گنجور

 
اقبال لاهوری

ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر

ذره ئی در خود فرو پیچد بیابانی نگر

حسن بی پایان درون سینهٔ خلوت گرفت

آفتاب خویش را زیر گریبانی نگر

بر دل آدم زدی عشق بلاانگیز را

آتش خود را به آغوش نیستانی نگر

شوید از دامان هستی داغهای کهنه را

سخت کوشیهای این آلوده دامانی نگر

خاک ما خیزد که سازد آسمان دیگری

ذره ناچیز و تعمیر بیابانی نگر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اثیر اخسیکتی

یک نظر در صورت آن روح روحانی نگر

بسته سنبل پای گل بر سرو بستانی نگر

تا سپهر گوی زن بینی مه چوگان گذار

خیز و در میدانش بریکران چوگانی نگر

میر خوبان است، کاورده است منشور جمال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه