گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیستچشم جادوی تو در خوابست و ما را خواب نیست
با لبت گر باده لاف جانفزائی می‌زندپیش ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی خبرزانکه جای خواب مستان گوشهٔ محراب نیست
ساکن کوی خرابات مغان خواهم شدنکز در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیستکار هیچ آزاده‌ئی زین آسیا برگرد نیست
در جهان مردی نمی‌بینم که از دردی جداستیک طربناکست برگردون و آنهم مرد نیست
گر نه بوی دوستان آرد نسیم بوستانباد پندارش که آخر گنج باد آورد نیست
سرد باشد هر که او بی مهرروئی دم زندچون دم مهر از دل گرمست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

عشق سلطانیست کو را حاجت دستور نیستطائران عشق را پرواز گه جز طور نیست
کس نمی‌بینم که مست عشق را پندی دهدزانکه کس در دور چشم مست او مستور نیست
دور شو کز شمع عشق آتش بنزدیکان رسدوانکه او نزدیک باشد گر بسوزد دور نیست
من به مهر دل به پایان می‌رسانم روز رازانکه بی آتش درون تیره‌ام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیستحاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
از نعیم روضهٔ رضوان غرض دانی که چیستوصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست
گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده‌وارباز می‌گویم سری بر آستانی بیش نیست
آنچنان در عالم وحدت نشان گم کرده‌امکز وجودم اینکه می‌بینی نشانی بیش نیست
چند گویم هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹

 

روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیستطوطی خوش خوان جان دستانسرائی بیش نیست
گنبد گردندهٔ پیروزه یعنی آسماندر جهان آفرینش آسیائی بیش نیست
بگذر از کیوان که آن هندوی پیر سالخوردبا علو قدر وتمکین بز بهائی بیش نیست
قاضی دیوان اعلی را که خوانی مشتریدر حقیقت چون ببینی پارسائی بیش نیست
صفدر خیل کواکب گر چه ترکی پردلستنام آخر خونی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

اهل دل را از لب شیرین جانان چاره نیستطوطی خوش نغمه را از شکرستان چاره نیست
گر دلم نشکیبد از دیدار مه رویان رواستذره را از طلعت خورشید رخشان چاره نیست
صبحدم چون گل بشکر خنده بگشاید دهناز خروش و نالهٔ مرغ سحرخوان چاره نیست
تا تودر چشمی مرا از گریه خالی نیست چشمماه چون در برج آبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸

 

شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیستگنج ما گنجیست کو در کنج هر ویرانه نیست
هر کرا سودای لیلی نیست مجنون آنکسستورنه مجنون را چو نیکو بنگری دیوانه نیست
چشم صورت بین نبیند روی معنی را بخوابزانکه در هر کان درو در هر صدف دردانه نیست
حاجیانرا کعبه بتخانه‌ست و ایشان بت پرستور بینی در حقیقت کعبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشتمهر رخسار تو شرحش بر قمر باید نوشت
ماجرای اشکم از روی تناسب یک بیکمردم دریا نشین را بر گهر باید نوشت
هر چه در باب در میخانه چشمم نظم دادگو مغان بر دیر بنویسند اگر باید نوشت
ایکه وصف روی زردم در قلم می‌آوریسیم اگر بی وجه می‌باشد بزر باید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

ابر نیسان باغ را در لؤلؤی لالا گرفتباد بستان دشت را در عنبر سارا گرفت
چون گل صد برگ بزم خسروانی ساز کردبلبل خوش نغمه آهنگ هزار آوا گرفت
زاهد خلوت نشین چون غنچه خرگه زد بباغاز صوامع رخت بربست و ره صحرا گرفت
ابر را بنگر که لاف در فشانی می‌زندبسکه از چشمم بدامن لؤلؤی لالا گرفت
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد بادکی رود از یادم آنکش من نمی‌آیم بیاد
آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکردداد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد
از حیای چشمهٔ نوشش شد آب خضرآببا نسیم خاک کویش هست باد صبح باد
نیکبخت آنکو ز شادی و نشاط آزاد شدزانکه تا من هستم از شادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

پیه سوز چشم من سرشمع ایوان تو بادجان من پروانهٔ شمع شبستان تو باد
هر پریشانی که آید روز و شب در کار مناز سر زلف دلاویز پریشان تو باد
مرغ دل کو طائر بستانسرای عشق شدهمدم بلبل نوایان گلستان تو باد
جان سرمستت که گشت از صافی وصلت خراببی نصیب از دردی دلگیر هجران تو باد
سرمهٔ چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲

 

دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتادمرغ جانم آتشش در بال و پر خواهد فتاد
هر نفس کو جلوهٔ کبک دری خواهد نمودنالهٔ کبک دری در کوه و در خواهد فتاد
چون بدیدم لعل او گفتم دل شوریده‌امهمچو طوطی زین شکر در شور وشر خواهد فتاد
از سرشک و چهره دارم وجه سیم و زر ولیکی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷

 

ایکه از شرمت خوی از رخسارهٔ خور می‌چکدچون سخن می‌گوئی از لعل تو گوهر می‌چکد
زان لب شیرین چو می‌آرم حدیثی در قلماز نی کلکم نظر کن کاب شکر می‌چکد
دامن گردون پر از خون جگر بینم بصبحبسکه در مهر تو اشک از چشم اختر می‌چکد
چون عقیق گوهر افشان تو می‌آرم بیاددر دمم سیم مذاب از دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵

 

رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده‌اندخار ما خوردیم و ایشان گل بدست آورده‌اند
گر حرامی در رسد با ما چه خواهد کرد زانکرخت ما پیش از نزول ما بمنزل برده‌اند
می پرستان محبت را ز غم اندیشه نیستاز برای آنکه آب زندگانی خورده‌اند
هر که در عشق پریرویان نیامد در شمارعارفانش از حساب عاقلان نشمرده‌اند
با وجود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده‌اندزلف پرچین را چرا برصبح پرچین کرده‌اند
خال هندو را خطی از نیمروز آورده‌اندچین گیسو را ز رخ بتخانهٔ چین کرده‌اند
گر ببخت شور من ابرو ترش کردند بازعیش تلخم را بشکر خنده شیرین کرده‌اند
تا چه سحرست اینکه برگل نقش مانی بسته‌اندتا چه حالست این که برمه خال مشکین کرده‌اند
آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸

 

زنده‌اند آنها که پیش چشم خوبان مرده‌اندمرده دل جمعی که دل دادند و جان نسپرده‌اند
چشم سرمستان دریاکش نگر وقت صبوحتا ببینی چشمه‌ها را کاب دریا برده‌اند
ما برون افتاده‌ایم از پردهٔ تقوی ولیکپرده سازان نگارین همچنان در پرده‌اند
درد نوشان بسکه اشک از چشم ساغر رانده‌اندخون دل در صحن شادروان بجوش آورده‌اند
ساقیا چون پختگانرا ز آتش می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتنداز خبر رفتیم و ما را بیخبر بگذاشتند
بر میان از مو کمر بستند و این شوریده راهمچو موی آشفته بر کوه و کمر بگذاشتند
بر سر راه اوفتادم تا ز من بر نگذرندهمچو خاک ره مرا بر رهگذر بگذاشتند
شمع را در آتش و سوز جگر بگداختندطوطی شیرین سخن را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برندشاهدان خوابم بچشم جادوی شهلا برند
گه بسوی دیرم از مقصورهٔ جامع کشندگه به معراجم ز بام مسجد اقصی برند
ساکنان کعبه هر ساعت بجست و جوی مناز صوامع ره به خلوتخانهٔ ترسا برند
روز و شب خاشاک روبان در دیر مغانمست و بیخود دوش بردوش آورندم یا برند
گر کنی زنجیرم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳

 

هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می‌زندعارفانرا در سر اندازی صلائی می‌زند
آشنایانرا ز بی خویشی نشانی می‌دهدبینوایانرا ز بی برگی نوائی می‌زند
اهل معنی را که از صورت تبرا کرده‌اندهر نفس در عالم معنی ندائی می‌زند
می‌سراید همچو مرغان سرائی وز نفسهر دم آتش همچو باد اندر سرائی می‌زند
همچو نی گر در سماعت خرقه بازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

ساقیا می زین فزون‌تر کن که میخواران بسندهمچو ما دردیکشان در کوی خماران بسند
ساغر وصل ار به بیداران مجلس می‌رسدسر برآر از خواب و می در ده که بیداران بسند
گر سبک دل گشتم از رطل گران عیبم مکنزانکه در بزم سبک روحان سبکساران بسند
ای عزیزان گر بصد جان می‌نهند ارزان بودیوسف ما را که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱

 

نور رویت تاب در شمع شبستان افکنداشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند
ای بسا دود جگر کز مهر رویت هر شبیشمع عالمتاب گردون در شبستان افکند
صوفی صافی گر از لعل تو جامی در کشدخویشتن را در میان می پرستان افکند
راستی را ترک تیرانداز مستت هر نفسکشته‌ئی را از هوا برخاک میدان افکند
درج یاقوت گهر پوشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

ماه من مشک سیه در دامن گل می‌کندسایبان آفتاب از شاخ سنبل می‌کند
گر چه از روی خرد دور تسلسل باطلستخط سبزش حکم بر دور تسلسل می‌کند
هرگز از جام می لعلش نمی‌باشد خمارمی پرستی کو ببادامش تنقل می‌کند
راستی را شاخ عرعر می‌درفشد همچو بیدکان سهی سرو روان میل تمایل می‌کند
جادوی چشمش قلم در سحر بابل می‌کشدسبزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنندپای در نه تا سرافرازان سرافرازی کنند
ناوک اندازان چشم ترکتازت از چه رویبرکمان سازان ابرویت کمین بازی کنند
در هوای گلشن روی تو هر شب تا بروزعاشقان با بلبل خوش خوان هم آوازی کنند
موکب سلطان عشقت چون علم بر دل زنددر نفس جانها هوای خانه پردازی کنند
چون طناب عنبری بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳

 

عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهندنقره داران چون نشان زر بطراران دهند
مگذر از یاران که در هنگام کار افتادگیواجب آن باشد که یاران یاری یاران دهند
گر بدردی باز ماندی دل ز درمان برمگیرساقیان اول قدح دردی بخماران دهند
خون دل می‌خور که هم روزی رسانندت بکامپادشاهان روز کین خلعت بخونخواران دهند
وقت را فرصت شمر زیرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بودعیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود
هر دلی کز مهر آن مه روی دارد ذره‌ئیدر گداز آید چو موم ار فی المثل خارا بود
سنبلت زانرو ببالا سر فرود آورده استتا چو بالای تو دایم کار او بالا بود
هست در سالی شبی ایام را یلدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی