گنجور

 
خواجوی کرمانی

ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

می پرستانیم در ده باده ی گلفام را

زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست

پس نشاید عیب کردن رند درد آشام را

احتراز از عشق می کردم ولی بی حاصلست

هر که از اول تصور می کند فرجام را

من ببوی دانه ی خالش بدام افتاده ام

گرچه صید نیکوان دولت شمارد دام را

هر که او را ذره ئی با ماهرویان مهر نیست

بر چنین عامی فضیلت می نهند انعام را

شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق

چون مهم پرچین کند بر صبح صادق شام را

گر بدینسان بر در بتخانه ی چین بگذرد

بت پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را

بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک

هم بلطف عام او اومید باشد عام را

چون بهر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست

حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را

 
sunny dark_mode