لیلی پسِ پردهٔ عماری
در پردهدری ز پردهداری
از پردهٔ نام و ننگ رفته
در پردهٔ نای و چنگ رفته
نقل دهن غزلسرایان
ریحانی مغز عطرسایان
در پردهٔ عاشقان خنیده
زخم دف مطربان چشیده
افتاده چو زلف خویش در تاب
بیمونس و بیقرار و بیخواب
مجنون رمیده نیز در دشت
سرگشته چو بخت خویش میگشت
بیعذر همیدوید عذرا
در موکب وحشیان صحرا
بوری به هزار زور میراند
بیتی به هزار درد میخواند
بر نجد شدی ز تیز وجدی
شیخانه ولی نه شیخ نجدی
بر زخمهٔ عشق کوفتی پای
وز صدمهٔ آه روفتی جای
هر عاشق کآه وی شنیدی
هر جامه که داشتی دریدی
از نرمدلان مُلک آن بوم
بود آهنی آبداده چون موم
نوفل نامی که از شجاعت
بود آن طرفش به زیر طاعت
لشگرشکنی به زخم شمشیر
در مِهر غزال و در غضب شیر
هم حشمتگیر و هم حشمدار
هم دولتمند و هم درمدار
روزی ز سرِ قوی سلاحی
آمد به شکار آن نواحی
در رخنهٔ غارهای دلگیر
میگشت به جستجوی نخجیر
دید آبِلهپایْ دردمندی
بر هر مویی ز مویه بندی
محنتزدهای غریب و رنجور
دشمن کامی ز دوستان دور
وحشی شده از میان مردم
وحشی دو سه اوفتاده در دُم
پرسید ز خوی و از خصالش
گفتند چنانکه بود حالش
کز مِهرِ زنی بدین حزینی
دیوانه شد اینچنین که بینی
گردد شب و روز بیتگویان
آن غالیه را ز باد جویان
هر باد که بوی او رسانَد
صد بیت و غزل بدو بخواند
هر ابر کزان دیار پوید
شعری چو شکر بدو بگوید
آیند مسافران ز هر بوم
بینند در این غریب مظلوم
آرند شراب یا طعامی
باشد که بدو دهند جامی
گیرد به هزار جهد یک جام
وآن نیز به یاد آن دلارام
در کار همه شمارش این است
این است شمار کارش این است
نوفل چو شنید حال مجنون
گفتا که ز مردمی است اکنون
کاین دلشده را چنانکه دانم
کوشم که به کام دل رسانم
از پشت سمندِ خیزران دست
ران بازگشاد و بر زمین جست
آنگاه ورا به پیش خود خواند
با خویشتنش به سفره بنشاند
میگفت فسانههای گرمش
چندانکه چو موم کرد نرمش
گوینده چو دید کان جوانمرد
بیدوست نوالهای نمیخورد
هرچ آن نه حدیث دوست بودی
گر خود همه مغز، پوست بودی
از هر نمطی که قصه میخواند
جز در لیلی سخن نمیراند
وان شیفتهٔ ز رَه رمیده
زآنها که شنیده آرمیده
خوشدل شد و آرمید با او
هم خورد و هم آشمید با او
با او به بدیهه خوش درآمد
چون دید حریف خوش برآمد
میزد جگرش چو مغز برجوش
میخواند قصیدههای چون نوش
بر هر سخنی به خندهٔ خَوش
میگفت بدیههای چو آتش
وآن چربسخن به خوش جوابی
میکرد عمارت خرابی
کز دوری آن چراغ پرنور
هان تا نشوی چو شمع رنجور
کاو را به زر و به زور بازو
گردانم با تو هم ترازو
گر مرغ شود هوا بگیرد
هم چنگ منش قفا بگیرد
گر باشد چون شراره در سنگ
از آهنش آورم فرا چنگ
تا همسر تو نگردد آن ماه
از وی نکنم کمند کوتاه
مجنون ز سر امیدواری
میکرد به سجده حقگزاری
کاین قصه که عطرسای مغز است
گر رنگ و فریب نیست نغز است
او را به چو من رمیدهخویی
مادر ندهد به هیچ رویی
گل را نتوان به باد دادن
مهزاده به دیوزاد دادن
او را سوی ما کجا طواف است؟
دیوانه و ماه نو گزاف است
شُستند بسی به چارهسازی
پیراهن ما نشد نمازی
کردند بسی سپیدسیمی
از ما نشد این سیهگلیمی
گر دست ترا کرامتی هست
آن دسترسی بوَد نه زین دست
اندیشه کنم که وقت یاری
در نیمه رهم فروگذاری
ناآمده این شکار در شست
داری ز من و ز کار من دست
آن باد که این دهلزبانی
باشد تهی از تهیمیانی
گر عهد کنی بدانچه گفتی
مزدت باشد که راه رُفتی
ور چشمهٔ این سخن سراب است
بگذار مرا، ترا ثواب است
تا پیشهٔ خویش پیش گیرم
خیزم پی کار خویش گیرم
نوفل ز نفیرِ زاری او
شد تیزعنان به یاری او
بخشود بر آن غریب همسال
همسال تهی نه، بلکه هم حال
میثاق نمود و خورد سوگند
اول به خدایی خداوند
وانگه به رسالت رسولش
کهایماندهِ عقل شد قبولش
کز راه وفا به گنج و شمشیر
کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر
نه صبر بود نه خورد و خوابم
تا آنچه طلب کنم بیابم
لیکن به توام توقعی هست
کز شیفتگی رها کنی دست
بنشینی و ساکنی پذیری
روزی دو سه دل به دست گیری
از تو دل آتشین نهادن
وز من درِ آهنین گشادن
چون شیفته، شربتی چنان دید
در خوردن آن نجات جان دید
آسود و رمیدگی رها کرد
با وعدهٔ آن سخن وفا کرد
میبود به صبر پای بسته
آبی زده آتشی نشسته
با او به قرارگاه او تاخت
در سایهٔ او قرارگه ساخت
گرمابه زد و لباس پوشید
آرام گرفت و باده نوشید
بر رسم عرب عمامه در بست
با او به شراب و رود بنشست
چندین غزل لطیفپیوند
گفت از جهت جمال دلبند
نوفل به سرش ز مهربانی
میکرد چو ابر دُرفشانی
چون راحت پوشش و خورش یافت
آراسته شد که پرورش یافت
شد چهرهٔ زردش ارغوانی
بالای خمیده خیزرانی
وآن غالیهگون خط سیاهش
پرگار کشید گردِ ماهش
زآن گل که لطافت نفس داد
باد آنچه ربود باز پس داد
شد صبح منیر باز خندان
خورشید نمود باز دندان
زنجیریِ دشت شد خردمند
از بندی خانه دور شد بند
در باغ گرفت سبزه آرام
دادند بهدست سرخگل جام
مجنون به سکونت و گرانی
شد عاقل مجلس معانی
وان مهتر میهمان نوازش
میداشت به صد هزار نازش
بیطلعت او طرب نمیکرد
می جز به جمال او نمیخورد
ماهی دو سه در نشاطکاری
کردند به هم شرابخواری
روزی دو به دو نشسته بودند
شادی و نشاط میفزودند
مجنون ز شکایت زمانه
بیتی دو سه گفت عاشقانه
کای فارغ از آه دودناکم
بر بادِ فریب داده خاکم
صد وعدهٔ مهر داده بیشی
با نیم وفا نکرده خویشی
پذرفته که پیشت آورم نوش
پذرفتهٔ خویش کرده فرموش
آورده مرا به دلفریبی
وا داده بهدست ناشکیبی
دادیم زبان به مهر و پیوند
و امروز همیکنی زبان بند
صد زخم زبان شنیدم از تو
یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل رخت بربست
دریاب و گرنه رفتم از دست
دلداریِ بیدلی نمودن
وانگه به خلاف قول بودن
دور اوفتد از بزرگواری
یاران به از این کنند یاری
قولی که در او وفا نبینم
از چون تو کسی روا نبینم
بییار منم ضعیف و رنجور
چون تشنه ز آب زندگی دور
شرط است به تشنه آب دادن
گنجی به ده خراب دادن
گر سلسلهٔ مرا کنی ساز
ورنه، شده گیر شیفته باز
گر لیلی را به من رسانی
ورنه نه من و نه زندگانی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: نوفل به مجنون برخورد میکند و با مشاهده حال نزار او به دادخواهی میشتابد. مجنون در دشت سرگردان و بیتاب است و نوفل به خاطر مهربانی و انسانیتش تصمیم میگیرد به او کمک کند. او به مجنون نان و آب میدهد و با او به گفتگو مینشیند. مجنون از غم و عشقش میگوید و نوفل با او همدردی میکند و تلاش میکند او را آرام کند. در این دیدار، رابطهای عمیق میان آن دو شکل میگیرد که از دردهای عاشقانه مجنون آغاز شده و به دوستیهای عمیقتر منجر میشود. این دو همزمان با یادآوری عشق مجنون، به نشاط و آرامش میرسند.
هوش مصنوعی: لیلی در پس پردهٔ اتاقی (عماری) پنهان است و در حالت زیبایی و ناز به پردهدری (به سمت مجنون) مشغول است.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به آنکه شخص از موضوعات پر حاشیه مانند نام و ننگ فراتر رفته و به سمت هنر و زیباییهای معنوی مانند نای (ساز موسیقی) و چنگ (نوعی ساز شبیه به هوا) حرکت کرده است. به عبارتی، فرد از دغدغههای دنیوی و غم و اندوه رها شده و به لذتهای روحانی میپردازد.
هوش مصنوعی: غزلسرایان مانند ریحان هستند که دهن و زبانشان لطیف و خوشبوست، و در عین حال افرادی که عطر میسازند عطر و بوی خوش را از مغز خود استخراج میکنند. این بیت به هنرمندی شاعران و توانایی آنها در خلق شعرهای زیبا و دلنشین اشاره دارد.
(لیلی) در موسیقی و ترانههای عاشقان معروف شده بود و مطربان با نامش دف میزدند. خُنیده: خوانده شده (پهلویست)، یعنی مطربان نام او را در آهنگها و آوازها میخواندند.
هوش مصنوعی: مجنون همچون زلف خود، در بیمونس بودن و بیقراری و بیخوابی، به حالتی آشفته و بدون آرامش افتاده است.
هوش مصنوعی: مجنون که نگران و فراری است، در دشت سرگردان مانند بخت و سرنوشتش میچرخد.
هوش مصنوعی: عذرا، بدون هیچ بهانهاید، در جمع وحشیان صحرا میدوید.
هوش مصنوعی: بوری، که به احتمال زیاد اشاره به زنی به نام "عذرا" دارد، با تمام قدرتش به سمت مجنون میدود و در این حال، در دلش هزار درد و غم دارد که او را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: بر اثر وجد و شوق شدید، به سرزمینی به نام نجد رفتی، اما تو به شیخ نجد مثل کسی که در حال خرید و فروش شترهاست، رفتار نکردی.
هوش مصنوعی: تو بر اثر عشق، با درد و ناراحتی بسیار به زمین افتادی و از اثر آهم به جای دیگری منتقل شدی.
هوش مصنوعی: هر عاشق که صدای آه او را شنیدی، هر لباسی که بر تن داشت، پاره کردی.
هوش مصنوعی: مردم آن سرزمین از دلهای نرم و لطیفی برخوردارند، همانند آهنی که با آب نرم شده و به شکل موم درآمده است.
هوش مصنوعی: نوفل، که به شجاعت معروف بود، از طرف دیگر تحت فرمانبرداری قرار داشت.
هوش مصنوعی: نوفل با قدرت و شجاعت خود مانند یک لشکر زننده عمل میکند و همزمان در عشق لیلی به آرامی و زیبایی غزالها را تحت تأثیر قرار میدهد و در خشم و قدرت مانند شیر است.
هوش مصنوعی: او هم قدرت و عظمت دارد و هم دارای غلامان و خدمتکاران است؛ هم ثروتمند و دارندهٔ مال و امکانات است و هم میتواند از داراییاش استفاده کند.
هوش مصنوعی: روزی از طرف قوی و نیرومند، سلاحی برای شکار به آن مناطق آمد.
هوش مصنوعی: مجنون در غارهای تاریک و ناراحت به دنبال شکار میگشت.
هوش مصنوعی: مجنون در آغوش دردی است که بهخاطر غم و اندوهش، بهطور پیوسته و بیوقفه گریه میکند و آثار غم و مصیبتش بر هر موی سرش نمایان است.
هوش مصنوعی: مجنون، که فردی غریب و رنجور است، به خاطر افکار و مشکلاتش از دوستانش فاصله دارد و در درد و محنت به سر میبرد.
وحشی دو سه: دو سه حیوان وحشی.
هوش مصنوعی: پرسید از ویژگیها و خصوصیات او، گفتند که حالش اینگونه بود.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق زنی، مجنون به این حد اندوهگین و دیوانه شده که میبینی.
هوش مصنوعی: شب و روز، شاعران به یاد او (لیلی) آن عطر خوش را مانند بادی که آن را میآورد، سرودهها و اشعار زیادی خواهند گفت.
هوش مصنوعی: هر بادی که بوی لیلی را با خود بیاورد، هزاران بیت و غزل عاشقانه به او تقدیم میکند.
برای هر ابری که از آسمان و سوی منزل لیلی میرسد شعری شیرین و خوش میخواند و میسراید.
هوش مصنوعی: مسافران از هر سرزمینی میآیند و در این دیار غریب و بیکسی، مظلومیت مجنون را مشاهده میکنند.
جام در اینجا یعنی کاسه. یعنی کاسهای غذا یا نوشیدنی به او میدهند و تعارف میکنند.
اما با هزار جهد و اصرار یک جام از (غذا یا آب و نوشیدنی) میگیرد آن هم به یاد دلارام و معشوقش.
هوش مصنوعی: در زندگی، توجه به تعداد و اندازه چیزها اهمیت دارد و این همان چیزی است که در مورد کار مجنون نیز صدق میکند.
هوش مصنوعی: نوفل وقتی حال مجنون را شنید، گفت که اکنون او (مجنون) از روی انسانیت و نوعدوستی به این وضعیت دچار شده است.
هوش مصنوعی: نوفل میگوید: من تلاش میکنم تا این دلباخته را به آرزویش برسانم، چون میدانم چقدر برای او مهم است.
خیزراندست صفت اسب و سمند است.
هوش مصنوعی: در اینجا نوفل، مجنون را به پیش خود فرا میخواند و او را با خود به سفرهاش میبرد تا نشسته و همراهش تناول کند.
هوش مصنوعی: نوفل میگفت که داستانهای عاشقانه و جذاب لیلی را آنقدر با شوق و حرارت تعریف میکند که مانند موم، تأثیرگذار و نرم میشود.
هوش مصنوعی: گوینده وقتی دید آن جوانمرد (مجنون) بدون دوست (لیلی) هیچ غذایی نمیخورد، متوجه شد که حال او چقدر بد است.
هوش مصنوعی: هر چه را که دربارهٔ دوست نباشد، حتی اگر تمام وجود و لذات زندگی باشد، برای مجنون بیمحتوا و بیارزش است.
هوش مصنوعی: هر نوع داستانی که او میگوید، فقط دربارهٔ لیلی صحبت میکند و به هیچ موضوع دیگری اشاره نمیکند.
هوش مصنوعی: مجنون که به خاطر عشق لیلی مدهوش و رنجور شده، به کسی محبوب خود دل بسته و از آنها که به او خبر دادهاند و میدانند در عشق او چه احساسی دارد، دوری میگزینند.
هوش مصنوعی: خوشحال و آرام شد و با او خوش گذراند و در کنار هم غذا خوردند و آش shared کردند.
هوش مصنوعی: مجنون با نوفل خوب کنار آمد و خوشحال شد، زیرا وقتی او را دید، متوجه شد که حریفش در حال خوشی است و روحیهاش خوب است.
هوش مصنوعی: مجنون به شدت ناراحت و غمگین بود و در حالی که قلبش جریحهدار شده بود، به شعر خواندن مشغول شد و قصیدههایی زیبا و دلپذیر همچون نوش (شراب) سرود.
هوش مصنوعی: او در پاسخ به هر سخن، با خندهای دلنشین و خوش، بداههگویی میکرد که مانند آتش، سریع و تاثیرگذار بود.
هوش مصنوعی: او که سخنهای شیرین و چرب میزد، به خوبی و با شیوهای مؤدبانه به جواب دادن میپرداخت، اما در واقع دلش همچنان خراب و غمگین بود.
هوش مصنوعی: از دوری آن روشنای پرنفوذ، آگاه باش که ممکن است دلت به اندازه شمعی که میسوزد و رنج میکشد، دردناک شود.
هوش مصنوعی: من با ثروت و قدرت خود، کسی را که از نظر ارزش با تو برابر است به سمت تو میآورم.
هوش مصنوعی: اگر پرندهای در آسمان پرواز کند، بهجای آنکه به ارتفاع برود و آزادانه پرواز کند، من هم باید او را به دنبال خود بکشم و چنگالهای خود را به او بزنم.
هوش مصنوعی: اگر آن فرد مثل شرارهای در سنگ باشد، من آهنش را به چنگ میآورم.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم کمند خود را کوتاه کنم تا همسر تو، که مانند ماه زیباست، به کسی دیگری تعلق پیدا نکند.
هوش مصنوعی: مجنون از آغاز امیدواری خود، به خاطر شکرگزاری، سرش را به زمین میسایید و سجده میکرد.
هوش مصنوعی: این داستان، که بوی خوشی در مغز دارد، اگر چه ظاهری زیبا و فریبنده ندارد، اما حقیقتی گرانبها و ارزشمند است.
هوش مصنوعی: مادر او (مجنون) را به کسی مثل من (نوفل) که رمیده و بیثبات است، هیچگاه نخواهد داد.
هوش مصنوعی: نمیتوان گل را به باد سپرد، چرا که فرزند ماه (مجنون) نباید به فرزند دیو (مادرش لیلی) سپرده شود.
هوش مصنوعی: حضور او برای ما چه فایدهای دارد؟ شخصی چون مجنون که عاشق است، مانند ماه نو میدرخشد و بیمورد است.
هوش مصنوعی: بسیار تلاش کردند تا با چارهاندیشی و تدبیری، پیراهن ما را تمیز و پاکیزه کنند، ولی نتیجهای حاصل نشد و هیچ چیزی تغییر نکرد.
هوش مصنوعی: بسیار تلاش کردند تا پیراهن ما را تمیز کنند، اما هیچکدام از این کوششها باعث نشد که این حجاب سیاه از ما جدا شود.
هوش مصنوعی: اگر تو کرامت و بزرگی از خودت داری، باید به واسطهٔ دست تو به آن دسترسی پیدا کرد، نه از طریق این دست بیارزش.
اندیشه کنم که: میترسم که
هوش مصنوعی: شکار نرسیدهای که در دست توست، نه از من و نه از کار من است.
هوش مصنوعی: بادهایی که صدای دهل را پخش میکنند، بیمعنا و تو خالی از هر گونه معنا و محتوا هستند.
هوش مصنوعی: اگر به وعدهای که دادهای عمل کنی، پاداش آن را خواهی گرفت و به هدفی که داری خواهی رسید.
اگر این (وعدههایت)، وعده پوچ و سراب است، (همین حالا دست بردار و مرا بحال خود) بگذار که این کار، ثواب دارد.
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم که به کار خود ادامه دهم و برای انجام مسئولیتهایم تلاش کنم.
هوش مصنوعی: نوفل به خاطر صدای ناله و گریه مجنون بیدرنگ و با شتاب برای کمک به او آماده شد.
هوش مصنوعی: نوفل به مجنون، که غریبهای است و همسن اوست، بخشید و عذرش را پذیرفت، زیرا نه فقط او را از حسرت و پریشانی رهایی داد، بلکه حال او را نیز درک کرد و با او همدل شد.
میثاق نمود: پیمان بست، قول داد.
هوش مصنوعی: سپس به رسالت پیامبرش که ایمان و عقل را به او تقدیم کرد، پذیرفته شد.
هوش مصنوعی: از راه وفا و صداقت تلاش میکنم به گنج و ثروت برسم، نه به مانند گرگ که فریبکارانه عمل میکند، بلکه همچون شیر با شجاعت و قدرت.
هوش مصنوعی: نه صبر دارم و نه وقفهای برای خوردن و خوابیدن، تا زمانی که آنچه را میطلبم پیدا کنم.
هوش مصنوعی: اما از تو توقعی دارم که از این شیفتگی و عشق رهایم کنی.
ساکنی پذیری: آرام بگیری، بیتابی نکنی.
هوش مصنوعی: عاشق تو با دل پرشور و پرآتش به تو عشق میورزد و تو در مقابل، در دل خود را به روی او میبندی و در برابرش مقاومتی آهنین داری.
هوش مصنوعی: چون مجنون (شخصیت اصلی داستان) به لیلی (معشوقهاش) عشق خالصی دارد، وقتی شربت عشق او را میبیند، آن را چون داروی نجاتبخش برای جان خود میداند.
هوش مصنوعی: مجنون از آشفتهحالی و ناراحتی نجات یافت و با وعدهای که به او داده شده بود، به او آرامش و امید رسید.
هوش مصنوعی: مجنون به خاطر صبر و آرامش خود به طور دائمی در مکانی نشسته است که جایی برای پرورش احساسات و اشتیاق او به لیلی فراهم نکرده و این آتش عشق او را میسوزاند.
هوش مصنوعی: مجنون به جانب سرزمین لیلی رفت و در سایهٔ او به مکانی استراحت کرد و به نوعی آشیانهای برای خود درست کرد.
هوش مصنوعی: نوفل در جایی اقامت کرد، لباسهای شیک به تن کرد و بعد از مدتی استراحت، شروع به نوشیدن شراب کرد.
هوش مصنوعی: بر اساس سنت عرب، عمامهای را به نشانهٔ احترام به سر مجنون بست و با او در کنار رودخانه و در حال نوشیدن شراب نشسته است.
هوش مصنوعی: نوفل چندین غزل زیبا و عاشقانه در وصف زیبایی معشوقهاش سرود.
هوش مصنوعی: نوفل به خاطر مهربانیاش با مجنون مانند ابری است که باران میافشاند و محبت خود را پخش میکند.
هوش مصنوعی: وقتی مجنون آرامش و محبت را در آغوش لیلی پیدا کرد، خود را منظم و زیبا کرد، زیرا به او عشق و پرورش جدیدی بخشیده شده بود.
هوش مصنوعی: چهرهٔ زرد او (مجنون) به رنگ ارغوانی تبدیل شد و بالای سرش مانند خوشهٔ درخت خیزران خمیده شده است.
هوش مصنوعی: موهای مشکی و زیبا او مانند خطی است که با دقت و ظرافت دور ماه کشیده شده است.
هوش مصنوعی: از آن گلی که بوی خوشش باعث لطافت و تازگی هوا شد، باد همهی آنچه را که از آن گرفته، دوباره به آن برگرداند.
هوش مصنوعی: صبح روشن و زیبایی فرا رسیده است و خورشید مانند کسی که دوباره لبخند میزند، چهرهاش را نمایان کرده و تابش خود را آشکار کرده است.
هوش مصنوعی: مجنون که به خاطر عشق لیلی از خانه دور مانده، حالا در دشت آزاد شده و به خردمندی و دانایی رسیده است. او از بند و زنجیرهای خانگی آزاد شده و در طبیعت خود را مییابد.
هوش مصنوعی: در باغ، سبزه را با طراوت و آرامش کنار هم گذاشتند و به دست گلهای سرخ، جامی دادند.
هوش مصنوعی: مجنون با آرامش و سنگینی به تفکر در موضوعات عمیق و معنوی پرداخت و به عقل و دانایی رسید.
هوش مصنوعی: مجنون به ملاقات نوفل که شخصیت برجستهای است، میرود و او با گرمی و مهربانی از مجنون پذیرایی میکند و این پذیرایی با زرق و برق و ناز و فریبندگی خاصی انجام میشود.
هوش مصنوعی: بسیاری از خوشیها و شادیها بدون زیبایی و چهرهی دلفریب او برای مجنون معنایی ندارد و او هیچ شرابی جز به خاطر زیبایی او نمینوشد.
هوش مصنوعی: دو یا سه ماهی با نشاط در کنار هم به خوشگذرانی مشغول شدند و شراب نوشیدند.
هوش مصنوعی: دو نفر نشسته بودند و با هم خوشحالی میکردند و هر لحظه شادی و نشاط آنها بیشتر میشد.
هوش مصنوعی: مجنون از مشکلات و ناملایمات روزگار شکایت کرده و در این حال دو یا سه بیت عاشقانه سروده است.
هوش مصنوعی: ای آنکه از درد و گداز من بیخبر و بیتوجهی، من به خاطر فریبهای زندگی به حالتی خراب و بیسروسامان افتادهام.
هوش مصنوعی: اگرچه وعدههای محبت زیادی داده، اما با کمترین وفا در عمل هیچ پیوندی برقرار نکرده است.
هوش مصنوعی: او قبول کرده که برای تو بادهای بیاورم، اما بادهای که برای خود او بوده و فراموش کرده است.
هوش مصنوعی: مرا به کسی که دلربایی میکند آوردهاند و در دستان کسی واگذار کردهاند که نمیتواند احساساتش را کنترل کند.
هوش مصنوعی: ما در گذشته به دوستی و ارتباط محبتآمیز با تو زبان میگشودیم، اما حالا تو با رفتار خود ما را بیزبان کردهای و نتوانستهایم چیزی بگوییم.
هوش مصنوعی: من از تو بارها سخنان آزاردهنده و کنایهآمیز شنیدم، اما هرگز از تو هیچ حمایت و تسلّیای ندیدم.
هوش مصنوعی: صبرم به پایان رسیده و عقل و خرد من از من رفته است، تو مرا دریاب که اگر نکنید، از دست خواهی رفت.
مصرع اول یعنی امیدوار کردن یک بیدل عاشق.
هوش مصنوعی: بهتر است یاران از دوری و بزرگواری او دست بکشند و در یاریاش از این خوبتر عمل کنند.
هوش مصنوعی: من هر قولی که از طرف کسی مثل تو وفا نداشته باشد، از کسی دیگر هم قبول نخواهم کرد.
هوش مصنوعی: من بدون یاری، ضعیف و رنجکشیدهام مانند فردی که از آب زندگی دور است و تشنه است.
هوش مصنوعی: آب دادن به تشنه شرط و لازمه است، همچنان که باید به کسی که در زندگی دچار مشکلات است، کمک و نعمتی ارزانی کرد.
هوش مصنوعی: اگر تو زنجیرهٔ محبت مرا به هم بزنی و از آن جدا کنی، در غیر این صورت، دیگر شیفتهٔ کسی نخواهم بود و به حالت قبلی باز نخواهم گشت.
هوش مصنوعی: اگر لیلی را به من برسانی، در غیر این صورت نه من و نه زندگیام برایم ارزشی نخواهد داشت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.