گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

باز در دام بلای تو فتادیم ای پسربر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر
زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهانبر امید دانه در دام اوفتادیم ای پسر
گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگارگاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر
تا دل ما شد اسیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسرمیر میران خوانمت یا شاه میدان ای پسر
آب حیوان داری اندر در و ور جان ای پسردر و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر
باغ خندانی به عشرت ماه تابانی به لطفباغ خندان خوانمت یا ماه تابان ای پسر
رامش جانی به لطف و فخر حورانی به حسنفخر حوران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسرپس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر
در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت تستزان بگفتی از تو می‌خواهم یاری ای پسر
دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیفمونس عقلی و جان را غمگساری ای پسر
تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهارچون به گاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمرجان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر
کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شونددستگاه کفر بیش از مایهٔ ایمان شمر
ور نمی‌دانی که خود جانان چه باشد در صفاهر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر
چشمهٔ حیوان چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باشدامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
دل به دست دلبر عیار دادن مر تراگر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش
بر امید آنکه روزی بوس یابی از لبشگر بباید بود عمری در دهان مار باش
چشم را بیدار دار اندر غم او زان کجادل نداری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باششو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشیندر صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش
تا کی از ناموس و رزق و زهد و تسبیح و نمازبندهٔ جام شراب و خادم خمار باش
می پرستی پیشه‌گیر اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

بامدادان شاه خود را دیده‌ام بر مرکبشمشک پاشان از دور زلف و بوسه باران از لبش
صد هزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاشاز برای بوسه چیدن گرد سایهٔ مرکبش
خنجری در دست و «من یرغب» کنان عیاروارجسم و جان عاشقان تازان سوی «من برغبش»
بهر دفع چشم زخم مستش را چو منخیل خیل انجم همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴

 

ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباشراه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش
چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروزور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش
رافت یاران نباشی آفت ایشان مشوسیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش
در میان عارفان جز نکتهٔ روشن مگویدر کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

ای جهان افروز دلبر ای بت خورشید فشفتنهٔ عشاق شهری شمسهٔ خوبان کش
گاه آن آمد از وصل تو بستانیم دادزین جهان حیله‌ساز و روزگار کینه کش
باده‌ای خواهیم تلخ و مجلسی سازیم نغزمطربی ناهید طبع و ساقیی خورشید فش
در جهان ما را کنون شش چیز باید تا بودزخم ما بر کعبتین خرمی امروز شش
خانه‌ای گرم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساطناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط
برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمینتا به دلها درنگون شد رایت انس و نشاط
من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیلتا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط
اختلاط عشق تو با جان من باشد همیتا بود خون مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲

 

خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشقگر چه ما باری نه‌ایم از عشقبازی مرد عشق
ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنجعاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق
عشق مردی هست قائم گر بر و جانها بردپاکبازی کو که باشد عاشق و هم برد عشق
گرد عشق آنگاه بینی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشقعاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهاننام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشندشرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق
در میان عشق حالی دارم اردانی چنانکجان برافشانم همی از خرمی بر جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌اموز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام
خسته او را که او از غمزه تیر انداخته‌ستمن دل و جان را به تیر غمزهٔ او خسته‌ام
هر کجا شوریده‌ای را دیده‌ام چون خویشتندوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام
دوستانم بر سر کارند در بازار عشقمن چو معزولان چرا در گوشه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

دلبرا تا نامهٔ عزل از وصالت خوانده‌امای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده‌ام
بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم توگر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشانده‌ام
ظن مبر جانا که من برگشته‌ام از عاشقییا دل از دست غم هجران تو برهانده‌ام
زان همی کمتر کنم در عشق فریاد و خروشکاتش دل را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌امور چه آزادم ترا تا زنده‌ام من بنده‌ام
مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازلنیست روی رستگاری زو مرا تا زنده‌ام
از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده‌اموز وفای تو چو نار از ناردان آگنده‌ام
عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده‌امخواجگی در راه تو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیموین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم
تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم یقیندر گذار مهرهٔ اصل بنی آدم زنیم
جمله اسباب هوا را برکشیم از تن سلبپس تبرا را برو پوشیم و کف بر هم زنیم
از علایقها جدا گردیم و ساکن‌تر شویمبر بساط نیستی یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می‌زنیمپس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم
از نوای نالهٔ نی گوشها را پر کنیموز فروغ آتش می چهره‌ها را خوی زنیم
چون درین مجلس به یاد نی برآید کارهاما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم
زحمت ما چون ز ما می پاره‌ای کم می‌کندخرقه بفروشیم و خود را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵

 

خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیمنفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم
دشنهٔ تحقیق برداریم ابراهیم وارگوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم
گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتیما بر او از عقل سد موسی عمران کنیم
در دل ار خیل خیال از سحر دستان آورداز درخت صدق بر روی صد عصا ثعبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتمکز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم
داشتم در بر نگاری را که از دیدار اوپایهٔ تخت خود از خورشید برتر داشتم
نرگس و شمشاد و سوسن مشک و سیم و ماه و گلتا به هنگام سحر هر هفت در بر داشتم
بر نهاده بر بر چون سیم و سوسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنمیا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوسترصدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم
سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقانعاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنمآب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
آب دریاها بسوزد کوهها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنمچون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم
هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بندپادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم
داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدیچون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم
گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواستگر بخوانی بنده باشم ور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵

 

ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده‌ایمتا که در بند کله‌دوزی اسیر افتاده‌ایم
صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیکما بهای هر کله اکنون سری بنهاده‌ایم
او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمعما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده‌ایم
بندهٔ او از سر چشمیم همچون سوزنشگر چه همچون سرو و سوسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷

 

چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیمدر مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم
گر چه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنوناز قناعت پایگاه پادشایی یافتیم
ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه‌وارپشت بر کردیم و با حق آشنایی یافتیم
هرگز از بار حسد خسته نگردد پشت ماکز «قل الله ثم ذرهم» مومیایی یافتیم
اول اندر نشهٔ اولا گرفتار آمدیمآخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیمهفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم
هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشقشاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم
نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماستغزو اکبر باشد ار در روی او خنجر کشیم
پای ما در دام عشق خوبرویان بسته شدزین قبل درد و بلای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

ما همه راه لب آن دلبر یغما زنیمشکر او را به بوسه هر شبی یغما زنیم
هم توان از دو لبش شکر زدن یغما ولیکهر شبی راه لب آن دلبر یغما زنیم
ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامین او چو ویسرطل زیبد در چنین حالی اگر صهبا زنیم
شخص را می وار هر شب در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی