گنجور

 
مولانا

شاهنشه مایی تو و بکلربک مایی

هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی

گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری

می‌بینمت ای عشوه ده ما که کجایی

آنجا که برستست درخت تو وطن‌ساز

زیرا ز صولست ترا روح‌فزایی

برپایهٔ تخت شه شاهان به سجود آی

تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی

ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن

بازآ بکه قاف تجلی، که همایی

اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان

کاستون حیاتی تو، و قندیل سرایی

خوانی بنهادند و دری بازگشادند

مستانه درآ زود، چه موقوف صلایی؟!

گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد

سودای دگر دارد مخمور خدایی

اندر قفس ار دانه و آبست فراوان

کو طنطنه و دبدبهٔ مرغ هوایی؟

این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست

سغراق وفا گیر، که سلطان وفایی

آن ساغر شاهانهٔ مردانه بگردان

تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی

نه باده دلشور و نه افشردهٔ انگور

از دست خدا آمد، وز خنب عطایی

ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن

دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی

ای مست شده و آمده، که زاهد وقتم

ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی

جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق

هرچند گرو گردد دستار و دو تایی

خندید جهان از نظر و رحمت عامش

بس کن، که به ترجیع بگوییم تمامش

ای مست شده از نظرت اسم و مسما

وی طوطی جان‌گشته ز لبهات شکرخا

ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت

هین وقت لطیفست، از آن عربده بازآ

ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم

ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا

هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر

هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا

جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم

گویند خسیسان که: « محالست و علالا »

خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی

تا چرخ برقص آید و صد زهرهٔ زهرا

هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا

می‌غرد و می‌پرد از انجای دل ما

برخیز و بخیلانه در خانه فروبند

کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا

این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست؟

این نور خدایست تبارک و تعالا

هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر

اول غم و سودا و بخرید بیضا

آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست

یارب، خبرش ده تو ازین عیش و تماشا

تا شید برآرد به سر کوه برآید

فریاد برآرد که تمنیت تمنا

نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد

شاباش زهی سلسلهٔ جذب و تقاضا

در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست؟

هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا

هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست

گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا

هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه‌ست

گوید: « که برو » هیچ مرو، شاه بخانه‌ست

بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید

مانندهٔ او نیست کسی، ژاژ مخایید

ور زانک شما را خلل و عیب نمودست

آن آینه پاک آمد، معیوب شمایید

بسته‌ست مگر روزن این خانهٔ دنیا

خورشید برآمد، هله، بر بام برآیید

روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست

تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید؟

آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر

چون گوی بغلتید که خوش بی‌سر و پایید

تسلیم شده در خم چوگان الهی

گر در طرب و شادی و، گر رهن بلایید

در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار

چون نیک بجوشید، ازین خنب برآیید

ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید

آخر بخود آیید، شما عین عطایید

در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست

ادراک شما را، که شما نور لقایید

جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر

آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید