گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس راور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را
زندهٔ جاوید گردد کشته شمشیر عشقزانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را
جان بده تا محرم خلوتگه جانان شویتا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را
گرنه در هر جوهری از عشق بودی شمه‌ئیکی کشش بودی به آهن سنگ مغناطیس را
همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام رامی پرستانیم در ده بادهٔ گلفام را
زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیستپس نشاید عیبت کردن رند درد آشام را
احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلستهر که از اول تصور میکند فرجام را
من ببوی دانهٔ خالش بدام افتاده‌امگر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را
هر که او را ذره‌ئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

خرقه رهن خانهٔ خمار دارد پیر ماای همه رندان مرید پیر ساغر گیر ما
گر شدیم از باده بدنام جهان تدبیر چیستهمچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما
سرو را باشد سماع از نالهٔ دلسوز مرغمرغ را باشد صداع از نالهٔ شبگیر ما
داوری پیش که شاید برد اگر بی موجبیخون درویشان بی طاقت بریزد میر ما
هم مگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شمامیرود آب حیات از چشمهٔ نوش شما
شام را تا سایبان روز روشن دیده‌امتیره شد شام من از صبح سحرپوش شما
در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدیهمچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما
از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شدگر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آبقند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب
عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتشستمینماید گرد آتش گردی از عنبردرآب
بر گل خودروی رویت کبروی حسن از اوستسبزهٔ سیراب را بنگر چو نیلوفر در آب
تا بر آب افکند زلفت چنبر از سیلاب چشمپیکرم بین غرقه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقابدر دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب
عالم از لعل تو پر شورست و لعلت پرشکرفتنه از چشم تو بیدارست و چشمت مست خواب
هر سؤالی کن ز دریا میکنم در باب موجدیده میبینم که میگوید یکایک را جواب
هم عفی الله مردم چشمم که با این ضعف دلمی فشاند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آبما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب
گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سوادروی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب
در بهشت ار زانکه برقع برنیندازی ز رخروضهٔ رضوان جهنم باشد و راحت عذاب
وقت رفتن گر روم با آتش عشقت بخاکروز محشر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

طره مشکین نباشد بر رخ جانان غریبزانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب
ای که گفتی گرد لعلش خط مشگین از چه روستخضر نبود برکنار چشمهٔ حیوان غریب
گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکندر بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریب
سنبلش بی‌وجه نبود گر بود شوریده حالزانک افتادست چون هند و بترکستان غریب
ور دلم در چین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷

 

ای که از سرچشمهٔ نوشت برفت آب نباتمردهٔ مرجان جان‌افزای تست آب حیات
از چمن زیباتر از قدت کجا خیزد نهالوز شکر شیرین‌تر از خطت کجا روید نبات
عنبر زلف تو بر کافور میبندد نقابسنبل خط تو بر یاقوت میرد برات
پرده بر رخ میکشی وز ما نمیداری حجابخستگان را میکشی وز کس نمیباشد حیات
حال مجنون شرح دادن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زماتدر وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات
دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفتخون دل میخور که این ساعت نمی‌یابم دوات
چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجهخط برون آوردی و گفتی که آوردم برات
در عری شاه ماتم ای پری‌رخ رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶

 

یاد باد آن روز کز لب بوی جان می‌آمدتخط بسوی خاور از هندوستان می‌آمدت
هر زمان از قلب عقرب کوکبی می‌تافتتهر نفس سنبل نقاب ارغوان می‌آمدت
چون خدنگ چشم جادو می‌نهادی در کمانناوک مژگان یکایک برنشان می‌آمدت
چون ز باغ عارضت هر دم بهاری می‌شکفتهر زمان مرغی بطرف گلستان می‌آمدت
در چمن هر دم که چون عرعر خرامان می‌شدیخنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدتبر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت
داروی درد محبت ترک درمان کردنستدردی دردی بنوش ار زانک درمان بایدت
داده‌ئی خاتم بدست دیو و شادروان ببادوانگه از دیوانگی ملک سلیمان بایدت
راه تاریکی نشاید قطع کردن بی‌دلیلخضر راهی برگزین گر آب حیوان بایدت
از سر یکدانه گندم در نمی‌آری گذشتوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹

 

طائر طوریم و خاک آستانت طور ماستپرتو نور تجلی در دل پر نور ماست
ما به حور و روضهٔ رضوان نداریم التفاتزانک مجلس روضهٔ رضوان و شاهد حور ماست
عاقبت غیبت گزیند هر که آید در نظروانک او غایب نگردد از نظر منظور ماست
پیش ما هر روز بی او رستخیزی دیگرستو آه دلسوز نفیر و سینه نفخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

هیچ می‌دانی چرا اشکم ز چشم افتاده استزانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است
کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتادچاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می‌شودخون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است
بیوفائی چون جهان دل بر تو نتوانم نهادای خوشا آنکس که او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختستسروم از ریحان تر برگل نقاب انداختست
برکنار لاله‌زار عارضش باد صباسنبل سیراب را در پیچ وتاب انداختست
حلقه‌های جعد چین بر چین مه‌فرسای رایک بیک در حلق جانم چون طناب انداختست
تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بندبرکنار دانه دام از مشک ناب انداختست
آندو هندوی سیه کار کمند انداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتستسنبلش در پیچ و ما را رشتهٔ جان تافتست
آن دو افعی سیاه مهره بازش از چه رویهمچو ثعبان برکف موسی عمران تافتست
جادوی مردم فریب او چو خوابم بسته استزلف هندویش چرا نعلم بدانسان تافتست
گر نمی‌خواهد که ما را رشتهٔ جان بگسلدآن طناب چنبری بهر چه چندان تافتست
مهر رخسار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

دلبرا خورشیدتابان ذره‌ئی از روی تستاهل دلرا قبله محراب خم ابروی تست
تا شبیخون برد هندوی خطت بر نیمروزشاه هفت اقلیم گردون بندهٔ هندوی تست
شهسوار گنبد پیروزه یعنی آفتاببارها افتاده در پای سگان کوی تست
ذره‌ئی گفتم ز مهرت سایه از من برمگیرکافتاب خاوری در سایهٔ گیسوی تست
نافهٔ خشک ختن گر زانکه می‌خیزد ز چینزلف را بفشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرستوانکه اقرارش به بت‌رویان نباشد کافرست
چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنمکانزمان از خویش غائب می‌شوم کو حاضرست
زنده دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده استتندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابرست
عاقبت بینی که کارش در هوا گردد بلندذرهٔ سرگشته کو در مهرورزی ماهرست
هر کرا خاطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

بوستان طلعتش را نوبهاری دیگرستچشمم از عکس جمالش لاله زاری دیگرست
از میان جان من هرگز نمی‌گیرد کنارگر چه هر ساعت میانش در کناری دیگرست
تا لب میگون او در داد جان را جام میچشم مست نیم‌خوابش را خماری دیگرست
عاشقانرا با طریق زهد و تقوی کار نیستزاهدی در مذهب عشاق کاری دیگرست
ایکه در حسن و لطافت در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

باغ و صحرا با سهی سروان نسرین برخوشستخلوت ومهتاب باخوبان مه پیکر خوشست
غنچه چون زر دارد ار خوش دل بود عیبش مکنراستی را هر چه بینی در جهان با زر خوشست
کاشکی بودی مرا شادی اگر دینار نیستزانکه با دینار وشادی ملکت سنجر خوشست
چون خلیل ار درمیان آتش افتادم چه باککاتش نمرود ما را با بت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشستبر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست
در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته‌امتا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست
ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچبر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست
مرغ جان را تا نسوزد ز آتش دل بال و پرپیش روی شمع چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلستوانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست
قرب صوری در طریق عشق بعد معنویستعاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست
اهل معنی را از او صورت نمی‌بندد فراقوانکه این صورت نمی‌بندد ز معنی غافلست
کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش ازآنکترک هستی در ره مستی نخستین منزلست
گر چه من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

من بقول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوستکز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست
گر عرب را گفتگوئی هست با ما در میانحال لیلی گو که مجنون همچنان در جستجوست
چون عروس بوستان از چهره بگشاید نقاببلبل ار وصف گل سوری نگوید هرزه گوست
گر چه جانان دوست دارد دشمنی با دوستاندشمن جان خودست آنکس که برگردد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

عنبرست آن دام دل یا زلف عنبرسای دوستشکرست آن کام جان یا لعل شکرخای دوست
پرتو مهرست یا مهر رخ زیبای یارقامت سروست یا سرو قد رعنای دوست
آیت حسنست یا توقیع ملک دلبرییا بخون ما خطی یا خط مشک آسای دوست
عکس پروینست یا قندیل مه یا شمع مهریا چراغ زهره یا روی جهان آرای دوست
مار ضحاکست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هستدر حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست
باز داده خط بخون وز شرمساری گشته آبجام یاقوت ترا هر راح ریحانی که هست
نرگس سرمست مخمور تو بیمارست از آنسر در افکندست زلفت از پریشانی که هست
خاتم لعل ترا چون شد مسخر ملک جمصید زلفت گشت هر دیو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی