گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶

 

ای چراغ چشم توفان بار مابیش ازین غافل مباش از کار ما
هر زمانی در به روی ما مبندگر چه کوته دیده‌ای دیوار ما
شکر آن که خواب می‌گیرد به شبرحمتی بر دیدهٔ بیدار ما
ای که با هر کس چو گل بشکفته‌ایبیش ازین نتوان نهادن خار ما
کاشکی آن رخ نبودی در نقابتا نکردی مدعی انکار ما
با چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

ای غم عشق تو یار غار ماجز غمت خود کس نزیبد یار ما
کار ما با غم حوالت کرده‌اینی، به این‌ها برنیاید کارما
در ازل جان دل به مهرت داد و اینتا ابد مهریست بر رخسار ما
ما همان اقرار اول می‌کنیمگر دو گیتی می‌کنند انکار ما
ساقی، از رندان حریفی را بخوانتا به می بفروشد این دستار ما
می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

یا بپوش آن روی زیبا در نقابیا دگر بیرون مرو چون آفتاب
بند کن زلف جهان آشوب راگر نمی‌خواهی جهانی را خراب
رنج من زان چشم خواب‌آلود تستچون کنم، کندر نمی‌آید ز خواب؟
زلف را وقتی اگر تابی دهیآن تو دانی، روی را از من متاب
من که خود میمیرم از هجران توبر هلاک من چه می‌جویی شتاب؟
تا نرفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

اشک ما آبیست روشن در هواتخود به چشم اندر نیامد اشک مات
در طوافت سعی خواهم کرد از آنکسعی‌ها کردست گردون در صفات
خون من ریزی و دل گیری نوابینوایی به دلم را از نوات
ای خط سبزت برات خون منکم نویس آن خط که مردیم از برات
دی دوایی می نبشتی از قلمحال من نشنید و دل خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲

 

گرچه صد بارم برانند از برتبر نمی‌دارم سر از خاک درت
تا ابد منظور جانی، زانکه دلدر ازل کرد این نظر بر منظرت
زاهد از سر تو ز آن رو غافلستکو نمی‌بیند به محراب اندرت
هر صباحی تازه گردد جان مااز نسیم طرهٔ جان پرورت
همچو جان وصل تو ما را در خورستگر چه جان ما نباشد در خورت
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

ای ز لعلت قیمت یاقوت پستسنبلت را دستهٔ گل زیر دست
راست کرد ایزد شکار عقل رااز سر زلف کژت، پنجاه شست
سرو، با قدی که می‌بینی چنانساعتی پیش تو نتواند نشست
گر جمالت را بدیدی بت ز دورسجده کردی پیش تو چون بت پرست
یک شبم پنهان پنهان آرزوستکندر آیی از در من مست مست
درد و چشم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

کار ما امروز زان رخ با نواستشکر ایزد کان مخالف گشت راست
گر چه یک چند از وفاداری بجستهم چنان وقت وفا داری بجاست
عارض او در خم زلف چو مارآرزویی در دهان اژدهاست
عیب نتوان کرد اگر روزی دو، دوستروی میپیچد، که دشمن در قفاست
نام او بیگانه قاصد کرده‌امورنه می‌دانم که با جان آشناست
یک دم از دستش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

یارب، این مهمان چون ماه از کجاست؟وین سپاه کیست و آن شاه از کجاست؟
عکس خورشیدی چنان بالا بلندبر چنین دیوار کوتاه از کجاست؟
گر ز مرغ جان به شاخ دل رسیدغلغل «انی انا الله» از کجاست؟
دل درین وادی ز تاریکی بسوختسوی آن آتش بگو راه از کجاست؟
گرنه خونریزیست این فریاد چیست؟ورنه بیدادست این آه از کجاست؟
اندرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

ای نسیم صبح دم، یارم کجاست؟غم ز حد بگذشت، غم‌خوارم کجاست؟
وقت کارست، ای نسیم، از کار اوگر خبر داری، بگو دارم، کجاست؟
خواب در چشمم نمی‌آید به شبآن چراغ چشم بیدارم کجاست؟
بر در او از برای دیدنیبارها رفتم، ولی بارم کجاست؟
دوست گفت: آشفته گرد و زار باشدوستان آشفته و زارم، کجاست؟
نیستم آسوده از کارش دمییارب، آن، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

لاله افیون در شراب انداختستنرگس و گل را خراب انداختست
از ریاحین چرخ در ناف زمیننافهای مشک ناب انداختست
نغمهٔ شیرین مرغان سحرشور در مستان خواب انداختست
عندلیب از عشق گل در بوستاننالهٔ چنگ و رباب انداختست
شرم بادا لاله را! تا از چه رویپیش ترک من نقاب انداختست؟
بر سر خوان غمش در هر طرفاز دل بریان کباب انداختست
ترک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶

 

عشق و درویشی و تنهایی و دردبا دل مجروح من کرد آنچه کرد
آه من شد سرد و دل گرم از فراقبر سر کس کی گذشت این گرم و سرد؟
مونسم مهرست و صحبت اشک سرخعلتم عشقست و برهان روی زرد
دیده‌ای دارم درو پیوسته آبچهره‌ای دارم برو همواره گرد
نازنینا، در فراق روی توچند باید بودنم با سوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

روی خود بنمود و هوش از ما ببردطاقت و هوش از تن شیدا ببرد
دل شکیب از روی خوب او نداشتزان میان بگذاشتیمش تا ببرد
روی او چون دید نقش ما و مننام من گم کرد و رخت ما ببرد
زین جهان من داشتم جان و دلیاین به دست آورد و آن در پا ببرد
من چنین در جوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲

 

باد بویی از دو زلفت وام کردسوی چین آورد و مشکش نام کرد
غمزهٔ آهووش گو افگنتتیر غم در دیدهٔ بهرام کرد
دانهٔ خالی، که بر رخسار تستپای ما را بستهٔ این دام کرد
قامت من چون الف بود از نشاطآن الف را دام زلفت لام کرد
نازنینا، صبح ما را همچو شامفتنهٔ‌آن لعل خون آشام کرد
توسن دل، گرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

وصف روی آن پسر خواهیم کردخدمت زلفش به سر خواهیم کرد
جای او را جان خود خواهیم ساختهر چه هست از دل به در خواهیم کرد
پیش خورشید جمال روی اوبعد ازین عیب قمر خواهیم کرد
شکر آن شیرین دهان خواهیم گفتعالمی را پر شکر خواهیم کرد
اوستاد مکتب فضلیم، لیکابجد عقشش ز بر خواهیم کرد
از دهانش بوسه‌ای خواهیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷

 

جز لبم شرح میان او نکردجز دلم وصف دهان او نکرد
روی اقبالی ندید آن سر، که زودجای خود بر آستان او نکرد
راز دل زان فاش می‌گردد، که دوستچارهٔ درد نهان او نکرد
هر که قتل ما بدید آگاه شد:کان به جز تیر و کمان او نکرد
آنکه سر در پای عشق او نباختدست وصل اندر میان او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشددرد دل برداد و درمانم نشد
دوش راز عشق او بر مرد و زنقصد آن کردم که برخوانم، نشد
صبر از آن دلدار و دوری زان نگارگر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد
از شکایت‌ها که هست این بنده رایک سخن در گوش سلطانم نشد
نیست یک شب، کز غم آن ماهرخناله و زاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

یوسف ما را به چاه انداختندگرگ او را در گناه انداختند
و آنگه از بهر برون آوردنشکاروانی را به راه انداختند
از فراق روی او یعقوب راسالها در آه آه انداختند
چون خریداران بدیدندش ز جهلدر بها سیم سیاه انداختند
شد به مصر و از زلیخا دیدنشباز در زندان شاه انداختند
خواب زندان را چو معنی باز یافتتختش اندر بارگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹

 

هر زمان آشفته‌دل نامم کندبا دل آشفته در دامم کند
چون شود راز دل من آشکاربعد ازان پوشیده پیغامم کند
گر به بزم عشق بنشاند مراپاسبان خویش بر بامم کند
تا نبیند دیدهٔ من روی غیربادهٔ توحید در کامم کند
تا نبینم نیز روی او به خوابسالها بی‌خواب و آرامم کند
از برای وصف روی خویشتنشهرهٔ آفاق و ایامم کند
گاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

گر کسی در عشق آهی می‌کندتا نپنداری گناهی می‌کند
بیدلی گر می‌کند جایی نظرصنع یزدان را نگاهی می‌کند
با دم صاحبدلان خواری مکنکان نفس کار سپاهی می‌کند
آنکه سنگی می‌نهد در راه مااز برای خویش چاهی می‌کند
گر بنالد خسته‌ای معذور دارزحمتی دارد، که آهی می‌کند
عشق را آن کو سپه سازد به عقلدفع کوهی را به کاهی می‌کند
گر کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲

 

سر دردم بر طبیب آسان نبودگفت: تب داری، غلط کرد، آن نبود
نوش دارو داد و آن سودی نداشتگل شکر فرمود و آن درمان نبود
بر طبیبم سوز دل پوشیده ماندورنه اشک دیده‌ام پنهان نبود
من بکوشیدم که: گویم حال خویشدل به دست و نطق در فرمان نبود
عشق را هم عاشقی داند که: چیست؟عشق دانستن چنین آسان نبود
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

این چنین نقشی اگر در چین بودقبلهٔ خوبان آن ملک این بود
این چنین رخسار و دندان و جبینمشتری، یا زهره، یا پروین بود؟
گر دهی دشنام ازان لبها دعاستهر چه حلوایی دهد شیرین بود
گر دلت سیر آید از من طرفه نیستعهد خوبان را بقا چندین بود
گوش بر گفتار ما کمتر کنیفی‌المثل گر سورهٔ یاسین بود
ز آشنایان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷

 

زلف مشکینت چو دامست، ای پسرعارضت ماه تمامست، ای پسر
در فروغ روی و چین زلف تومایهٔ صد صبح و شامست، ای پسر
تا بود بر دیگری وصلت حلالبر من آسایش حرامست، ای پسر
زان دهان تنگ شیرینم بدهبوسه‌ای، گر خود به وامست، ای پسر
هر زمان گویی که: فردای دگرسوختم، فردا کدامست؟ ای پسر
گر تو صد بارم بسوزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴

 

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟گر به رنگی قانعی در خرقه خز
جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاهجامه خود دانی، تو مردم را مرز
آخرت زندان تن خواهد شدناین که بر خود می‌تنی چون کرم قز
گر تو ایزد را بدین خواهی شناختنیک دور افتاده‌ای، سودا مپز
چون نخواهی فهم کردن، زان چه سود؟گر منت مشروح گویم، یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

نیست عیب ار دوست می‌دارم منشبا چنان رویی که دارد دشمنش؟
دشمن از دستم گریبان گو: بدرمن نخواهم داشت دست از دامنش
از دری کندر شود ماهی چنینمهر گو: هرگز متاب از روزنش
کس نمیخواهم که گردد گرد اوتا گذار باد بر پیراهنش
آه من گر خود بسوزد سنگ راباد باشد با دل چون آهنش
عشق را با عقل اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

پستهٔ آن ماه مروارید گوشچون بخندد بشکند بازار نوش
صورت او مایهٔ لطفست و نازپیکر او سایهٔ عقلست و هوش
نرگس جادو فریبش سحر پاشسنبل هاروت بندش لاله پوش
چون مگس برسر نهد هر لحظه دستاز لب چون لعل او شکر فروش
در غم او باز دیگ سینه راآتشی کردم، که ننشیند ز جوش
خاطر ما کی خراشیدی چنین؟گر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی