گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲

 

ای رشگ بتان به کج کلاهیقربان سرت شوم اللهی
تو بسته میان به کشتن منمن بسته کمر به عذرخواهی
روی تو ز باده ارغوانیرخسارهٔ من ز غصه کاهی
من خورده قسم به عصمت توتو داده به خون من گواهی
ماهی تو درین لباس شبرنگیا آب حیات در سیاهی
گویند که ماهی و نگویندوصف مه روی تو کماهی
ابرو بنما و رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱۹

 

ای آنکه تمام هم چو ماهی
با زلف چو چتر پادشاهی
مردم ز برای نقش و زلفت
از دیده برون کشد سیاهی
گر خط سیاه خود ببینی
بر مشک دهی به خون گواهی
ای زلف ترت مراغه کرده
بر روی تو چون در آب ماهی
آخر چه شود گر از لب خویش
یک بوسه برای من بخواهی
از خسرو خسته رو بگردان
زان رو که تمام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

 

بر تخت دلم نشسته شاهی
شاهی و چگونه شاه ماهی
قدسی ملکی ملک صفاتی
عالی قدری جهان پناهی
بر دست گرفته جام باده
مستانه نهاده کج کلاهی
جان بنده و عقل خادم از
دل تختی و عشق پادشاهی
ما راه روان کوی عشقیم
به زین نرود کسی به راهی
گوئی که ز باده توبه کردی
هرگز نکنم چنین گناهی
درخدمت سید خرابات
جاهی دارم چگونه جاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۴

 

آئینهٔ حضرت الهی
تمثال جمال پادشاهی
دانندهٔ علم جمله اسماء
واقف ز کمال ما کماهی
آوازهٔ آفتاب حسنش
بگرفته ز ماه تا به ماهی
سلطان وجود روی بنمود
در صورت مردم سپاهی
سید بگرفت ملک عالم
بنشست به تخت دل بشاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵۶

 

بر من بگذشت دی پگاهی
سروی و فرازِ سرو ماهی
زیبا بر و گردن و نغوله
آراسته کاکل و کلاهی
آشوبِ دلی هلاکِ جانی
بی چاره کنی ، ستیزه خواهی
گفتم که به بندگانِ مملوک
از کبر نمی کنی نگاهی
گفتا که به جانبِ گدایان
کم تر کند التفات شاهی
گفتم که اگرچه راستی را
در حسن تو نیست اشتباهی
باشد که به دست مفلس افتد
ناگه گهری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵۹

 

هرگز نکنی به ما نگاهی
دادی ندهی به دادخواهی
تو برده به هر کرشمه جانی
ما سوخته عالمی به آهی
جز علّتِ دوستی ندارم
در گردنِ من چنین گناهی
الّا غمِ تو دگر مرادی
الّا درِ تو دگر پناهی
خورشیدِ رخِ ترا چه گونه
تشبیه کند کسی به ماهی
خورشید خجل شود اگر تو
دزدیده در او کنی نگاهی
دستِ تو و گردنِ نزاری
حیف است به هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۱

 

عشق است نه هر چنان که خواهی
دردست و نیازِ صبح‌گاهی
از خود به درآی تا نباشی
موقوفِ اوامر و نواهی
گر زآن که گدای کوی اویی
بر ملک وجود پادشاهی
تو هیچ نه‌ای به خود اگر خود
از ماه تُراست تا به ماهی
نوریت بباید ای خردمند
کز ظلمتِ خود دراو پناهی
بی‌واسطه ی هدایتِ خضر
ره نیست به چشمه در سیاهی
دور از قدمِ محقّقانی
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری