گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم

گر زخم زنی شاید بر دیده گریانم

در نرد هوس خوبان بسیار مرا بردند

تا عشق تو می‌بازم خود هیچ نمی‌دانم

بر فرش وصال تو آن روز که پا کوبم

بر تارک عرش آید دستی که برافشانم

چون پای فراغت را در دامن صبر آرم

تا دست غمت نبود کوته ز گریبانم

پیوند غمت ما را ببرید ز شادی‌ها

من کند بدم عشقت مالید بر افسانم

گفتی چه شود دانی کز مشک سیه گردی

بر عارضم افشاند این زلف پریشانم

یعنی که محقق دان نسخ همه خوبان را

چون گرد عذار آمد آن خط چو ریحانم

در کارگه وصلت گر نیست مرا کاری

هم دولت من روزی کاری بکند دانم

بخت من مسکین بین کز دولت عشقت من

سعدی دگر گشتم زآن روی گلستانم

گویند که می دارد دل خسته تو را؟ گویم

این دوست که من دارم و آن یار که من دانم