق هنگامه ی احرار باش

حرز جان کن گفته ی خیرالبشر

هست شیطان از جماعت دور تر

فرد و قوم آئینه ی یک دیگرند

سلک و گوهر کهکشان و اخترند

فرد می گیرد ز ملت احترام

ملت از افراد می یابد نظام

فرد تا اندر جماعت گم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » در معنی اینکه ملت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوت است

 

از چه رو بر بسته ربط مردم است

رشته ی این داستان سر در گم است

در جماعت فرد را بینیم ما

از چمن او را چو گل چینیم ما

فطرتش وارفته ی یکتائی است

حفظ او از انجمن آرائی است

سوزدش در شاهراه زندگی

آتش آوردگاه زندگی

مردمان خوگر بیکدیگر شوند

سفته در یک رشته چون گوهر شوند

در نبرد زندگی یار همند

مثل همکاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » ارکان اساسی ملیهٔ اسلامیه - رکن اول: توحید

 

در جهان کیف و کم گردید عقل

پی به منزل برد از توحید عقل

ورنه این بیچاره را منزل کجاست

کشتی ادراک را ساحل کجاست

اهل حق را رمز توحید ازبر است

در «اتی الرحمن عبدا»ٔ مضمر است

تا ز اسرار تو بنماید ترا

امتحانش از عمل باید ترا

دین ازو حکمت ازو آئین ازو

زور ازو قوت ازو تمکین ازو

عالمان را جلوه اش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » در معنی اینکه یأس و حزن و خوف ام الخبائث است و قاطع حیات و توحید ازالهٔ این امراض خبیثه می کند

 

مرگ را سامان ز قطع آرزوست

زندگانی محکم از لاتقنطوا ست

تا امید از آرزوی پیهم است

نا امیدی زندگانی را سم است

نا امیدی همچو گور افشاردت

گرچه الوندی ز پا می آردت

ناتوانی بنده ی احسان او

نامرادی بسته ی دامان او

زندگی را یأس خواب آور بود

این دلیل سستی عنصر بود

چشم جانرا سرمه اش اعمی کند

روز روشن را شب یلدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری