گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌مانددریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردمگفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصنداین است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹

 

با هر کی تو درسازی می‌دانک نیاساییزیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیداکان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی
بردار صراحی را بگذار صلاحی راآن جام مباحی را درکش که بیاسایی
در حلقه آن مستان در لاله و در بستانامروز قدح بستان ای عاشق فردایی
بر رسم زبردستی می‌کن تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۳

 

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآییدر روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایشاین فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس عاقل پابسته کز خویش شود رستهبس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
زین منزل شش گوشه بی‌مرکب و بی‌توشهبس قافله ره یابد در عالم بی‌جایی
روشن کن جان من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۴

 

ما می‌نرویم ای جان زین خانه دگر جایییا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغیبی‌ولوله زاغی بی‌گرگ جگرخایی
افکند خبر دشمن در شهر اراجیفیکو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی
از رشک همی‌گوید والله که دروغ است آنبی‌جان کی رود جایی بی‌سر کی نهد پایی
من زیر فلک چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۵

 

هم پهلوی خم سر نه‌ای خواجه هرجاییپرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی
هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی‌داندتو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی
سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانهچون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی
بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچهاین جاست تماشاها تو مرد تماشایی
بس مست طرب خورده آهنگ برون کردهدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۶

 

من نیت آن کردم تا باشم سودایینیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی
مجنونی من گشته سرمایه صد عاقلوین تلخی من گشته دریای شکرخایی
زیر شجر طوبی دیدم صنمی خوبیبس فتنه و آشوبی افکنده ز زیبایی
از من دو جهان شیدا وز من همه سر پیدافارغ ز شب و فردا چون باشم فردایی
می‌گفت کرایم من وقتی که برآیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷

 

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترساییلاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بنددکز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارتتا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کردجان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سر عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۸

 

جانا نظری فرما چون جان نظرهاییچون گویم دل بردی چون عین دل مایی
جان‌ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبیدل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
تن روح برافشاند چون دست برافشانیمرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسدای دل به جفای او جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۲

 

ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایینی پری و نی چری ای مرغک حلوایی
مانند شترمرغی گویند بپر گوییمن اشترم و اشتر کی پرد ای طایی
چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغمکی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی
نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگینی فاخته طوقی نی در چمن مایی
حق است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۱

 

هر کس به تماشایی رفتند به صحراییما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داندهر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ستکآنجا نتواند رفت اندیشه دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدیسودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلشآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵

 

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودراییرفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
قلاش و قلندرسان رفتم به در جانانحلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی
گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینمگفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی
این چیست که می‌گویی وین چیست که می‌جوییمانا که دگر مستی یا واله و سودایی
با قالب جسمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷

 

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترساییدیدم به در دیری چون بت که بیارایی
زنار کمر کرده وز دیر برون جستهطرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی
چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدمترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی
آمد بر من سرمست زنار و می اندر دستاندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی
امشب بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹

 

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترساییاکنون من و زناری در دیر به تنهایی
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودمز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی
امروز دگر هستم دردی کشم و مستمدر بتکده بنشستم دین داده به ترسایی
نه محرم ایمانم نه کفر همی دانمنه اینم و نه آنم تن داده به رسوایی
دوش از غم فکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۸

 

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائیصورت نتوان بستن نقشی بدلارائی
با نرگس مخمورت بیمست ز بیماریبا زلف چلیپایت ترسست ز ترسائی
مجنون سر زلفت لیلی بدلاویزیفرهاد لب لعلت شیرین به شکر خائی
چون سرو سهی می‌کرد از قد تو آزادیمی‌داد بصد دستش بالای تو بالائی
آنرا که بود در سر سودای سر زلفتگردد چو سر زلفت سرگشته و سودائی
گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۶

 

در سیر چمن دیدم سرو چمن آرائیزیبا تن و اندامی رعنا قد و بالائی
در پرده عذار او در بسته گلستانیدر رمز دهان او سر بسته معمائی
ای عقل وداعم کن خوش خوش که درین ایامدل می‌بردم هر روز جائی به تماشائی
با آن که جهانگیرست شمشیر زبان مناز سحر خیالاتم در عرض تمنائی
در گوش دلم تکرار بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸۹

 

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل
ای صبر، همین بودت بازوی توانایی
در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران
تنها منم و آهی، آه از غم تنهایی
شبها منم و اشکی، وز خون همه بالین تر
عشق این هنرم فرمود، ار عیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ - غروب و مهتاب دریا

 

ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائییک چشمه و صد دریا فری و فریبائی
من زشتم و زندانی اما مه رخشندهدر پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی
افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمندغوغای شبابست و آشوب تماشائی
سیمای تو روحانی در آینه دریاستارزانی دریا باد این آینه سیمائی
زرکوب کواکب راخال رخ دریا کنبنگار چو میناگر این صفحه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » این گنبد مینائی این پستی و بالائی

 

این گنبد مینائی این پستی و بالائی

در شد بدل عاشق با این همه پهنائی

اسرار ازل جوئی بر خود نظری وا کن

یکتائی و بسیاری پنهانی و پیدائی

ای جان گرفتارم دیدی که محبت چیست

در سینه نیاسائی از دیده برون آئی

برخیز که فروردین افروخت چراغ گل

برخیز و دمی بنشین با لالهٔ صحرائی

عشق است و هزار افسون حسن است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۴

 

عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیبایی
ای عقل درین منزل مِن بعد چه می‌پایی
گر نه سر خود گیری در دستِ بلا مانی
تقصیر مکن خود را زنهار بننمایی
گر با تو مجازاتی بنیاد نهد خاموش
تسلیم و تسلّم کن در گفت نیفزایی
تو آن منگر کاوّل از ما خَلَقَ اللّهی
آن امر کزو فایض از اوّلِ مبدایی
عشق است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۱

 

در باغ چنین سروی کی خاست به رعناییبر چرخ چنین ماهی کی تافت به زیبایی
گر باده کنی در سر بر سینه زنی آتشور بوسه دهی بر لب در فتنه بیفزایی
حسنِ تو به هم برزد بنیادِ خردمندانعشق تو فرود آمد برخاست شکیبایی
در کار کشی ما را وز غم بکشی ما راتا کی ز جفا کاری تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۸

 

خون شد دل مجروحم در گوشه ی تنهایی
ای بخت نمی دانم تا کی به سرم آیی
صبری و دلی باید کز عهده برون آید
ور نی که تواند کرد از دوست شکیبایی
آرام نمیگیرد با خویش نمی آید
تا من چه کنم آخر با این دل سودایی
ای دوست امانم ده زین ورطه ی نومیدی
وی بخت خلاصم کن زین محنتِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری