گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷

 

تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاریکاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲

 

تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۷

 

آن را که غمی چون غم من نیست چه داندکز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند
وقت است اگر از پای درآیم که همه عمرباری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسکاندوه دل سوختگان سوخته داند
دیوانه گرش پند دهی کار نبنددور بند نهی سلسله در هم گسلاند
ما بی تو به دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۸

 

آن سرو که گویند به بالای تو ماندهرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیستبا غمزه بگو تا دل مردم نستاند
زنهار که چون می‌گذری بر سر مجروحوز وی خبرت نیست که چون می‌گذراند
بخت آن نکند با من سرگشته که یک روزهمخانه من باشی و همسایه نداند
هر کاو سر پیوند تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵

 

عمری که نه با تست کسش عمر نخواندآنرا که تو در دام کشی کس نرهاند
گر بر تن مجنون تو صد سلسله باشدچون رخ بنمایی همه در هم گسلاند
زین دل مطلب صبر، که از روی تو دوریمشکل بتوان کردن و او خود نتواند
از طالع خود بر سرگنجی بنشینمروزی اگرم با تو به کنجی بنشاند
دادم دل خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

کس حال من سوخته جز شمع نداندکو بر سر من شب همه شب اشک فشاند
دلبستگئی هست مرا با وی از آنرویکز سوخته حالی بمن سوخته ماند
گر خسته شوم بر سر من زنده بداردور تشنه شوم در نظرم سیل براند
زنجیر دل تافته را در غم و دردمگر رشتهٔ جانست بهم در گسلاند
بیرون ز من دلشده و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

گویند که صبرآتش عشقت بنشاندزان سرو قد آزاد نشستن که تواند
ساقی قدحی زان می دوشینه بمن دهباشد که مرا یکنفس از خود برهاند
موری اگر از ضعف بگیرد سردستمتا دم بزنم گرد جهانم بدواند
افکند سپهرم بدیاری که وجودمگر خاک شود باد به کرمان نرساند
فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرمجز دیده کس آبی بلبم بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۹

 

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
از کوی تو باز آمد و بر آتش دل سوخت
هر نامه صبری که ازین پیش دلم خواند
اندر دلم این بود که بگذشت همه عمر
وین دیده نثاری به ته پای تو افشاند
آب از جگرم خورد و برم نیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

یارب! غم ما را که بعرض تو رساند؟
کانجا که تویی باد رسیدن نتواند
خاکم چو برد باد، پریشان شوم از غم
کز من بتو ناگاه غباری برساند
مشکل غم و دردیست که درد و غم ما را
بی غم نکند باور و بی درد نداند
خونین جگری، کز غم هجران تو گرید
از دیده بهر چشم زدن خون بچکاند
عالم همه غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی