گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۸

 

امروز خوش است دل که تو دوشخون دل ما بخورده‌ای نوش
ای دوش نموده روی چون ماهو امروز هزار شکل و روپوش
دل سجده کنان به پیش آن چشمجان حلقه شده به پیش آن گوش
هر لحظه اشارتی که هش دارهش می‌خواهی ز مرد بی‌هوش
سرنای توام مرا تو گوییمن در تو فرودمم تو مخروش
از بیم تو گشته شیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۱

 

ما نعره به شب زنیم و خاموشتا درنرود درون هر گوش
تا بو نبرد دماغ هر خامبر دیگ وفا نهیم سرپوش
بخلی نبود ولی نشایداین شهره گلاب و خانه موش
شب آمد و جوش خلق بنشستبرخیز کز آن ماست سرجوش
امشب ز تو قدر یافت و عزتبر دوش ز کبر می‌زند دوش
یک چند سماع گوش کردیمبردار سماع جان بی‌هوش
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۶

 

رفتی و نمی‌شوی فراموشمی‌آیی و می‌روم من از هوش
سحر است کمان ابروانتپیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تا ببوسمچون دست نمی‌رسد به آغوش
جور از قبلت مقام عدل استنیش سخنت مقابل نوش
بی‌کار بود که در بهارانگویند به عندلیب مخروش
دوش آن غم دل که می‌نهفتمباد سحرش ببرد سرپوش
آن سیل که دوش تا کمر بودامشب بگذشت خواهد از دوش
شهری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷

 

ترسا بچهٔ شکر لبم دوشصد حلقهٔ زلف در بناگوش
صد پیر قوی به حلقه می‌داشتزان حلقهٔ زلف حلقه در گوش
آمد بر من شراب در دستگفتا که به یاد من کن این نوش
در پرده اگر حریف ماییچون می‌نوشی خموش و مخروش
زیرا که دلی نگشت گویاتا مرد زبان نکرد خاموش
دل چون بشنود این سخن زودناخورده شراب گشت مدهوش
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

در عشق تو ای نگار خاموشبفزود مرا غمان و شد هوش
من عشق ترا به جان خریدمتو مهر مرا به یاوه مفروش
هرگز نشود غمت ز یادمتو نیز مرا مکن فراموش
شد خواب ز چشم من رمیدهتا هست غم توام در آغوش
ما را چه کشی به چشم آهویمار ا چه دهی تو خواب خرگوش
آویخته شد دلم نگون سارهمچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸

 

ای زلف تو تکیه کرده بر گوشای جعد تو حلقه گشته بر دوش
ای کرده دلم ز عشق مفتونوی کرده تنم ز هجر مدهوش
چون رزم کنی و بزم سازیای لاله رخ سمن بناگوش
گویند ترا مه قدح گیرخوانند ترا بت زره پوش
گیرم که مرا شبی به خلوتتا روز نگیری اندر آغوش
نیکو نبود که بی گناهییک باره مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

کردم گذری به میکده دوشسبحه به کف و سجاده بر دوش
پیری به در آمد از خراباتکین جا نخرند زرق، مفروش
تسبیح بده، پیاله بستانخرقه بنه و پلاس درپوش
در صومعه بیهده چه باشی؟در میکده رو، شراب می‌نوش
گر یاد کنی جمال ساقیجان و دل و دین کنی فراموش
ور بینی عکس روش در جامبی‌باده شوی خراب و مدهوش
خواهی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

ای جز می مشک بر سر دوشاز زخم دلم مکن فراموش
امشب به کنار من توان خفتکز دست غمت نخفته‌ام دوش
من شب همه شب نشسته بیدارآهوی تو مست خواب خرگوش
از روی تو پرده برفکندندوز راز دلم فتاد سرپوش
ای خواجه بخر به هیچم آخرور بی‌هنرم دوباره بفروش
بالای خوشت بلای جان استوقتی که نباشدم در آغوش
خامی نرود ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۲۱

 

دزدانه در آمد از درم دوشافگنده کمند زلف بردوش
برخاستم و فتادم از پایچون او بنشست رفتم از هوش
آن نرگس نیم مست جادوشآهو بره‌ای به خواب خرگوش
هر کس که ببیندت به یک روزملک دو جهان کند فراموش
بی روی تو نوش می شود نیشو ز دست تو نیش می‌شود نوش
یک حلقه به گوش خسرو اندازکوبندهٔ تست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴۸

 

دزدانه در آمد از درم دوش
افگنده کمند زلف بر دوش
برخاستم و فتادم از پای
چون او بنشست، رفتم از هوش
گشتم به نظاره جمالش
حیران و خراب و مست و بیهوش
آن نرگس نیم مست جادوش
آهوبره ای به خواب خرگوش
هر کس که ببیندت به یک روز
ملک دو جهان کند فراموش
بی روی تو نوش می شود نیش
وز دست تو نیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۸۳

 

از جام و حباب آب می نوش
می‌ نوش چو عارفانه و می‌ پوش
گویی چه کنم چه چاره سازم
در راه خدا به جان همی کوش


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۸۶

 

از جام حباب آب می نوش
می نوش چو عارفان و می نوش
گوئی چه کنم چه چاره سازم
در راه خدا به جان همی کوش


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

آن زلف نگر بر آن بر و دوش
وان خط سیه بر آن بناگوش
هر دو شده پیش ماه و خورشید
مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش
بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش
چون عنبر و مشک‌دوش بر دوش
آن داده به عاشقان غم و درد
وین برده زعاقلان دل و هوش
سنبل خط و لاله رخ نگاری است
آن ماه سمنبر گل آغوش
از سنبل اوست نوش من زهر
وز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۶

 

با شمع درآمد از درم دوش
می در سر و سر ز می پر از جوش
افکند کمند مشک بر عاج
یعنی که نغوله بر بنا گوش
پر بر کف من نهاد جامی
گوشم بگرفت و گفت هین نوش
گفتم به یکی معاف دارم
گفت این چه سخن یکی دگر نوش
القصه چو کاله جوش ره یافت
در کاسه کله دعا گوش
فریاد برآمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۷

 

آمد بر من نگار من دوش
افکنده دو زلف شست بر دوش
با من به عتاب و ناز می گفت
ای کرده وفا و عهد فرموش
گویی ز کجایی و چرایی
با مدعیان ما هم آغوش
من می خورم از تو زهر غصه
تو می به خلاف من کنی نوش
تقصیر نمی کنی چو مردان
در نقض وفا و عهد می کوش
شرمت نبود ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۵

 

آن موی بریده بر بنا گوش
کشته ست مرا و کرده مدهوش
نغزت برِ روی و غمزه و چشم
خوبست سرِ دست و بازو و دوش
گر می خواهی که عالمی خلق
زان زلف کنند حلقه در گوش
مِعجر بنه از سر و کله دار
دُرّاعه بیفکن و قبا پوش
ای ترک پری صفت حدیثی
زین هندوی خود به لطف بنیوش
بوسی که هزار جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۶

 

ای زلف تو تکیه کرده بر گوش
وی جعد تو حلقه گشته بر دوش
ای کرده تنم ز عشق مفتون
وی کرده ولم ز رنج مدهوش
چون رزم کنی و بزم سازی
ای لاله رخ سمن بنا گوش
گویند ترا مه قدح گیر
خوانند تورا بت زره پوش
گیرم که شبی مرا به خلوت
تا روز نگیری اندر آغوش
نیکو نبود که بیگناهی
یک باره کنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۹

 

خوش عالم عاقلان مدهوش
خوش وقت سخن وران خاموش
با عشق خوش است خاصه مفرد
با یار خوش است خاصه مدهوش
مردان که در آمدند بی چشم
از خانه برون شدند بی گوش
رسوا شد و فاش هرکه برداشت
از خوان چه‌ ی سرّ دوست سرپوش
کی طاقت بار عشق دارند
نازک دلکان بی تن و توش
گو دور شو از مصاف بد دل
ور نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۶۶

 

میمون و مبارک است شاها
عزمت که جهان ازوست پر جوش
ای چتر تو را گرفته هر دم
از بهر شرف هوا در آغوش
در موج سپاه ذره فوجت
خورشید سزد به جای چاووش
بیداری دولتت فکنده
در دیده فتنه خواب خرگوش
چون جبهت فرخ تو دیده
مه را بشکسته طرف شب یوش
در مدح تو نفس ناطقه کیست؟
گنگی به زبان عجز خاموش
از بهر مدد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی