گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

هر شور وشری که در جهان استزان غمزهٔ مست دلستان است
گفتم لب اوست جان، خرد گفتجان چیست مگو چه جای جان است
وصفش چه کنی که هرچه گوییگویند مگو که بیش از آن است
غمهاش به جان اگر فروشندمی‌خر که هنوز رایگان است
در عشق فنا و محو و مستیسرمایهٔ عمر جاودان است
در عشق چو یار بی نشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

عشق تو قلاوز جهان استسودای تو رهنمای جان است
وصل تو خلاصهٔ وجود استدرد تو دریچهٔ عیان است
هاروت تو چاره ساز سحر استیاقوت تو مایه‌بخش جان است
کس را ز دهان تو سخن نیستزان روی که نقطه گمان است
تا بر دهنت نهاده‌ام دلاین تنگ‌دلی من از آن است
لعلت شکری است تنگ بر تنگیعنی دل من بر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴

 

تا عشق تودر میان جان استجان بر همه چیز کامران است
یارب چه کسی که در دو عالمکس قیمت عشق تو ندانست
عشقت به همه جهان دریغ استزان است که از جهان نهان است
اندوه تو کوه بی‌قرار استسودای تو بحر بی کران است
شادی دل کسی که دایمبا درد غم تو شادمان است
با تو نفسی نشسته بودمدیری است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در ستایش میرمیران

 

آن را که خدا نگاهبان استاز فتنه دهر در امان است
هرکس شد از او بلند پایهبیرون ز تصرف زمان است
صیاد تهی قفس نشنیدزان مرغ که سد ره آشیان است
نخلی که ز باغ لایزال استبا نشو و نمای جاودان است
از نشو و نما چگونه افتدطوبا که درخت بی‌خزان است
تا زندهٔ عرصهٔ الاهیهر سو که دواند کامران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳

 

گرمابه سه داشتم به لوهوروین نزد همه کسی عیان است
امروز سه سال شد که مویممانندهٔ موی کافران است
بر تارک و گوش و گردن منگویی نمدتر گران است
از رنج دل اندکی بگفتمباقی همه در دلم نهان است
پاداشن من درین غم و رنجبر ایزد پاک غیبدان است


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵

 

دنیا که من و تو را مکان استبنگر که چه تیره خاکدان است
پر کژدم و پر ز مار گوریاز بهر عذاب زندگان است
هر زنده که اندروست امروزدر حسرت حال مردگان است
جایی‌ست که اندرو کسی رانی راحت تن نه انس جان است
در وی که چو خرمنت بکوبندگردانه به که خری گران است،
بیدار درو نیافت بالشکاین بستر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴

 

میخانه سرای عاشقان است
رندی که چو ماست عاشق آن است
بستان و بنوش شادی ما
جامی که به از شراب جان است
از ما نکند کناره معشوق
با عاشق خویش در میان است
این دیده به نور اوست روشن
آن نور به عین ما عیان است
گفتم عشقش نشان ندارد
این نیز نشان بی نشان است
عالم همه زنده دل به عشق ‌اند
روحی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

عالم بدن است و عشق جان است
جان است که در بدن روان است
عشقست که عاشق است و معشوق
عشق است که عین این و آن است
عشق است که نور دیدهٔ ماست
چون نور به چشم ما عیان است
بنشسته به تخت دل چو شاهی
عشق است که پادشه نشان است
عشق است که زنده دل از آنیم
عشق است که جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷

 

رندی که حریف عاشقان است
در مذهب عشق عاشق آن است
عشقست که عاشقست و معشوق
در جام جهان نما عیان است
دیوانهٔ عشق عاشق ماست
وارسته ز نام و از نشان است
آسوده ز جسم و جان و صورت
فارغ ز معانی و بیان است
آب است و حباب چون می و جام
این جام می محققان است
نوری است به چشم ما نموده
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۵

 

این ظلمت و نور ، جسم و جانست
این هر دو حجاب عارفان است
گر کشف شود عطای اینها
ما را به خدا یقین همان است


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۳

 

این ظلمت و نور جسم و جان است
وین هر دو حجاب عارفان است
گر کشف غلطای اینها
ما را به خدا یقین همان است


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی