گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸

 

هر روز بگه ای شه دلدار درآییجان را و جهان را شکفانی و فزایی
یا رب چه خجسته‌ست ملاقات جمالتآن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی
هر جا که ملاقات دو یار است اثر توستخود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی
معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرفتا تو ننهی در کلمه فایده زایی
ای داده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۵

 

امروز سماع است و مدام است و سقاییگردان شده بر جمع قدح‌های عطایی
فرمان سقی الله رسیده‌ست بنوشیدای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی
ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزیوی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی
از خاک برویند در این دور خلایقکاین نفخه صور است که کرده‌ست صدایی
از کوه شنو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۲

 

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جاییکاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده‌ستزین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باشتا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سومستی و خرابی نگر و بی‌سر و پایی
ای راه نمای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۸

 

مشتاق توام با همه جوری و جفاییمحبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزمدر حضرت سلطان که برد نام گدایی
صاحب نظران لاف محبت نپسندندوان گه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزدآن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸

 

ای کرده دلم سوختهٔ درد جداییاز محنت تو نیست مرا روی رهایی
معذوری اگر یاد همی نایدت از مازیرا که نداری خبر از درد جدایی
در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمدبر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی
من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایمای از بر من دور ندانم که کجایی
گیرم نشوی ساخته بر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

از ماه رخی نوش لبی شوخ بلاییهر روز همی بینم رنجی و عنایی
شکرست مر آنرا که نباشد سر و کارشبا پاک‌بری عشوه‌دهی شوخ دغایی
گویی که ندارد به جهان پیشهٔ دیگرجز آنکه کند با من بیچاره جفایی
تا چند کند جور و جفا با من عاشقناکرده به جای من یکروز وفایی
تا چند کشم جورش من بنده به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

ای لعل ترا هر دم دعوی خداییبرخاسته از راه تو چونی و چرایی
با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنتعیسی به تعلم شده موسی به گدایی
پیش تو همی گردم در خون دو دیدهمی‌بینی و می‌پرسی ای خواجه کجایی
گفتی که چه می‌سازی بی صبر دل و جانجانا چه توان ساخت بدین رخت و کیایی
آنکس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

ای یوسف ایام ز عشق تو سناییمانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی
تا چند به سوی دل عشاق چو خورشیدهر روز به رنگ دگر از پرده برآیی
گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون راگه باز کند زلف تو دعوی خدایی
با خوی تو در کوی تو از دیده روانیستکس را بگذشتن ز سر حد گدایی
در وصل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ - در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف‌بن احمد

 

ای بنده به درگاه من آنگاه بر آییکز جان قدمی سازی و در راه درآیی
ای خواست جدا گردی چونان که درین رههم خواست نداند که تو خواهندهٔ مایی
ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشانبر مژدهٔ این نکته که گفتم تو مرایی
با قرب من آنگاه قرین گردی کز دلاز جاه فرود آیی و در چاه درآیی
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴

 

ای خواجه ترا در دل اگر هست صفاییبر هستی آن چون که ترا نیست گوایی
گر باطنت از نور یقینست منوربر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی
آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیسبیدار شو از هرچه صوابی و خطایی
دعوی که مجرد بود از شاهد معنیباطل شودش اصل به چونی و چرایی
گر شاهد وقت تو بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۸

 

دل تنگ مدار، ای ملک، از کار خداییآرام و طرب رامده از طبع جدایی
صد بار فتادست چنین هر ملکی راآخر برسیدند به هر کام روایی
آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگداند که: تو با شیر به شمشیر درآیی
این کار سمایی بد، نه قوت انسانکس را نبود قوت به کار سمایی
آنان که گرفتار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۷

 

ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائیبر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟
ور باطنت از نور یقین هست منوربر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟
آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیسپیدا شود او، همچو صوابی ز خطائی
در وصف چو خیری نبود خلق پرستیدر صید چو بازی نبود جوجه ربائی


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

ای ترک من امروز نگویی به کجاییتا کس نفرستیم و نخوانیم نیایی
آنکس که نباید بر ما زودتر آیدتو دیرتر آیی به بر ما که ببایی
آن روز که من شیفته‌تر باشم برتوعذری بنهی بر خود و نازی بفزایی
چون با دگری من بگشایم، تو ببندیور با دگری هیچ ببندم، بگشایی
گویی: به رخ کس منگر جز به رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۳ - در تهنیت عید و مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان بن منوچهر بن فریدون

 

چون صبح‌دم عید کند نافه گشائیبگشای سر خم که کند صبح نمائی
آن جام صدف ده که بخندد چو رخ صبحچون صبح نمود آن صدف غالیه سائی
در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبحهم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائی
چون گشت صبا خوش نفس از مشک و می صبحخوش کن نفس از مشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۴ - مطلع دوم

 

جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئیدل روی نمایت دهم ار روی نمائی
سر نعل بهای سم اسبت کنم آن روزکائی به کمین دل من ران بگشائی
دل جای تو شد، خواه روی خواه نشینیبر تو نرسد حکم که تو خانه خدائی
خورشید منی، من به چراغت طلبم ز آنکمن در شب هجران و تو در ابر خفائی
گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴

 

تب‌ها کشم از هجر تو شب‌های جدائیتب‌ها شودم بسته چو لب‌ها بگشایی
با آنکه دل و جانم دانی که تو را اندعمرم به کران رفت و ندانم تو که رایی
از غیرت عشق تو به دندان بگزم لبگر در دلم آید که در آغوش من آیی
گفتی ببرم جان تو، اندیشه در این نیستاندیشه در آن است که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱

 

ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهاییباز آی، که دل خسته شد از بار جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایماین نامه نبشتم که: بخوانی و بیایی
ما را همه کاری به فراق تو فرو بستباشد که ز ناگه در وصلی بگشایی
گفتی که: ز تقصیر تو بود این همه دوریتقصیر چه باشد؟ چو ندانم که: کجایی؟
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲

 

ای از گل سوری دهنت غنچه نماییوی بر سمن از سنبل تر غالیه سایی
میدان که: سر ما و نشان قدم تستدر کوی تو هر جا که سری بینی و پایی
دوش این دل من خانهٔ عشق تو همی کندو امروز دگر باره بنا کرد سرایی
بی‌واسطه روزی هوس دیدن ما کنکندر دل ما جز هوست نیست هوایی
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹۸

 

هر بار که تو در دل شب در دلم آیی
خون دلم آید ز دو دیده به روایی
ای جان به تو می دادم و یادم نکنی هیچ
فریاد که جانم به لب آمد ز جدایی
آیی چو خرامان و زنی راه همه خلق
با آن روش و ناز، چه گویم، چه بلایی
جانم به سر رفتن و شکل تو کشنده
بیچاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴

 

از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی
هر روز کشم بار عزیزی، به جدایی
خون کرد دلم را غم یک روز فراقش
خوش باش هنوز ای دل سرگشته کجایی؟
هنگام وداعت سخن این بود که من زود
باز آیم و ترسم به سخن باز نیایی
رفتم که ز سر پای کنم در پیت آیم
آن نیز میسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۴

 

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی

آیینه وتسلیم فضولی‌، چه خیالست

رنگی ننماییم‌که آنرا ننمایی

وقست‌که چون آبله ازپوست برآییم

کز خویش برون می‌کشدم تنگ قبایی

از بسکه به دل ناخن تدبیر شکستم

چون غنچه دمید از نفسم عقده‌ گشایی

خوشباش که کس مانع آزادگیت نیست‌

عالم همه راه است گر از خویش برآیی

ای حسن معیت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۱

 

ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی

چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی

از پردهٔ ناموسی افلاک کشیدیم

ننگی‌ که‌ کشد لاغری از تنگ قبایی

گامی به ‌رهت نازده در خاک نشستیم

چون اشک به این رنگ دمید آبله پایی

جرأت هوس طاقت دوری نتوان بود

زخم است همه ‌گر مژه واری‌ست جدایی

دل مایل تحریر سجودی‌ست ‌که امروز

نقش قدم او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

چون ذرّه به خورشید تو داریم هوایی
در فهم نیازیم به جز روی تو رایی
از باغچه وصل تو بی برگ و نواییم
باشد که ز گلرنگ تو یابیم نوایی
آن غمزه که دی وعده وفا کرد به امروز
آه ار نکند عمر من امروز وفایی
ما عمر دراز قد چون سرو تو جوییم
گر چه نبد از جانب اوطال بقایی
در راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۹

 

ای بخت ندانم به سرم باز کی آیی
کی باز در بسته به رویم بگشایی
احیا کنی اموات دگر باره چو عیسی
گر هیچ کنی معجزه ای باز نمایی
دیرست که بر ما نگذشتی و نبردی
بیمار دل سوخته را گو که کجایی
باری بگذر بر من و باری ز دلِ من
بر دار که مُردم ز گرانی جدایی
چون سوزن اگر رشته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری