گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

جام می پر کن که بی جام میم انجام نیستتا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنمزان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست
ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بودعاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست
دام دارد چشم ما دامی نهاده بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشتشد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت
گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدمکار بازی بازی از لاف و بازی در گذشت
اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شدچون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت
سودکی دارد کنون گر گوید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶

 

سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشتاشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت
من ز غم رفتم ولی ترسیدم از نظاره‌ایکاندرین ساعت برین ره حور یا حورا گذشت
گفت خورشید خرامان دیدم و ماه سماکز تکبر دوش او ابر بر زهرهٔ زهرا گذشت
لولو لال همی بارم ز عشقش در کنارکز کنارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفتدست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت
عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندیداز در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت
اینت بی همت که در بازار صدق و معرفتروی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت
سامری چون در سرای عافیت بگشاد لباز برای فتنه را شاگردی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

راه فقرست ای برادر فاقه در وی رفتنستوندرین ره نفس کش کافر ز بهر کشتنست
نفس اماره و لوامه‌ست و دیگر ملهمهمطمئنه با سه دشمن در یکی پیراهنست
خاک و باد و آب و آتش در وجود خود بدانرو درین معنی نظر کن صدهزاران روزنست
چار نفس و چار طبع و پنج حس و شش جهتهفت سلطان باده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیستجان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست
«رب ارنی» بر زبان راندن چو موسی روز شوقپس به دل گفتن «انا الا علی» چو هامان شرط نیست
از پی عشق بتان مردانگی باید نمودگر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست
چون اناالله در بیابان هدی بشنیده‌ایپس هراسیدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیستوین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست
پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجاسازگار پخته جانا جز شراب خام نیست
با فلک آسایش و آرام چون باشد تراچون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست
عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمانزان که هر بیگانه‌ای شایستهٔ این نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منتبامدادان پگه دست منست و دامنت
چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمیننه همین آب و زمین بخشید باید با منت
سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرستتا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت
آتش هجرت به خرمنگاه صبرم باز خوردگفت از تو بر نگردم تا نسوزم خرمنت
گر نگیری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

تا نگار من ز محفل پای در محمل نهادداغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد
دلبران بی دل شدند زانگه که او بربست بارعاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد
روز من چون تیره زلفش گشت از هجران اوچون بدیدم کان غلامش رخت بر بازل نهاد
زان جمال همچو ماهش هر چه بود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهادصورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد
گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکریارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد
توبه و پرهیز ما را تابش از هم باز کردتا به عمدا زلف را بر آن رخ تابان نهاد
از دل من وز سر زلفین او اندازه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زدعشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد
بر جمال و چهرهٔ او عقلها را پیرهننعرهٔ عشق از گریبان تا به دامن چاک زد
حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بستلطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد
آتش عشقش جنیبتهای زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشداز وجود نیستی باید که خط بر جان کشد
در نوردد مفرش آزادگی از روی عقلرخت بدبختی ز دل از خانهٔ احزان کشد
گر چه دشوارست کار عاشقی از بهر دوستاز محبت بر دل و جان رخت عشق آسان کشد
رهروی باید که اندر راه ایمان پی نهدتا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

بر مه از عنبر معشوق من چنبر کندهیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند
گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتابگه عبیر بیخته بر لالهٔ احمر کند
گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گلترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند
ای دریغا آن پریرو از نهیب چشم بدسوسن آزاده را در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کندصدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند
باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزدهر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند
من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنمآدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند
هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شودبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بودو آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود
آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بودشادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود
جان و دل بردی به قهر و بوسه‌ای ندهی ز کبراین نشاید کرد تا در شهرها منبر بود
گر شوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بودقد او سروست اگر بر سرو لالستان بود
گر روا باشد که لالستان بود بالای سروبر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود
دل چو گوی و پشت چون چوگان بود عشاق راتا زنخدانش چو گوی و زلف چون چوگان بود
گر ز دو هاروت او دلها نژند آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بودکار او در عاشقی زاری و رسوایی بود
این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدمآری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود
ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرابا غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود
مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدیعاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود
شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شودقطره‌ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود
گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و رویروی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود
ز آتش و درد فراقت این نباشد بس عجبگر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود
بار اندوهان من گردون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست دردور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد
ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شویمحرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد
هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شدهر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد
مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوزکان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

دوش ما را در خراباتی شب معراج بودآنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود
بر امید وصل ما را ملک بود و مال بوداز صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود
عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بودحال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود
چاکر ما چون قباد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسیدمملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید
نامه آن نامه‌ست کاکنون عاشقی خواهد نوشتپرده آن پرده‌ست کاکنون عاشقی خواهد درید
دلبران را جان همی بر روی او باید فشاندنوخطان را می همی بر یاد او باید چشید
آفت جانهای ما شد خط دلبندش ولیکآفت جان را ز بت رویان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

هر که او معشوق دارد گو چو من عیار دارخوش لب و شیرین زبان خوش عیش و خوش گفتار دار
یار معنی دار باید خاصه اندر دوستیتا توانی دوستی با یار معنی دار دار
از عزیزی گر نخواهی تا به خواری اوفتیروی نیکو را عزیز و مال و نعمت خوار دار
ماه ترکستان بسی از ماه گردون خوبترمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمارتا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار
از نشاط آنکه دایم در سرم مستی بودعمرهای خوش بگذرانم بر امید غمگسار
هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بریخوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار
من به حق باقی شدم اکنون که از خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲

 

ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مارهین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار
روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغزلف تو در هر تنی جان سوخته پروانه‌وار
هر کجا بوییست خطت تاخته آنجا سپاههر کجا رنگیست خالت ساخته آنجا قرار
آتش عشقت ببرده عالمی را آبرویباد هجرانت نشانده کشوری را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسرخفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر
مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلاممی ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر
یک زمان با ما به خلوت می بخور خرم بزییک زمان با ما به کام دل برآمیز ای پسر
عاشقان را از کنار و بوسه دادن چاره نیستدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی