گنجور

 
اقبال لاهوری

زندگانی را بقا از مدعا ست

کاروانش را درا از مدعا ست

زندگی در جستجو پوشیده است

اصل او در آرزو پوشیده است

آرزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاک تو مزار

آرزو جانِ جهانِ رنگ و بوست

فطرتِ هر شیٔ امینِ آرزو ست

از تمنّا رقصِ دل در سینه ها

سینه ها از تابِ او آئینه ها

طاقتِ پرواز بخشد خاک را

خضر باشد موسیِ ادراک را

دل ز سوز آرزو گیرد حیات

غیر حق میرد چو او گیرد حیات

چون ز تخلیقِ تمنّا باز ماند

شهپرش بشکست و از پرواز ماند

آرزو هنگامه‌آرای خودی

موجِ بیتابی ز دریای خودی

آرزو صیدِ مقاصد را کمند

دفترِ افعال را شیرازه‌بند

زنده را نفی تمنّا مرده کرد

شعله را نقصانِ سوز افسرده کرد

چیست اصل دیدهٔ بیدار ما

بست صورت لذتِ دیدار ما

کبک‌پا از شوخئ رفتار یافت

بلبل از سعی نوا منقار یافت

نی برون از نیستان آباد شد

نغمه از زندانِ او آزاد شد

عقلِ ندرت‌کوش و گردون‌تاز چیست

هیچ میدانی که این اعجاز چیست

زندگی سرمایه‌دار از آرزوست

عقل از زائیدگانِ بطن اوست

چیست نظمِ قوم و آئین و رسوم

چیست رازِ تازگی‌های علوم

آرزوئی کو بزورِ خود شکست

سر ز دل بیرون زد و صورت به بست

دست و دندان و دماغ و چشم و گوش

فکر و تخییل و شعور و یاد و هوش

زندگی مرکب چو در جُنگاه باخت

بهر حفظ خویش این آلات ساخت

آگهی از علم و فن مقصود نیست

غنچه و گل از چمن مقصود نیست

علم از سامان، حفظِ زندگی است

علم از اسباب، تقویمِ خودی است

علم و فن از پیش‌خیزانِ حیات

علم و فن از خانه‌زادانِ حیات

ای، از رازِ زندگی بیگانه، خیز

از شرابِ مقصدی مستانه، خیز

مقصد، مثل سحر تابنده‌ئی

ماسویٰ را آتشِ سوزنده‌ئی

مقصدی از آسمان بالاتری

دلربائی، دلستانی، دلبری

باطلِ دیرینه را غارتگری

فتنه در جِیبی، سراپا محشری

ما ز تخلیقِ مقاصد زنده‌ایم

از شعاعِ آرزو تابنده‌ایم

 
 
 
sunny dark_mode