گنجور

اقبال لاهوری » رموز بیخودی » عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین

 

ای ظهور تو شباب زندگی

جلوه ات تعبیر خواب زندگی

ای زمین از بارگاهت ارجمند

آسمان از بوسهٔ بامت بلند

شش جهت روشن ز تاب روی تو

ترک و تاجیک و عرب هندوی تو

از تو بالا پایهٔ این کائنات

فقر تو سرمایهٔ این کائنات

در جهان شمع حیات افروختی

بندگان را خواجگی آموختی

بی تو از نابودمندیها خجل

پیکران این سرای آب و گل

تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله

 

ای امیر کامگار ای شهریار

نوجوان و مثل پیران پخته کار

چشم تو از پردگیهای محرم است

دل میان سینه ات جام جم است

عزم تو پاینده چون کهسار تو

حزم تو آسان کند دشوار تو

همت تو چون خیال من بلند

ملت صد پاره را شیرازه بند

هدیه از شاهنشهان داری بسی

لعل و یاقوت گران داری بسی

ای امیر ابن امیر ابن امیر

هدیه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » حکمت و شعر

 

بوعلی اندر غبار ناقه گم

دست رومی پردهٔ محمل گرفت

این فرو تر رفت و تا گوهر رسید

آن بگردابی چو خس منزل گرفت

حق اگر سوزی ندارد حکمت است

شعر میگردد چو سوز از دل گرفت


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » نیچه

 

گر نوا خواهی ز پیش او گریز

در نی کلکش غریو تندر است

نیشتر اندر دل مغرب فشرد

دستش از خون چلیپا احمر است

آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت

قلب او مؤمن دماغش کافر است

خویش را در نار آن نمرود سوز

زانکه بستان خلیل از آذر است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » جلال و گوته

 

نکته دان المنی را در ارم
صحبتی افتاد با پیر عجم
شاعری کو همچو آن عالی جناب
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
خواند بر دانای اسرار قدیم
قصهٔ پیمان ابلیس و حکیم
گفت رومی ای سخن را جان نگار
تو ملک صید استی و یزدان شکار
فکر تو در کنج دل خلوت گزید
این جهان کهنه را باز آفرید
سوز و ساز جان به پیکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۱)

 

میخورد هر ذره ما پیچ و تاب

محشری در هر دم ما مضمر است

با سکندر خضر در ظلمات گفت

مرگ مشکل ، زندگی مشکل تر است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۶)

 

چشم را بینائی افزاید سه چیز

سبزه و آب روان و روی خوش

کالبد ، را فربهی می آورد

جامهٔ قز جان بی غم ، بوی خوش


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۱۰)

 

در جهان مانند جوی کوهسار

از نشیب و هم فراز آگاه شو

یا مثال سیل بی زنهار خیز

فارغ از پست و بلند راه شو


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۱۱)

 

ایکه گل چیدی منال از نیش خار

خار هم می روید از باد بهار


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » بندگی نامه

 

گفت با یزدان مه گیتی فروز

تاب من شب را کند مانند روز

یاد ایامی که بی لیل و نهار

خفته بودم در ضمیر روزگار

کوکبی اندر سواد من نبود

گردشی اندر نهاد من نبود

نی ز نورم دشت و در آئینه پوش

نی به دریا از جمال من خروش

آه زین نیرنگ و افسون وجود

وای زین تابانی و ذوق نمود

تافتن از آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » موسیقی

 

مرگ ها اندر فنون بندگی
من چه گویم از فسون بندگی
نغمهٔ او خالی از نار حیات
همچو سیل افتد به دیوار حیات
چون دل او تیره سیمای غلام
پست چون طبعش نواهای غلام
از دل افسردهٔ او سوز رفت
ذوق فردا لذت امروز رفت
از نی او آشکارا راز او
مرگ یک شهر است اندر ساز او
ناتوان و زار می سازد ترا
از جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » مذهب غلامان

 

در غلامی عشق و مذهب را فراق

انگبین زندگانی بد مذاق

عاشقی ، توحید را بر دل زدن

وانگهی خود را بهر مشکل زدن

در غلامی عشق جز گفتار نیست

کار ما گفتار ما را یار نیست

کاروان شوق بی ذوق رحیل

بی یقین و بی سبیل و بی دلیل

دین و دانش را غلام ارزان دهد

تا بدن را زنده دارد جان دهد

گرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » در فن تعمیر مردان آزاد

 

یک زمان با رفتگان صحبت گزین

صنعت آزاد مردان هم ببین

خیز و کار ایبک و سوری نگر

وا نما چشمی اگر داری جگر

خویش را از خود برون آورده اند

این چنین خود را تماشا کرده اند

سنگها با سنگها پیوسته اند

روزگاری را به آنی بسته اند

دیدن او پخته تر سازد ترا

در جهان دیگر اندازد ترا

نقش سوی نقشگر می آورد

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » مناجات

 

آدمی اندر جهان هفت رنگ

هر زمان گرم فغان مانند چنگ

آرزوی هم نفس می سوزدش

ناله های دل نواز آموزدش

لیکن این عالم که از آب و گل است

کی توان گفتن که دارای دل است

بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر

آسمان و مهر و مه خاموش و کر

گرچه بر گردون هجوم اختر است

هر یکی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » تمهید آسمانی - نخستین روز آفرینش نکوهش می کند آسمان زمین را

 

زندگی از لذت غیب و حضور

بست نقش این جهان نزد و دور

آنچنان تار نفس از هم گسیخت

رنگ حیرت خانهٔ ایام ریخت

هر کجا از ذوق و شوق خود گری

نعرهٔ «من دیگرم ، تو دیگری»

ماه و اختر را خرام آموختند

صد چراغ اندر فضا افروختند

بر سپهر نیلگون زد آفتاب

خیمهٔ زر بفت با سیمین طناب

از افق صبح نخستین سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » تمهید زمینی - آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را

 

عشق شور انگیز بی پروای شهر
شعلهٔ او میرد از غوغای شهر
خلوتی جوید بدشت و کوهسار
یا لب دریای ناپیدا کنار
من که در یاران ندیدم محرمی
بر لب دریا بیاسودم دمی
بحر و هنگام غروب آفتاب
نیلگون آب از شفق لعل مذاب
کور را ذوق نظر بخشد غروب
شام را رنگ سحر بخشد غروب
با دل خود گفتگوها داشتم
آرزوها جستجوها داشتم
آنی و از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد

 

از کلامش جان من بیتاب شد

در تنم هر ذره چون سیماب شد

ناگهان دیدم میان غرب و شرق

آسمان در یک سحاب نور غرق

زان سحاب افرشته ئی آمد فرود

با دو طلعت این چو آتش آن چو دود

آن چو شب تاریک و این روشن شهاب

چشم این بیدار و چشم آن بخواب

بال او را رنگهای سرخ و زرد

سبز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » فلک قمر

 

این زمین و آسمان ملک خداست

این مه و پروین همه میراث ماست

اندرین ره هر چه آید در نظر

با نگاه محرمی او را نگر

چون غریبان در دیار خود مرو

ای ز خود گم اندکی بیباک شو

این و آن حکم ترا بر دل زند

گر تو گوئی این مکن آن کن ،کند

نیست عالم جز بتان چشم و گوش

اینکه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند

 

من چوکوران دست بر دوش رفیق
پا نهادم اندر آن غار عمیق
ماه را از ظلمتش دل داغ داغ
اندرو خورشید محتاج چراغ
وهم و شک بر من شبیخون ریختند
عقل و هوشم را بدار آویختند
راه رفتم رهزنان اندر کمین
دل تهی از لذت صدق و یقین
تا نگه را جلوه ها شد بی حجاب
صبح روشن بی طلوع آفتاب
وادی هر سنگ او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » نه تا سخن از عارف هندی

 

ذات حق را نیست این عالم حجاب

غوطه را حایل نگردد نقش آب

زادن اندر عالمی دیگر خوش است

تا شباب دیگری آید بدست

حق ورای مرگ و عین زندگی است

بنده چون میرد نمیداند که چیست

گرچه ما مرغان بی بال و پریم

از خدا در علم مرگ افزون تریم

وقت؟ شیرینی به زهر آمیخته

رحمت عامی به قهر آمیخته

خالی از قهرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » جلوهٔ سروش

 

مرد عارف گفتگو را در ببست

مست خود گردید و از عالم گسست

ذوق و شوق او را ز دست او ربود

در وجود آمد ز نیرنگ شهود

با حضورش ذره ها مانند طور

بی حضور او نه نور و نی ظهور

نازنینی در طلسم آن شبی

آن شبی بی کوکبی را کوکبی

سنبلستان دو زلفش تا کمر

تاب گیر از طلعتش کوه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند

 

رومی آن عشق و محبت را دلیل

تشنه کامان را کلامش سلسبیل

گفت «آن شعری که آتش اندروست

اصل او از گرمی الله هوست

آن نوا گلشن کند خاشاک را

آن نوا برهم زند افلاک را

آن نوا بر حق گواهی میدهد

با فقیران پادشاهی میدهد

خون ازو اندر بدن سیار تر

قلب از روح الامین بیدار تر

ای بسا شاعر که از سحر هنر

رهزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » طاسین زرتشت : آزمایش کردن اهریمن زرتشت را

 

اهریمن
از تو مخلوقات من نالان چو نی
از تو ما را فرودین مانند دی
در جهان خوار و زبونم کرده ئی
نقش خود رنگین ز خونم کرده ئی
زنده حق از جلوهٔ سینای تست
مرگ من اندر ید بیضای تست
تکیه بر میثاق یزدان ابلهی است
بر مرادش راه رفتن گمرهی است
زهرها در بادهٔ گلفام اوست
اره و کرم و صلیب انعام اوست
جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » طاسین مسیح

 

رویای حکیم تولستوی
در میان کوهسار هفت مرگ
وادی بی طایر و بی شاخ و برگ
تاب مه از دود گرد او چو قیر
آفاب اندر فضایش تشنه میر
رود سیماب ، اندر آن وادی روان
خم به خم مانند جوی کهکشان
پیش او پست و بلند راه هیچ
تند سیر و موج موج و پیچ پیچ
غرق در سیماب مردی تا کمر
با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » طاسین محمد

 

نوحهٔ روح ابوجهل در حرم کعبه
سینهٔ ما از محمد داغ داغ
از دم او کعبه را گل شد چراغ
از هلاک قیصر و کسری سرود
نوجوانان را ز دست ما ربود
ساحر و اندر کلامش ساحری است
این دو حرف لااله خود کافری است
تا بساط دین آبا در نورد
با خداوندان ما کرد آنچه کرد
پاش پاش از ضربتش لات و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری