گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۲

 

برخیز و صبوح را برانگیزجان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفانبا آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آبما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت در این قنینه‌ستگر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلیمرگ جعلست در عبربیز
مجلس چمنیست و گل شکفتهای ساقی همچو سرو برخیز
این جام مشعشع آنگهی شرمساقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۳

 

من از سخنان مهرانگیزدل پر دارم ز خواب برخیز
ای آنک رخ تو همچو آتشیک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شدای شیر به خون من درآمیز
با یارک خود بساز پنهانمستیز به جان تو که مستیز
تسلیم قضا شدم ازیرامانند قضا تو تندی و تیز
بنگر که چه خون دل گرفتستبر گرد قبام چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۳

 

خوش وقت صبوحیان شب‌خیز
بر دست گرفته آتش تیز
آتش نه که آب زندگانی
آبی است ولیکن آتش انگیز
تلخی و هزار جان شیرین
جانی و هزار ملک پرویز
ای دوست بیا به‌رغم دشمن
گر خون من است در قدح ریز
تا می به معاد خود رسد باز
با خون دل منش برآمیز
ناگه گیرد اجل گریبان
از دامن دوستان درآویز
پرهیز مکن ز می بیاموز
عیش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری