گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶

 

در عشق سلیمانی من همدم مرغانمهم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتربرخوانم افسونش حراقه بجنبانم
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی‌هوشمهم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم
فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دمفریاد کز این حالت فریاد نمی‌دانم
زان رنگ چه بی‌رنگم زان طره چو آونگمزان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۷

 

این شکل که من دارم ای خواجه که را مانمیک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم
در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعمهم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم
جز گوش رباب دل از خشم نمالم منجز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم
چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرمطبعم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۲

 

آن دوست که من دارم وان یار که من دانمشیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر رابنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت مجموعه زیباییمجموع چه غم دارد از من که پریشانم
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود منچون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم
با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

 

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانممگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شدجان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانیبا من تو وفا نکنی من طالع خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواریای کافر سنگین‌دل آخر نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶

 

آن دوست که می‌بینم، آن دوست که می‌دانمتا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم
در آینه جز رویی ننمود مرا، زین روای کاج! بدانم تا: بر روی که حیرانم؟
هر چند که میران را از مورچه عار ایداو گوید و من گویم، چون مور سلیمانم
چون شست به یکی رنگی نقش سبک و سنگیحکمی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶

 

ای دوستر از جانم زین بیش مرنجانم
گر زخم زنی شاید بر دیده گریانم
در نرد هوس خوبان بسیار مرا بردند
تا عشق تو می بازم خود هیچ نمی دانم
بر فرش وصال تو آن روز که پا کوبم
بر تارک عرش آید دستی که برافشانم
چون پای فراغت را در دامن صبر آرم
تا دست غمت نبود کوته ز گریبانم
پیوند غمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷

 

گر دست رسد روزی در پات سرافشانم
هر چند نثارت را لایق نبود جانم
پیش گل سیمینت چون شاخ خزان دیده
با این همه بی برگی از باد زرافشانم
گفتم که بجمعیت چون آب روانم کن
بادی که همی داری چون خاک پریشانم؟
شکر از تو بدین نعمت ذکریست که کم گویم
صبر از تو بدین طاقت کاریست که نتوانم
در کار تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۹۲

 

دردیده چه کار آید این اشک چو بارانمبردیده اگر جانا سروی چو تو ننشانم
خود را به سر کویت بدنام ابد کردمازهر چه جز این کردم از کرده پشیمانم
جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسهگویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم
گر با تو غمی گویم در خواب کنی خود رااین درد دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۲

 

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم
بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم
خود را به سر کویت بدنام ابد کردم
از هر چه جز این کردم، از کرده پشیمانم
جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسه
گویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم
از تیغ جفایم کش بی هیچ دیت، زیرا
زین بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی