گنجور

اقبال لاهوری » زبور عجم » لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

 

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت

خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود

زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت

روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئی

باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت

برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوق

هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت

عشق از فریاد ما هنگامه ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود

 

«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار
هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن
از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر
ای برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون
بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را
چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن
دین گرامی شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری